کرمانشاه و بیوگرافی

خوش آمدید

به وبلاگ  کرمانشاه و بیوگرافی خوش آمدید 

سلام قصد ما از ایجاد این وبلاک این است تا با بیوگرافی هنرمندان این کشور آشنا شوید امیدوارم با نقطه نظرات خود ما رایاری کنید . وسلام

+ نوشته شده در  جمعه هفتم مرداد 1390ساعت 18:33  توسط سید مهدی  | 

بیوگرافی دکتر علی شریعتی

http://www.pic.iran-forum.ir/images/ibopuf4fz70k0dnnaqc.jpg

شریعتی در یک نگاه

v 1312-تولد دوم آذر ماه

v 1319-ورود به دبستان «ابن یمین»

v 1325-ورود به دبستان«فردوسی مشهد»

v 1327-عضویت در کانون نشرحقایق

v 1329-ورود به دانشسرای مقدماتی «مشهد» v 1331-اتمام دوره دانشسرا و استخدام در اداره فرهنگ «مشهد» -بنیانگذاری انجمن اسلامی دانش آموزان -شرکت در تظاهرات خیابانی علیه حکومت موقت قوام السلطنه ودستگیری کوتاه مدت v 1332-عضویت در نهضت مقاومت ملی v 1333-گرفتن دیپلم کامل ادبی و انتشار کتاب (ترجمه)نمونه های عالی اخلاقی در بحمدون اثر کاشف الغطاء v 1334-انتشار کتابهای «ابوذر غفاری»و«تاریخ تکامل فلسفه».ورود به دانشکده ادبیات«مشهد»

v 1336-دستگیری به همراه ۱۶نفر از اعضای نهضت مقاومت در مشهد

v 1337-فارغ التحصیلاز دانشکده ادبیات،با احراز رتبه اول

v -24 تیر ماه ، ازدواج با یکی از همکلاسان خود به نام(بی بی فاطمه)شریعت رضوی

v 1338-اعزام به فرانسه با بورس دولتی به دلیل کسب رتبه اول -تولد فرزند اولش احسان -پیوستن به سازمان آزادیبخش الجزایر v 1339-بردن همسر و فرزند به فرانسه. -زندانی شدن در پاریس،به خاطر مبارزاتش در راه آزادی الجزایر v 1340-همکاری باکنفدراسیون دانشجویان ایرانی،جبهه ملی،نهضت آزادی نشریه ایران آزاد v 1341-مرگ مادر v -تولددومین فرزندش«سوسن»(زری) v -آشنایی با افکارفانون نویسنده انقلابی- عضو جبهه نجات بخش الجزایر –کتاب دوزخیان روی زمین وآشنایی با ژان پل سارتر

v 1342-تولد سومین فرزندش «سارا»

v -اتمام تحصیلات و اخذ مدرک دکترا در رشته تاریخ و گذراندن کلاسهای جامعه شناسی

v 1343-بازگشت به ایران و دستگیری در مرز و انتقال به زندان قزل قلعه پایان انتظار خدمت واز شانزهم شهریورماه انتصاب مجدد در اداره فرهنگ

v 1344-انتقال به تهران بعنوان کارشناس و بررسی کتب درسی

v 1345-استاد یاری رشته تاریخ در دانشگاه مشهد v 1347آغازسخنرانیهای او در حسینیه ارشاد و دانشگاه ها و انتشارکتابهای «اسلامشناسی مشهد»مجموعه آثار شماره ۳۰ واز «هجرت تا وفات». v 1350-تولد چهارمین فرزندش «مونا» v 1351-تعطیل حسینیه ارشاد وممنوعیت سخنرانیهای او v 1352-معرفی خود به ساواک و هیجده ماه زندان انفرادی در کمیته شهربانی

v 1354-خانه نشینی و آغاز زندگی سخت در تهران و مشهد

v 1356-هجرت به اروپا وشهادت

زندگینامه:

زندگی دکتر شریعتی را می توان به شش بخش تقسیم نمود: کودکی تا جوانی تحصیل ومبارزه دوران اروپا دوران تدریس از ارشاد تا زندان دوران زندان و خانه نشینی و شهادت ……………………………………………. کودکی تا جوانی(۱۳۳۲-۱۳۱۲) دکتر شریعتی در کاهک متولد شد. مادرش زنی روستایی و پدرش مردی اهل قلم و مذهبی بود. سال‌های کودکی را در کاهک گذراند. افراد خاصی در این دوران بر او تاثیر داشتند، از جمله: مادر، پدر، مادر بزرگ مادری و پدری و ملا زهرا (مکتب دار ده کاهک( دکتر در سال ۱۳۱۹ -در سن هفت سالگی- در دبستان ابن‌یمین در مشهد، ثبت نام کرد اما به دلیل اوضاع سیاسی و تبعید رضاخان و اشغال کشور توسط متفقین، استاد (پدر دکتر)، خانواده را بار دیگر به کاهک فرستاد. دکتر پس از برقراری صلح نسبی در مشهد به ابن‌یمین برمی‌گردد. در اواخر دوره دبستان و اوائل دوره دبیرستان رفت و آمد او و خانواده به ده به دلیل مشغولیت‌های استاد کم می‌شود. در این دوران تمام سرگرمی دکتر مطالعه و گذراندن اوقات خود در کتاب خانه پدر بود.
. از سیزده سالگی ( آغاز دبیرستان) به مطالعه کتب فلسفی و عرفانی و … روی می آورد. آثار مترلینگ و آناتول فانس و… ذهنش را به خود مشغول میداشت. در همین زمان فشار تضاد های فکری و فلسفی و مسایل اجتماعی و آثار مترلینگ و هدایت و … او را به فکر خودکشی می اندازد که در آخرین لحظات در کنار آبی که می خواست خود را غرق کند به یاد کتاب مثنوی مولوی می افتد و از این کار پشیمان میشود.

دکتر در ۱۶ سالگی سیکل اول دبیرستان (کلاس نهم نظام قدیم) را به پایان رساند و وارد دانش سرای مقدماتی شد. او قصد داشت تحصیلاتش را ادامه دهد.

در سال ۳۱، اولین بازداشت او رخ داد و این اولین رویارویی او و نظام حکومتی بود. این بازداشت طولانی نبود ولی تاثیرات زیادی در زندگی آینده او گذاشت. در این زمان فصلی نو در زندگی او آغاز شد، فصلی که به تدریج از او روشنفکری مسئول و حساس نسبت به سرنوشت ملتش ساخت . دوران تحصیل و مبارزه :

با گرفتن دیپلم از دانش سرای مقدماتی، دکتر در ادارهٔ فرهنگ استخدام شد. ضمن کار، در دبستان کاتب‌پور در کلاس‌های شبانه به تحصیل ادامه داد و دیپلم کامل ادبی گرفت. در همان ایام در کنکور حقوق نیز شرکت کرد. دکتر به تحصیل در رشته فیزیک هم ابراز علاقه می‌کرد، اما مخالفت پدر، او را از پرداختن بدان بازداشت. دکتر در این مدت به نوشتن چهار جلد کتاب دوره ابتدایی پرداخت. این کتاب‌ها در سال ۳۵، توسط انتشارات و کتاب‌فروشی باستان مشهد منتشر و چند بار تجدید چاپ شد و تا چند سال در مقطع ابتدایی آن زمان تدریس شد. در سال ۳۴، با باز شدن دانشگاه علوم و ادبیات‌انسانی در مشهد، دکتر و چند نفر از دوستانشان برای ثبت نام در این دانشگاه اقدام کردند. ولی به دلیل شاغل بودن و کمبود جا تقاضای آنان رد شد. دکتر و دوستانشان همچنان به شرکت در این کلاس‌ها به صورت آزاد ادامه دادند. تا در آخر با ثبت نام آنان موافقت شد و توانستند در امتحانات آخر ترم شرکت کنند. در این دوران دکتر به جز تدریس در دانشگاه طبع شعر نوی خود را می‌آزمود. هفته‌ ای یک بار نیز در رادیو برنامه ادبی داشت و گه‌گاه مقالاتی نیز در روزنامه خراسان چاپ می‌کرد. در این دوران فعالیت‌های او همچنان در نهضت مقاومت ادامه داشت ولی شکل ایدئولوژیک به خود نگرفته بود.

در تاریخ ۲۴ تیرماه سال۳۷ با پوران شریعت رضوی، یکی از همکلاسی‌هایش ازداوج کرد. دکتر در این دوران روزها تدریس می‌کرد و شب‌ها را روی پایان‌نامه‌اش کار می‌کرد. زیرا می‌بایست سریع‌تر آن را به دانشکده تحویل می‌داد. موضوع تز او، ترجمه کتاب «در نقد و ادب» نوشته مندور (نویسنده مصری) بود. به هر حال دکتر سر موقع رساله‌اش را تحویل داد و در موعد مقرر از آن دفاع کرد و مورد تایید اساتید دانشکده قرار گرفت. بعد از مدتی به او اطلاع داده شد بورس دولتی شامل حال او شده‌است. پس به دلیل شناخت نسبی با زبان فرانسه و توصیه اساتید به فرانسه برای ادامه تحصیل مهاجرت کرد دوران اروپا عطش دکتر به دانستن و ضرورت‌های تردید ناپذیری که وی برای هر یک از شاخه‌های علوم انسانی قائل بود، وی را در انتخاب رشته مردد می‌کرد. ورود به فرانسه نه تنها این عطش را کم نکرد، بلکه بر آن افزود. ولی قبل از هر کاری باید جایی برای سکونت می‌یافت و زبان را به طور کامل می‌آموخت. به این ترتیب بعد از جست و جوی بسیار توانست اتاقی اجاره کند و در موسسه آموزش زبان فرانسه به خارجیان (آلیس-آلیانس) ثبت نام کند. پس روزها در آلیس زبان می‌خواند و شب‌ها در اتاقش مطالعه می‌کرد و از دیدار با فارسی‌زبانان نیز خودداری می‌نمود. با این وجود تحصیل او در آلیس دیری نپایید. زیرا وی نمی‌توانست خود را در چارچوب خاصی مقید کند، پس با یک کتاب فرانسه و یک دیکشنری فرانسه به فارسی به کنج اتاقش پناه می‌برد. وی کتاب «نیایش» نوشته الکسیس کارل را ترجمه می‌کرد. فرانسه در آن سال‌ها کشور پرآشوبی بود. بحران الجزائر از سال‌ها قبل آغاز شده بود. دولت خواهان تسلط بر الجزائر بود و روشنفکران خواهان پایان بخشیدن به آن. این بحران به دیگر کشورها نیز نفوذ کرده بود

تحصیلات واساتید:

دکتر در آغاز تحصیلات، یعنی سال ۳۸، در دانشگاه سربن، بخش ادبیات و علوم انسانی ثبت نام کرد. وی به پیشنهاد دوستان و علاقه شخصی به قصد تحصیل در رشته جامعه شناسی به فرانسه رفت. ولی در آنجا متوجه شد که فقط در ادامه رشته قبلی‌اش می‌تواند دکتراییش بگیرد. پس بعد از مشورت با اساتید، موضوع رساله‌اش را کتاب‌ «تاریخ فضائل بلخ»، اثری مذهبی، نوشته صفی‌الدین قرار داد. بعد از این ساعت‌ها روی رساله‌اش کار می‌کرد. دامنه مطالعاتش بسیار گسترده بود. در واقع مطالعاتش گسترده‌تر از سطح دکترایش بود. ولی کارهای تحقیقاتی رساله‌اش کار جنبی برایش محسوب می‌شد. درس‌ها و تحقیقات اصلی دکتر، بیشتر در دو مرکز علمی انجام می‌شد. یکی در کلژدوفرانس در زمینه جامعه شناسی و دیگر در مرکز تتبعات عالی در زمینه جامعه شناسی مذهبی. دکتر در اروپا، به جمع جوانان نهضت آزادی پیوست و در فعالیت‌های سازمان‌های دانشجویی ایران در اروپا شرکت می‌کرد. در سال‌های ۴۰-۴۱ در کنگره‌ها حضور فعال داشت. دکتر در این دوران در روزنامه‌های ایران آزاد، اندیشه جبهه در امریکا و نامهٔ پارسی حضور فعال داشت. ولی به تدریج با پیشه گرفتن صبر و انتظار از سوی رهبران جبهه، انتقادات دکتر از آنها شدت یافت و از آنان قطع امید کرد و از روزنامه استعفا داد. در سال ۴۱، دکتر با خواندن کتاب «دوزخیان روی زمین»، نوشته فرانس فانون با اندیشه‌های این‌نویسنده انقلابی آشنا شد و در چند سخنرانی برای دانشجویان از مقدمه آن که به قلم ژان‌پل سارتر بود، استفاده کرد .

دکتر در سال (۱۹۶۳) از رساله خود در دانشگاه دفاع کرد و با درجه دکترای تاریخ فارق‌التحصیل شد. از این به بعد با دانشجویان در چای خانه‌ دیدار می‌کرد و با آنان در مورد مسائل بحث و گفتگو می‌کرد. معمولا جلسات سیاسی هم در این محل‌ها برگزار می‌شد. سال ۴۳ بعد از اتمام تحصیلات و قطع شدن منبع مالی از سوی دولت، دکتر علی‌رغم خواسته درونی و پیشنهادات دوستان از راه زمینی به ایران برگشت. وی با دانستن اوضاع سیاسی – فرهنگی ایران بعد از سال ۴۰ که به کسی چون او – با آن سابقه سیاسی – امکان تدریس در دانشگاه‌ها را نخواهند داد و نیز علی‌رغم اصرار دوستان هم فکرش مبنی بر تمدید اقامت در فرانسه یا آمریکا، برای تداوم جریان مبارزه در خارج از کشور، تصمیم گرفت که به ایران بازگردد. این بازگشت برای او، عمدتاً جهت کسب شناخت عینی از متن و اعماق جامعهٔ ایران و توده‌های مردم بود، همچنین استخراج و تصفیه منابع فرهنگی، جهت تجدید ساختمان مذهب.

دوران تدریس ازسال ۴۵، دکتر به عنوان استادیار رشته تاریخ، در دانشکده مشهد، استخدام می‌شود. موضوعات اساسی تدریسش تاریخ ایران، تاریخ و تمدن اسلامی و تاریخ تمدن‌های غیر اسلامی بود. از همان آغاز، روش تدریسش، برخوردش با مقررات متداول دانشکده و رفتارش با دانشجویان، او را از دیگران متمایز می‌کرد. بر خلاف رسم عموم اساتید از گفتن جزوه ثابت و از پیش تنظیم شده پرهیز می‌کرد. دکتر، مطالب درسی خود را که قبلاً در ذهنش آماده کرده بود، بیان می‌کرد و شاگردانش سخنان او را ضبط می‌کردند. این نوارها به وسیله دانشجویان پیاده می‌شد و پس از تصحیح، به عنوان جزوه پخش می‌شد. از جمله، کتاب ‌شناسی‌ مشهد و کتاب تاریخ‌تمدن از همین جزوات هستند. اغلب کلاس‌های او با بحث و گفتگو شروع می‌شد. پیش می‌آمد دانشجویان بعد از شنیدن پاسخ‌های او بی‌اختیار دست می‌زدند. با دانشجویان بسیار مانوس، صمیمی و دوست بود. اگر وقتی پیدا می‌کرد با آنها در تریا چای می‌خورد و بحث می‌کرد. این بحث‌ها بیشتر بین دکتر و مخالفین‌ اندیشه‌های او در می‌گرفت. کلاس‌های او مملو از جمعیت بود. دانشجویان دیگر رشته‌ها درس خود را تعطیل می‌کردند و به کلاس او می‌آمدند. جمعیت کلاس آن قدر زیاد بود که صندلی‌ها کافی نبود و دانشجویان روی زمین و طاقچه‌های کلاس، می‌نشستند. در گردش‌های علمی و تفریحی دانشجویان شرکت می‌کرد. او با شوخی‌هایشان، مشکلات روحیشان و عشق‌های پنهان میان دانشجویان آشنا بود. سال ۴۷، کتاب «کویر» را چاپ کرد. حساسیت، دقت و عشقی که برای چاپ این کتاب به خرج داد، برای او، که در امور دیگر بی‌توجه و بی‌نظم بود، نشانگر اهمیت این کتاب برای او بود. (کویر نوشته‌های تنهایی اوس ت)اسلام

در فاصله سال‌های تدریسش، سخنرانی‌هایی در دانشگاهای دیگر ایراد می‌کرد، از قبیل دانشگاه آریامهر (صنعتی‌شریف)، دانش سرای عالی سپاه، پلی‌تکنیک‌تهران و دانشکده نفت آبادان. مجموعه این فعالیت‌ها سبب شد که مسئولین دانشگاه درصدد برآیند تا ارتباط او را با دانشجویان قطع کنند و به کلاس‌های وی که در واقع به جلسات سیاسی-فرهنگی، بیشتر شباهت داشت، خاتمه دهند. پس دکتر، با موافقت مسئولین دانشگاه، به بخش تحقیقات وزارت علوم در تهران، منتقل شد. به دلائل اداری دکتر به عنوان مامور به تهران اعزام شد و موضوعی برای تحقیق به او داده شد، تا روی آن کار کند. به هر حال عمر کوتاه تدریس دانشگاهی دکتر، به این شکل به پایان می‌رسد

حسینیه ارشاد

ین دوره از زندگی دکتر، بدون هیچ گفتگویی پربارترین و درعین حال پر دغدغه‌ترین دوران حیات اوست. او در این دوران، با سخنرانی‌ها و تدریس در دانشگاه، تحولی عظیم در جامعه به وجود آورد. این دوره از زندگی دکتر به دوران حسینیه ارشاد معروف است. حسینیه ارشاد در سال ۴۶، توسط عده‌ای از شخصیت‌های ملی و مذهبی، بنیان گذاشته شده بود. هدف ارشاد طبق اساسنامهٔ آن عبارت بود از تحقیق، تبلیغ و تعلیم مبانی اسلام .. در سال‌های ۴۹-۵۰، دکتر بسیار پر کار بود. او می‌کوشید، ارشاد را از یک موسسه مذهبی به یک دانشگاه تبدیل کند. از سال ۵۰، شب و روزش را وقف این کار می‌کند، در حالی که در این ایام در وزارت علوم هم مشغول بود. به مرور زمان، حضور دکتر در ارشاد، باعث رفتن برخی از اعضا شد، که باعث به وجود آمدن جوی یک‌دست‌تر و هم‌فکرتر شد. دکتر در این دوران به فعال شدن بخش‌های هنری حساسیت خاصی نشان می‌داد. مشهد اجرا شده بود، بار دیگر اجرا کنند. بالاخره نمایش ابوذر در سال ۵۱، درست یکی دوماه قبل از تعطیلی حسینیه، در زیر زمین ارشاد برگزار شد. این نمایش باعث ترس ساواک شد، تا حدی که در زمان اجرای نمایش بعد به نام « دانشجویان هنر دوست را تشویق می‌کرد تا نمایشنامه ابوذر را که در دانشکده سربداران» در ارشاد، حسینیه برای همیشه بسته و تعطیل شد . دوران زندان،خانه نشینی و شهادت: از آبان ماه ۵۱ تا تیر ماه ۵۲، دکتر به زندگی مخفی روی آورد. ساواک به دنبال او بود. از تعطیلی به بعد، متن سخنرانی‌های دکتر با اسم مستعار به چاپ می‌رسید. در تیر ماه ۵۲، دکتر در نیمه شب به خانه‌اش مراجعه کرد. بعد از جمع‌آوری لوازم شخصیش و وداع با خانواده و چهار فرزندش دو روز بعد به شهربانی مراجعه کرد و خودش را معرفی کرد. بعد از آن روز به مدت ۱۸ ماه به انفرادی رفت. شکنجه‌های او بیشتر روانی بود تا جسمی. در اوائل ملاقات در اتاقی خصوصی انجام می‌شد و بیشتر مواقع فردی ناظر بر این ملاقات‌ها بود. دکتر اجازه استفاده از سیگار را داشت ولی کتاب نه!! بعد از مدتی هم حکم بازنشستگی از وزارت فرهنگ به دستش رسید. در تمام مدت ساواک سعی می‌کرد دکتر را جلوی دوربین بیاورد و با او مصاحبه کند. ولی موفق نشد. دکتر در این مدت بسیار صبور بود و از صلابت و سلامت جسم نیز برخوردار. او با نیروی ایمان بالایی که داشت، توانست روزهای سخت را در آن سلول تنگ و تاریک تحمل کند. در این مدت خیلی از چهره‌های جهانی خواستار آزادی دکتر از زندان شدند. به هر حال دکتر بعد از ۱۸ ماه انفرادی در شب عید سال۵۴، به خانه برگشت و عید را در کنار خانواده جشن گرفت. بعد از آزادی یک سره تحت کنترل و نظارت ساواک بود. در واقع در پایان سال ۵۳، که آزادی دکتر در آن رخ داد، پایان مهم ترین فصل زندگی اجتماعی-سیاسی وی و آغاز فصلی نو در زندگی او بود. در تهران دکتر مکرر به سازمان امنیت احضار می‌شد، یا به در منزل اومی‌رفتند و با به هم زدن آرامش زندگیش قصد گرفتن همکاری از او را داشتند. با این همه، او به کار فکری خود ادامه می‌داد. به طور کلی، مطالبی برای نشریات دانشجویی خارج از کشور می‌نوشت. در همان دوران بود که کتاب‌هایی برای کودکان نظیر کدو تنبل، نوشت .

در دوران خانه‌نشینی (دو سال آخر زندگی) فرصت یافت تا بیشتر به فرزندانش برسد. در اواخر، بر شرکت فرزندانش در جلسات تاکید می‌کرد. بر روی فراگیری زبان خارجی اصرار زیادی می‌ورزید. در سال۵۵، با هم فکری دوستانش قرار شد، فرزند بزرگش، احسان، را برای ادامه تحصیل به امریکا بفرستد. بعد از رفتن فرزندش، خود نیز بر آن شد که نزد او برود و در آنجا به فعالیت‌ها ادامه دهد. راه‌های زیادی برای خروج دکتر از مرزها وجود داشت. تدریس در دانشگاه الجزایر، خروج مخفی و گذرنامه با اسم مستعار بعد از مدتی با کوشش فراوان، همسرش با ضمانت نامه توانست پاسپورت را بگیرد. در شناسنامه اسم دکتر، علی مزینانی بود، در حالی که تمام مدارک موجود در ساواک به نام علی شریعتی یا علی شریعتی مزینانی ثبت شده بود. چند روز بعد برای بلژیک بلیط گرفت. چون کشوری بود که نیاز به ویزا نداشت. از خانواده خداحافظی کرد و قرار به ملاقت دوباره آنها در لندن شد. در روز حرکت بسیار نگران بود. سر را به زیر می‌انداخت تا کسی او را نشناسد. اگر کسی او را می‌شناخت، مانع خروج او می‌شدند. و به هر ترتیبی بود از کشور خارج شد. دکتر نامه‌ای به احسان از بلژیک نوشت و برنامه سفرش را به او در اطلاع داد و خواست پیرامون اخذ ویزا ازامریکا تحقیق کند.

ساواک در تهران از طریق نامه‌یی که دکتر برای پدرش فرستاده بود، متوجه خروج او از کشور شده بود و دنبال رد او بود. دکتر بعد از مدتی به لندن، نزد یکی از اقوام همسرش رفت و در خانه او اقامت کرد. بدین ترتیب کسی از اقامت دوهفته‌یی او در لندن با خبر نشد. پس از یک هفته، دکتر تصمیم گرفت با ماشینی که خریده بود از طریق دریا به فرانسه برود. در فرانسه به دلیل جواب‌های گنگ و نامفهوم دکتر، که می‌خواست محل اقامتش لو نرود، اداره مهاجرت به او مشکوک می‌شود. ولی به دلیل اصرارهای دکتر حرف او را مبنی بر اقامت در لندن در نزد یکی از اقوام قبول می‌کند. این خطر هم رد می‌شود. بعد از این ماجرا، دکتر در روز ۲۸ خرداد، متوجه می‌شود که از خروج همسرش و فرزند کوچکش در ایران جلوگیری شده. بسیار خسته و ناباورانه به فرودگاه لندن می‌رود و دو فرزند دیگرش، سوسن و سارا را به خانه می‌آورد. دکتر در آن شب اعتراف می‌کند که جلوگیری از خروج پوران و دخترش مونا می‌تواند او را به وطن بازگرداند، او می‌گوید که فصلی نو در زندگیش آغاز شده‌است. در آن شب، دکتر به گفته دخترانش بسیار ناآرام بود و عصبی … شب را همه در خانه می‌گذرانند و فردا صبح زمانی که نسرین، خواهر علی فکوهی، مهماندار دکتر، برای باز کردن در خانه به طبقه پایین می‌آید، با جسد به پشت افتاده دکتر در آستانه در اتاقش روبه‌رو می‌شود. بینی‌اش به نحوی غیر عادی سیاه شده بود و نبضش از کار افتاده بود. چند ساعت بعد، از سفارت با فکوهی تماس می‌گیرند و خواستار جسد می‌شوند، در حالی که هنوز هیچ کس از مرگ دکتر با خبر نشده بود. پس از انتقال جسد به پزشکی قانونی، بدون انجام کالبد شکافی و علت مرگ را ظاهراً انسداد شرائین و نرسیدن خون به قلب اعلام کردند. و بالاخره در کنار مزار زینب آرام گرفت!… همسرش می گوید زمانی که خبر مرگ دکتر را می شنود به یاد جمله ای می افتد که در اواخر عمر دکتر بارها به وی گفته بود:

«مرگ هر لحظه در کمین است،توطئه ها در میانم گرفته اند ، من با مرگ زندگی کرده ام و با توطئه خو گرفته ام .اما اکنون و این چنین نمی خواهم بمیرم،هنوز خیلی کار دارم، چشم هایی که از زندگی عزیزترند انتظار مرا می کشند.»

مرثیه پسرش، احسان شریعتی :

« راستی پدر،چه بناممت که زنبدانبانت خود را« بنده ی فضیلت» تو خوانده ، دوستان نهضتی «شهید جاوید»ت نامیدند. کانون نویسندگان نویسنده آزاد شاگردان غم زده ات «روشنگر اسلام راستسن در فکر جوان ها»،«هرگز بزرگ»نامیدنت و بگذریم از آن «جعلقهای همزه لمزه ولایتی» که صفحه… و اما من تو را چه بنامم ؟ و اما تو،خدایت،زمانت،زندگیت نشان داد که آفتاب آمد دلیل آفتاب نه ، اینها همه هست واین همه شریعتی نیست شریعتی شریعتی است» و مونا شریعتی دخترش که در زمان وداع با پدر ۶ساله بود میگوید: « بابا علی بابای خانه نبود در چشم کوچک من معمایی بود غریبه ای بود که گاه حضور پیدا می کرد و حضورش هیاهو بر پا می کرد و این حضور چنان کم بود که از مادرم می پرسیدم (این آقا کیه؟!) بابا علی بابایی بود که گاه می آمد و تمامی عشق ناداده اش را در لحظه ای جمع میکرد و همچو طوفانی بر سر خانه می ریخت!و من نمی فهمیدم که چرا مرا آنچنان بغل می کند و بی رحمانه می بوسد تا صدای گریه ام بلند شود! چرا که در ذهن کودکانه ام نمی دانست برای چنین مردی حتی شنیدن گریه فرزند خود یک حادثه بود! حادثه ای که به قول خودش ممکن بود اتفاق نیفتد! بر شانه هایش سوار می شدم و او را میزدم و از او می پرسیدم (چرا مادرم را تنها می گذاری؟!)و او که نمی دانست به کودک چهار ساله اش چه بگوید ستاره ها را نشانم می داد و در ذهنم بذر خیال می پاشیدو سؤال. سؤالی که می بایست سالها بعد، بدون او به آن پاسخ می دادم.بابا علی خنده های بزرگ و قوی بود که سؤال های عجیب و غریب می کرد و در آن روز های معدود حضورش ، از صبح در اتاق عجیب و پر کتابش زندانیم می کرد و برایم قصه می گفت. قصه هایش چنان هیجان انگیز بود که در ذهنم به شکنجه ای عزیز می مانست! در قصه هایش از سفر و خطر و حادثه میگفت!…و می گفت «قصه ای که در آن حادثه و خطری نبا شد قصه نیست ،خبر است» آن روزها نمی دانستم که قصه ای که خبر نیست زندگی است!زندگی که در ان گردنه های بسیار است.

این بابای پر توقع شوخ، آرام آرام ذهن مرا با سوال کردن و فکر کردن آشنا می کرد و مفاهیم ساده زندگی از قبیل درس،دانشمند،خوبی،بدی را با مثال های ساده و شوخیهای زیرکانه اش زیر سؤال می برد،بدون هیچ جوابی! و مرا با سؤال ها و جواب های خودم تنها می گذاشت! چون میدانست بعد از این باید به این سؤال ها به تنهایی پاسخ گویم.

برای من آمیزه ای از عشق، مهربانی،اعجاب و امنیت بود یک دوست بود نه چیز دیگر!

هنگامی که در سال ۵۶ پس از شهادتش به سوریه رفتیم، در آن ازدهام عجیب ایرانی و عرب و مبارزین فلسطینی با آن چپیه های مرموز دریافتم که اتفاقی افتاده است . احساس کردم که دیگر پدر مسافرت نیست، بیمارستان نیست، زندان نیست و احتما لآدیگر نخواهد آمد.

از مادرم که آن روزها یک قهرمان دردمند بود، پرسیدم «بابا کجاست؟مسافرت است؟»گفت: آره گفتم بیمارستان است ؟ گفت : آره! با ذهن کودکانه ام حقیقت درد ناک پشت این دروغ را در یافتم. کاغذی ساختم با مدادی که یکی از دوستان به من داد. بابا علی را کشیدم، کله اش را با چند عدد مو بر آن و دهان و چشمان همیشه خندانش را.

مردم گریستند، فهمیدم چه شده. دیگر از کسی نپرسیدمو تا سالها نخواستم بپرسم. فقط یک بار خواهرم سارا گفته بود: بعضی ها همیشه هستند هر چند که با ما نباشند… این کافی بود، چون بابا علی همیشه بود

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم آبان 1390ساعت 17:46  توسط سید مهدی  | 

بیوگرافی نیما یوشیج(شاعر)

 

زندگي نامه نيمايوشيج

علي اسفندياري، مردي كه بعدها به «نيما يوشيج» معروف شد، در بيست‌ويكم آبان‌ماه سال 1276 مصادف با 11 نوامبر 1897 در يكي از مناطق كوه البرز در منطقه‌اي به‌نام يوش، از توابع نور مازندران، ديده به جهان گشود.او 62 سال زندگي كرد و اگرچه سراسر عمرش در سايه‌ي مرگ مدام و سختي سپري شد؛ اما توانست معيارهاي هزارساله‌ي شعر فارسي را كه تغييرناپذير و مقدس و ابدي مي‌نمود، با شعرها و راي‌هاي محكم و مستدلش، تحول بخشد. .در همان دهكده كه متولد شد، خواندن و نوشتن را نزد آخوند ده ياد گرفت”.

نيما 11 ساله بوده كه به تهران كوچ مي‌كند و روبه‌روي مسجد شاه كه يكي از مراكز فعاليت مشروطه‌خواهان بوده است؛ در خانه‌اي استيجاري، مجاور مدرسه‌ي دارالشفاء مسكن مي‌گزيند. او ابتدا به دبستان «حيات جاويد» مي‌رود و پس از چندي، به يك مدرسه‌ي كاتوليك كه آن وقت در تهران به مدرسه‌ي «سن‌لويي» شهرت داشته، فرستاده مي‌شود بعدها در مدرسه، مراقبت و تشويق يك معلم خوش‌رفتار كه «نظام وفا» ـ شاعر بنام امروز ـ باشد، او را به شعر گفتن مي اندازد. و نظام وفا استادي است كه نيما، شعر بلند «افسانه» كه به‌قولي، سنگ بناي شعر نو در زبان فارسي است را به او تقديم كرده است.

او نخستين شعرش را در 23 سالگي مي‌نويسد؛ يعني همان مثنوي بلند «قصه‌ي رنگ ‌پريده» كه خودش آن‌را يك اثر بچگانه معرفي كرده است. نيما در سال 1298 به استخدام وزارت ماليه درمي‌آيد و دو سال بعد، با گرايش به مبارزه‌ي مسلحانه عليه حكومت قاجار و اقدام به تهيه‌ي اسلحه مي‌كند. در همين سال‌هاست كه مي‌خواهد به نهضت مبارزان جنگلي بپيوندد؛ اما بعدا منصرف مي‌شود.

نيما در دي ماه 1301 «افسانه» را مي‌سرايد و بخشهايي از آن را در مجله‌ي قرن بيستم به سردبيري «ميرزاده عشقي» به چاپ مي‌رساند. در 1305 با عاليه جهانگيري ـ خواهرزاده‌ي جهانگيرخان صوراسرافيل ـ ازدواج مي‌كند. در سال 1317 به عضويت در هيات تحريريه‌ي مجله‌ي موسيقي درمي‌آيد و در كنار «صادق هدايت»، «عبدالحسين نوشين» و «محمدضياء هشترودي»، به كار مطبوعاتي مي‌پردازد و دو شعر «غراب» و «ققنوس» و مقاله‌ي بلند «ارزش احساسات در زندگي هنرپيشگان» را به چاپ مي‌رساند. در سال 1321 فرزندش شراگيم به‌دنيا مي‌آيد ـ كه بعد از فوت او، با كمك برخي دوستان پدر، به گردآوري و چاپ برخي شعرهايش اقدام ‌كرد.

نوشته‌هاي نيما يوشيج را مي‌توان در چند بخش مورد بررسي قرار داد: ابتدا شعرهاي نيما؛ بخش ديگر، مقاله‌هاي متعددي است كه او در زمان همكاري با نشريه‌هاي آن دوران مي‌نوشته و در آنها به چاپ مي‌رسانده است؛ بخش ديگر، نامه‌هايي است كه از نيما باقي مانده است. اين نامه‌ها اغلب، براي دوستان و همفكران نوشته مي‌شده است و در برخي از آنها به نقد وضع اجتماعي و تحليل شعر زمان خود مي‌پرداخته است؛ ازجمله در نامه‌هايي كه به استادش «نظام وفا» مي‌نوشته است.

آثار خود نيما عبارتند از: «تعريف و تبصره و يادداشت‌هاي ديگر» ، «حرف‌هاي همسايه»‌ ، «حكايات و خانواده‌ي سرباز» ، «شعر من» ، «مانلي و خانه‌ي سريويلي» ،‌«فريادهاي ديگر و عنكبوت رنگ» ، «قلم‌انداز» ، «كندوهاي شكسته» (شامل پنج قصه‌ي كوتاه)، ‌«نامه‌هاي عاشقانه»‌ و غيره.

و عاقبت در اواخر عمر اين شاعر بزرگ، درحالي‌كه به علت سرماي شديد يوش، به ذات‌الريه مبتلا شده بود و براي معالجه به تهران آمد؛ معالجات تاثيري نداد و در تاريخ 13 دي‌ماه 1338، نيما يوشيج، آغازكننده‌ي راهي نو در شعر فارسي، براي هميشه خاموش شد. او را در تهران دفن ‌كردند؛ تا اينكه در سال 1372 طبق وصيتش، پيكرش را به يوش برده و در حياط خانه محل تولدش به خاك ‌سپردند.

نيما علاوه بر شكستن برخي قوالب و قواعد، در زبان قالب‌هاي شعري تاثير فراواني داشت؛ او در قالب غزل ـ به‌عنوان يكي از قالب‌هاي سنتي ـ نيز تاثير گذار بوده؛ به طوري كه عده‌اي معتقدند غزل بعد از نيما شكل ديگري گرفت و به گونه‌اي كامل‌تر راه خويش را پيمود.

سيداكبر ميرجعفري، شاعر غزلسراي ديگر، بيشترين تاثير نيما را بر جريان كلي شعر، در بخش محتوا دانسته و مي‌گويد: «شعر نو» راههاي جديدي را پيش روي شاعران معاصر گشود. درواقع با تولد اين قالب، سيل عظيمي از فضاها و مضاميني كه تا كنون استفاده نمي‌شد، به دنياي ادبيات هجوم آورد. درواقع بايد بگوييم نوع نگاه نيما به شعر بر كل جريان شعر تاثير نهاد. در اين نگاه همه اشيايي كه در اطراف شاعرند جواز ورود به شعر را دارند. تفاوت عمده شعر نيما و طرفداران او با گذشتگان، درواقع منظري است كه اين دو گروه از آن به هستي مي‌نگرند.

«نيما يوشيج» به روايت دكتر روژه لسكو «نيما يوشيج» براي اروپاييان بويژه فرانسه زبانان چهره اي ناشناخته نيست. علاوه براينكه ايرانيان برخي از اشعار نيما را به زبان فرانسه ترجمه كردند، بسياري از ايرانشناسان فرانسوي نيز دست به ترجمه اشعار او زدند و به نقد آثارش پرداختند. بزرگاني چون دكتر حسن هنرمندي، روژه لسكو، پروفسور ماخالسكي، آ.بوساني و… كه در حوزه ادبيات تطبيقي كار مي كردند عقيده داشتند چون نيما با زبان فرانسه آشنابوده، بسيار از شعر فرانسه و از اين طريق از شعر اروپا تأثير پذيرفته است. از نظر اينان اشعار سمبوليستهايي چون ورلن، رمبو و بويژه ماگارمه در شكل گيري شعرسپيدنيمايي بي تأثير نبوده است.

پروفسور «روژه لسكو» مترجم برجسته «بوف كور» صادق هدايت، كه در فرانسه به عنوان استاد ايران شناسي در مدرسه زبانهاي زنده شرقي، زبان كردي تدريس مي كرد، ترجمه بسيار خوب و كاملي از «افسانه» نيما ارائه كرد و در مقدمه آن به منظور ستايش از اين اثر و نشان دادن ارزش و اهميت نيما در شعر معاصر فارسي، به تحليل زندگي و آثار او پرداخت و نيما را به عنوان بنيانگذار نهضتي نو در شعر معاصر فارسي معرفي كرد.

دكتر رو»ه در مقدمه ترجمه شعر افسانه در مقاله اش مي نويسد:

«شعر آزاد» يكي از دستاوردهاي اساسي مكتب سمبوليسم بود كه توسط ورلن، رمبو و … در «عصر روشنگري» بنا نهاده شد و شاعران و نويسندگان بسياري را با خود همراه كرد كه نيمايوشيج نيز با الهام از ادبيات فرانسه يكي از همراهان اين مكتب ادبي شد.

هدف در شعر آزاد آن است كه شاعر به همان نسبت كه اصول خارجي نظم سازي كهن را به دور مي افكند هرچه بيشتر ميدان را به موسيقي وكلام واگذارد. در واقع در اين سبك ارزش موسيقيايي و آهنگ شعر در درجه اول اهميت قرارمي گيرد.

 

شعر آزاد به دست شاعران سمبوليست فرانسه چهره اي تازه گرفت و به شعري اطلاق مي شد كه از همه قواعد شعري كهن بركنار ماند و مجموعه اي از قطعات آهنگدار نابرابر باشد.
در چنين شعري، قافيه نه در فواصل معين، بلكه به دلخواه شاعر و طبق نياز موسيقيايي قطعه در جاهاي مختلف شعر ديده مي شود و «شعر سپيد» در زبان فرانسه شعري است كه از قيد قافيه به كلي آزاد باشد و آهنگ دار بودن به معناي موسيقي دروني كلام از اجزا جدايي ناپذير اين نوع شعر است. كه اين تعاريف كاملاً با ماهيت و سبك اشعار نيما هماهنگي دارد.
در مجموع مي توان گفت كه:

1. نيما كوشيد تجربه چندنسل از شاعران برجسته فرانسوي را در شعر فارسي بارور سازد.


2 . نيما توانست شعر كهن فارسي را كه در شمار پيشروترين شعرهاي جهان بود ولي در چند قرن اخير كارش به دنباله روي و تكرار رسيده بود را با شعر جهان پيوند زند و بارديگر جاي والاي شعر فارسي را در خانواده شعر جهان به آن بازگرداند.


3. نيما توانست عقايد متفاوت و گاه متضاد برخي از بزرگان شعر فرانسه را يكجا در خود جمع كند و از آنها به سود شعر فارسي بهره گيرد. او عقايد و اصول شعري «مالارمه» كه طرفدار عروض و قافيه بود را در كنار نظر انقلابي «رمبو» كه خواستار آزادي كامل شعر بود، قرارداد و با پيوند و هماهنگي بين آنها «شعر سپيد» خود را به ادبيات ايران عرضه كرد.


۴ . نيما از نظر زبانشناسي ذوق شعري ايرانيان را تصحيح كرد و با كاربرد كلمات محلي دايره پسند ايرانيان را در بهره برداري از زبان رايج و جاري سرزمينش گسترش داد. او يكي از بزرگان شعر فولكلور ايران شمرده مي شود.


5. نيما جملات و اصطلاحات متداول فارسي و صنايع ادبي بديهي و تكراري را كنار نهاد تا از فرسودگي بيشتر زبان پيشگيري كند و اينچنين زبان شعري كهن فارسي كه تنها استعداد بيان حالات ملايم و شناخته شده عرفاني و احساساتي را داشت، توانايي بيان هيجانات، دغدغه ها، اضطرابات و بي تابي هاي انسان مدرن امروزي را به دست آورد. بدين ترتيب زبان شعري «ايستا و فرسوده» گذشته را به زبان شعري «پويا و زنده» بدل كرد.


6. نيما همچون مالارمه ناب ترين معني را به كلمات بدوي بخشيد. او كلمات جاري را از مفهوم مرسوم و روزمره آن دور كرد و مانند مالارمه شعر را سخني كامل و ستايشي نسبت به نيروي اعجاب انگيز كلمات تعريف كرد.


7. نيما همچون ورلن تخيل و خيال پردازي را در شعر به اوج خود رساند و شعر را در خدمت تخيل و توهم گرفت نه تفكر و تعقل.


8. نيما بر «وزن» شعر بسيار تأكيد داشت. او وزن را پوششي مناسب براي مفهومات و احساسات شاعر مي دانست.



مي تراود مهتاب

مي درخشد شبتاب

نيست يك دم شكندخواب به چشم كس وليك

غم اين خفته چند

خواب در چشم ترم مي شكند

نگران با من ايستاده سحر

صبح مي خواهد از من

كز مبارك دم او آورم اين قوم به جان باخته را بلكه خبر

در جگر ليكن خاري

از ره اين سفرم مي شكند

نازك آراي تن ساق گلي

كه به جانش كشتم

و به جان دادمش آب

اي دريغا به برم مي شكند

دستهاي سايم

تا دري بگشايم

بر عبث مي پايم

كه به در كس آيد

در وديوار به هم ريخته شان

بر سرم مي شكند

مي تراود مهتاب

مي درخشد شبتاب

مانده پاي ابله از راه دور

بر دم دهكده مردي تنها

كوله بارش بر دوش

دست او بر در مي گويد با خود

غم اين خفته چند

خواب در چشم ترم ميشكند


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم آبان 1390ساعت 11:57  توسط سید مهدی  | 

بیوگرافی محمد رضا لطفی

http://www.pic.iran-forum.ir/images/yg8ioqta6k5q172vh2x.jpg

محمدرضا لطفی در سال ۱۳۲۵ در شهر گرگان به دنيا آمد. در هنرستان موسيقی به مدت پنج سال به آموختن موسيقی پرداخت و موسيقی را نزد استادانی چون علی اكبر شهنازی، حبيب الله صالحی فرا گرفت. پس از پايان هنرستان به دانشكده موسيقی راه يافت و به تكميل آموخته هايش پرداخت. در اين زمان از ديگر استادان نيز بهره جست كه می توان به اين نام ها اشاره كرد: نور علی برومند، عبد اله دوامي، سعيد هرمزی و ساير استادان دانشكده موسيقي. در جشنواره موسيقی جشن هنر ۱۳۵۴در شيراز به همراه محمدرضا شجريان و ناصر فرهنگ فر به اجرای راست پنجگاه پرداخت كه بسيار مورد توجه قرار گرفت. در اجرای رديف آوازی توسط عبدالله دوامی با ساز تار وی را همراهی كرد. در سال ۱۳۵۳ به عضويت گروه علمی دانشكده موسيقی درآمد و در همين سال همكاری خود را با راديو آغاز كرد. به مدت يك سال و نيم به عنوان مدير گروه موسيقی دانشكده موسيقی هنرهای زيبای تهران به كار مشغول شد و پس از آن از اين سمت استعفا كرد. در سال ۱۳۵۴ گروه شيدا را راه اندازی كرد و به همراه گروه عارف به سرپرستی حسين عليزاده به بازخوانی و اجرای دوباره آثار گذشتگان پرداخت. كانون موسيقی چاووش را با همكاری هنرمندانی مثل حسين عليزاده، پرويز مشكاتيان، علی اکبر شكارچی و ... راه اندازی كرد و در طی يک فعاليت چشمگير آثاری از اين گروه به جای ماند كه به گفته بسياری از اساتيد از بهترين كارهای موسيقی ايران به شمار می روند. محمد رضا لطفی در سال ۱۳۴۳ جايزه نخست موسيقی دانان جوان را نيز كسب كرد. پس از انحلال چاووش بعد از سفرهای زيادی که برای کنسرت به ايتاليا، فرانسه و آلمان کرد، در سال ۱۳۶۵ به آمريکا رفت. علاوه بر کنسرتهای متعدد در سراسر آمريکا، مرکز فرهنگی هنری شيدا را در واشنگتن تاسيس کرده است. وی هم اکنون پس از سالها دوری از وطن به ايران بازگشته است و در مکتب خانه ميرزا عبدالله به تدريس علاقه مندان موسيقی مشغول است.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم مهر 1390ساعت 20:36  توسط سید مهدی  | 

بیوگرافی میرزا محمد تقی بهار (ملک الشعرا)

http://www.pic.iran-forum.ir/images/nxawo9gqw2jk5dxa7pw.jpg

میرزا محمد تقی بهار مشهور به ملک الشعرا در روز سیزدهم ربیع  الاول سال 1266 شمسی در شهر مقدّس مشهد به دنیا آمد. پدرش حاج میرزا محمد کاظم متخلص به صبوری و ملقب به ملک الشعرا بود. او برخلاف پدر و اجدادش که در حرفه حریربافی بودند از کسب و تجارت دست برداشت و به علم و ادب روی آورد و زبانهای عربی و فرانسه را آموخت و در فقه و فلسفه و حکمت به استادی رسید. او به  سبک و تقلید از امیر معزی شعر می سرود و در مثنوی و قصیده شهرت داشت. مادر ملک الشعرای بهار از گرجستان و مسیحیان قفقاز بود که در جنگهای ایران و روس توسّط عباس میرزا سپهسالار فتحعلی شاه به اسارت در آمده و به ایران آورده شد و بعدها مسلمان گردید و به همسری محمّد کاظم صبوری در آمد. ملک الشعرای بهار در چنین خانواده با فرهنگی رشد و پرورش یافت و تحصیلات خویش را نزد پدر آغاز کرد و ادبیات و شعر را از او آموخت تا اینکه در هجده سالگی بهار، پدرش از دنیا رفت. بعد از آن، بهار ادبیات را نزد ( ادیب نیشابوری ) ادامه داد و در مدرسه نواب مقدمات عربی و صرف و نحو و دستور زبان را آموخت و از همان اوان کودکی استعداد و قریحه ذاتی خویش را به عرصه ظهور رسانید. بهار سرودن شعر را آغاز کرد و در آن زمینه نیز هنرخویش را نمایاند. هر چند بهار به شعر و ادبیات علاقمند بود ولی همواره با مخالفت پدر روبرو می گردید که او را به کسب و تجارت تشویق می کرد و از شعر و ادبیات بر حذر می داشت که شاعری سودی برای انسان ندارد. 

گویند حکیمان که پس از مرگ بقا نیست                       
                  ور هست بقا فکرت و اندیشه بجا نیست 

ما را که برنجیم از این زندگی تلخ                   
                بیم عدم و دغدغه فوت و فنا نیست     

         بودا که ره نیستی آموخت به اصحاب                                  
خوش گفت که هستی بجزاز رنج وعنا نیست 

آسایش جاوید از آن سوی حیات است                                 
زین سو بجز رنج و غم و درد و بلا نیست  

شاید بهار این اشعار را از زبان پدر خویش سروده باشد. هرچند او نصایح پدر را شنید و به آن عمل ننمود.ا و ذاتاً شاعر بود و نمی توانست از راهی که برگزیده بود خارج شود. علاوه بر آن در این راه پایداری و استقامت بسیاری از خود نشان داد.

پـــایداری و اســـتقامت مـــیخ  سزدار عبــــرت بشر گردد                  
هـــــرچه کوبندبیش بر ســر اوی   پـــایداریش بـــیشتر گـــردد!

 از آنجایی که پدر بهار ملک الشعرای دربار مظفرالدین شاه بود، بعد از فوت او بهار مورد توجه شاه قرار گرفت و در سفری که  مظفرالدین شاه به مشهد آمد به او لقب ملک الشعرا داد و در ردیف   شعرای بزرگ کشور در آمد. بهار علاوه بر اینکه شاعری توانا و قدرتمند بود در سیاست هم دست داشت. دوران حیات بهار مصادف با اتفاقات مهم سیاسی کشور بود که او آنها را در کتاب 2 جلدی خود به نام تاریخ احزاب سیاسی به رشته تحریر در آورده است. هنگامی که مظفرالدین شاه مشروطیت را پذیرفت، کشور به سوی ساختار سیاسی جدیدی گام نهاد ولی پسرش محمد علی شاه با مشروطه و مجلس نو بنیاد از در مخالف در آمد و آن را به توپ بست و آزادیخواهان را  دستگیر و زندانی کرد. بهار اشعار سیاسی اشعار سیاسی خود را در همین دوران سرود و آن را در روزنامه ای به نام خراسان منتشر کرد. چندی بعد بهار روزنامه نوبهار را تاسیس نمود و در مشهد منتشر نمود تا اینکه در سومین دوره مجلس شورای ملی به نمایندگی از مشهد برگزیده شد. از آنجایی که در دوران زندگی بهار وقایع و اتفاقات مصیبت بار فراوانی در ایران و جهان روی داد و جنگهای بزرگی چون جنگ جهانی اول در جهان و جنگهای مشروطه خواهان با قوای استبدادی در این روزگار به وقوی پیوست، شاعر جوان را که روحی حساس داشت تحت تاثیر خود قرار داد و از جنگ و خونریزی بیزار نمود:                        

فغان زجغد جنگ و مــرغوای وی که تا ابـــد بریده بــاد                      
            بــــریده بــاد نای او و تا ابد  گسسته و شکسته پر و پای او          

بهار در اواخر مجلس ششم از سیاست کناره گیری نمود و به تالیف و تصنیف همت گمارد و کتابهای ارزشمندی چون ترجمه تاریخ طبری، جوامع الحکایات و روامع الروایات عوفی بخارایی و تاریخ سیستان و مجمل التواریخ و القصص را تصحیح نمود و شاهکار ادبی خویش سبک شناسی را در سه جلد منتشر ساخت.                                 

او در این هنگام به تدریس ادبیات و سبک شناسی در دانشگاه پرداخت. سیاست برای بهار چندان خوشایند نبود. در اوان سلطنت رضا شاه از نقشه ترور جان سالم به در برد و با اینکه در دوران سلطنت شاه رانده شده بود، چند صباهی به وزارت رسید. اشعار بهار بیشتر سیاسی و انتقادی بود امّا اشعاری هم در توصیف طبیعت سروده است. کوه دماوند هم که مظهر شعر تهران به شمار می رود، مورد عنایت بهار قرار گرفت.                                                    

ای دیو سفید پای در بند               ای گنبد گیتی ای دماوند 

از سیم به سر یکی کله خود          ز آهن به میان یکی کمربند 

تا چشم بشر نبیندت روی        بنهفته به ابر چهر دلبند  

بعد از استعفای رضا شاه، اوضاع سیاسی ایران عوض شد.بهار همراه دیگر سیاستمداران خارج از گود دوباره به آن بازگشتند و همین مسئله باعث شد که او بیش از پیش آزرده شود و به وزارت آموزش و پرورش رسید. ولی چندان دوام نیاورد و از آن کناره گیری کرد. بهار به علت کسالت استعفا داد و برای معالجه به اروپا رفت و در شصت و دو سالگی پیر و ضعیف شده بود و آفتاب عمرش به بام نشسته بود.                              

بهار علاوه بر شعر دماوند درباره گیلان و مازندران شعری را به نظم در آورده:     

هنگام فرودین که رساند ز ما درود                                        

بر مرغزار دیلم و طرف سپید رود
 

کز سبزه و بنفشه و گلهای رنگ رنگ                گویی بهشت آمده از آسمان فرود
 

هرمعالجات او در اروپا او را تا اندازه ای بهبود بخشید ولی بیماری   سل او را کم کم از پای در آورد

هرکه را که مهر وطن در دل نباشد کافر است                       

معنی حّب الوطن فرموده پیغمبر است

او در64سالگی زندگی را بدرود حیات گفت.                        

کیست کز بعد وفات از خاک بردارد مرا                                 
پس به خاک کوی آن دلدار بسپارد مرا
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم مهر 1390ساعت 11:1  توسط سید مهدی  | 

بیوگرافی رضا وهدانی

http://www.pic.iran-forum.ir/images/bd2jber2h6tzgf88nq.jpg

بيا در محضر استاد و جان و دل مصفا كن         كه سرسبزيت بخشد طبع چون باران وهداني

در اول فروردین ماه سال یکهزار و سیصد ودوازده درتهران خيابان ري كوچه آبشار چشم به جهان گشود او از کودکی با علاقه بسیار و علی رغم موانع آنروزها بدنبال موسیقی رفت و از محضر اساتیدی همچون کلنل وزیری - علی اکبر شهنازی - ابوالحسن صبا - استاد مهرتاش - استاد صبا و مرحوم خالقی استفاده کرد. استاد در جوانی شاگرد مرحوم آقا سید محمد سنگلجی بوده و در درس اخلاق ایشان حاضر و غزلیات عرفانی را در آن مجلس با صدای خوش میخوانده است . به توصیه مرحوم سنگلجی ایشان با استاد خالقی آشنا  و از آنجا وارد رادیو میشود.

استاد دهلوي نیز استاد آهنگسازي وهداني بود که رايگان شاگرد را پرورش ميداد و هنگاميکه وهداني به علت شکستگي پاشنه پا در منزل به مدت يکسال بستري بود دهلوي شاگرد را رهانکره و هفته اي يکبار با مشکلاتي که موجود بود ( دور بودن منزل وهداني به وسايل نقليه ) مسافتي را پياده طي ميکرد تا شاگرد را آموزش دهد.

استاد وهداني را میتوان در واقع پلی بین اساتید قدیم و جدید دانست ایشان علاوه براشراف کامل بر  تکنیکهای استاد وزیری بخوبی ازرمز وراز نوازندگان قدیم مثل استاد شهنازی اطلاع داشت او همچنین سالها در استخدام وزارت فرهنگ بود و با ارکستر فرهنگ و هنر همکاری داشت.

 ایشان در ردیف نوازی به شیوه شهنازی و در شیرین نوازی شبیه به  استاد مجد مینواختند.

استاد کتاب ردیف آقا حسینقلی را به روایت شهنازی در سال هفتاد و شش منتشر نمود  او بیشتر وقت خود  سرگرم تحقیق و مطالعه در موسیقی ایران بوده است و علاوه بر استادی دانشگاههای ایران و تدريس در هنرستان موسیقی  کلاسها و سخنرانیهایی هم در دانشگاههای اروپا مانند دانشگاه  اشتوتگارد آلمان(كلاس پروفسور هورننگ) داشته اند.

آهنگها و قطعات فراوانی نیز از ساخته های استاد در دست است او همچنین مورخی امانتدار بوده و مسودات و خاطراتی در تاریخ موسیقی ایران ازاو باقي است.

از آثار استاد میتوان ازنمونه های زیر نام برد:

-ردیف آموزشی سازی و آوازی برای هنرآموزان در هفت دستگاه - ترانه ها و تصتیفهایی که  برای کنسرت  تنظیم شده برخی اجرا شده و بسیاری در آرشیو ایشان است – ساخت قطعات پیچیده به شیوه استاد وزیری مانند قطعه رامین و رویا – انقلاب و گردش شور( گفنتی است که نواختن برخی از اینها فقط در توان خود استاد بود مانند قطعه معروف گردش شور)  همچنین تالیف بسیاری کتب تاریخی - موسیقی و ادبی که بطور مشروح در قسمت آثار و زندگینامه خواهد آمد

استاد علاوه بر تار به سازهای ویولن – عود – پیانو -  ماندولین - دف و ضرب آشنایی کامل داشتند.

استاد در ساز سازی نیز صاحب نظر و از خبرگان این فن بوده و تحقیقاتی از ابعاد و اندازه های سازهای مختلف که از قدما برداشت کردند در دست ایشان است از اساتید تار سازی که کار خود را با ایشان آغاز کردند میتوان از: استاد پوریا - استاد رضا ژاله - استاد کلهر و استاد موسوی نام برد.

ایشان در سالهای گذشته عضو جامعه باربد بودند و  نمایشتامه های فولکلور و نواهای کوچه و بازار را نیز گردآوری کردند 

سرانجام این مرد بزرگ و یادگار از نسل اساتید بزرگ ایران که او را وزیری دوم میدانستند در سال یکهزارو سیصد و هشتاد و دو بعلت بیماری سرطان معده و بطور ناگهانی دار فانی را وداع گفت ایشان تا روز قبل از مرگ و در حالی که بشدت فرسوده شده بودند و رمق سخن گفتن و نشستن نداشتند با ایما و اشاره و چشمان ببفروغ ولی اشکبار مشغول آموزش قطعه ای در همایون به شاگردان خود بودند 

از استاد یک فرزند دختر بنام رويا به یادگار است که محبت خاصی به ایشان داشتند.

استاد مردی درویش و وارسته بود و اخلاق نیک و معنوی را اول شرط هنر میدانستند از گفتنیها اینکه استاد از شاگردان بی بضاعت شهریه دریافت نمیکردند و نیز تا سالها در پرورشگاهی در خیابان میرداماد برای نوجوانان بی سر پرست رایگان تدریس تارو سه تار داشتند كلا" مقام شاگرد براي ايشان پر ارزش بود گاه ميشد كه ايشان تنها براي يك شاگرد از كرج به تهران مي آمدند و شبانه دوباره به كرج برميگشتند و عقيده داشتند هر كسي به اميدي اينجا مي آيد و نبايستي نااميد برگردد. ايشان خواندن مقدمه كتاب دستور جديد تار مرحوم وزيري را به شاگردان توصيه ميفرمودند تا علاوه بر صنعت موسيقي - معنويت را كه خلاقيت موسيقايي را سبب ميشود ونواهاي زيبا را ميآفريند فراموش نشود .

پروردگارا آن چه خیرو صلاح ما در آن است به ما ارزانی دار ایمان ما را محکم کن و دانشمان را افزون و از آنچه بما آموخته ای برخوردارمان ساز و ما را برای یاری و خدمت به یکدیگر موفق فرما ... (استاد وهداني) 


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم مهر 1390ساعت 10:41  توسط سید مهدی  | 

بیوگرافی سیما بینا


http://www.pic.iran-forum.ir/images/qppvmstn65o3du4rs8.jpg
در سال 1323 در خوسف از توابع بیرجند متولد شد و از کودکی در کنار احمد بینا پدرش که استاد موسیقی سنتی ایران و شاعر و ‏آهنگساز ترانه های اولیه او بود رشد کرد.‏
از نه سالگی همکاری رسمی خود را با رادیو ایران( برنامه کودک) آغاز نمود. از همان دوران، نزد اساتید و ‏مشاهیر موسیقی به شناخت و آموزش نکته ها و ظرایف این هنر پرداخت و چندی بعد به شاگردی استاد جواد ‏معروفی و استاد زرین پنجه در آمد. و به زودی دارای برنامه موسیقی ویژه ای به نام ( گلهای صحرایی) در رادیو ‏ایران شد. این برنامه، مجموعه ای بود از نغمه ها و آواز های محلی ایران که صدای او را تا سال 1358 به ‏دورترین نقطه های ایران زمین می فرستاد و برای بیشتر از دو نسل خاطراتی شیرین می آفرید.‏
سیما بینا پس از فارغ التحصیل شدن از دانشگاه تهران در هنر نقاشی، دانش موسیقی خود را در خدمت یکی از ‏قدیمی ترین و آگاه ترین موسیقی دانان آواز سنتی ایران، استاد عبد الله خان دوامی، کامل نموده و از آن پس علاوه ‏بر اجرای مستمر موسیقی و آواز سنتی به تحقیق درباره ترانه ها و آواز های محلی ایران پرداخته است.‏
او سالهاست که در دوره های برنامه ریزی شده، موسیقی ملی آوازی ایران را به هنر آموزان انتخاب شده آموزش ‏داد.‏
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم مهر 1390ساعت 16:24  توسط سید مهدی  | 

بیوگرافی علی اگبر شهنازی

http://www.pic.iran-forum.ir/images/x0x5yyygretl6tzn1r.jpeg

علی اکـبر شهـنازی، آخرین بازمانده خلف از خاندان هـنر میرزا عـلی اکـبر خان فراهانی بود. علی اکبر در سال 1276 خورشیدی در خانواده ای هـنری به دنـیا آمد و به دلیل تـقارن روز تـولـدش با عـید قربان کـلمه حاجی پـیـوست نامش گردید و بعـدهـا به هـمین نام نیز شهـرت پـیـدا کـرد. پـدرش مـیـرزا حسیـنـقـلی، نـوازنده صاحب نام دوران قاجار بود و عـمویش میرزا عـبدالله از استادان برجسته موسیقی بشمار می رفت. هـفت سال داشت که به مدرسه سن لویی رفت؛ هـنوز کتاب اول را تـمام نکرده بود که عشق به موسیقی وادارش کرد تا پای ساز پـدر نـشیند و روزی یک درس از او بگـیرد. آقا میرزا حسینـقـلی وقـتی به علی اکـبر درس میداد مثـل اینکه زندگـیش را در آهـنگ هـا خلاصه می کرد، شوریده می شد و پـنجه اش تـنـدتر کار می کرد، آنقـدر با پسرش مشق تار کرد که در دوازده سالگـی بـیشتر شاگـردهای پـدر را درس می داد.
شهـنازی در سال 1290 به امر پدر اولین صفحه موسیقی خود را همراه استاد به نام آواز آن دوره، جناب دماوندی، در بـیات ترک و افشاری ضبط کرد. قدرت نوازندگی علی اکـبر چهارده ساله در این صفحه آنچنان است که تـشخـیص نوازندگی او از پـدرش در واقع غـیر ممکن است.


اما پس از مدتی زندگیش دستخوش جور و ظلم طبـیعت شد؛ میرزا آقا حسینقـلی درسال
1294 از دنیا رفت و او که از 15 سالگی خودش یک باره معـلم شده بود، در این هـنگام که 18 ساله بود وظیفه سنگـین آموزش شاگـردان پـدر را به تـنهایی بر دوش گـرفت و عـده ای شاگرد پـروانه وار گـرد او حلقه زدند. عـلی اکـبر خان چهار مدرسه عـوض کرد تا سرانجام دیـپـلم خود را گـرفت و مرد کار شد. در اردیـبهشت سال 1301، اولین کـنسرت خود را در گراند هـتـل تهـران اجرا کرد. در سال های دهـه 1300 حاج علی اکـبر خان معروفـترین نوازنده تار بود که نامش در محافل هـنری به احترام برده می شد. در این ایام صفحات زیادی به همراه آواز خوانـنده بلند مرتبه موسیقی ایران، اقبال السلطان و دیگـر خوانـندگـان موسیقی ایران چون حسینعـلی خان نکیسا، رضا قـلی ظلی و ... اجرا و ضبط کرد؛ که هـر کدام از آثار فاخر و پـر اهـمیت موسیقی کـلاسیک ایرانی به شمار می آیـند. روند تـجـدد طلبی دوران رضا شاه و گـسترش انواع موسیقی غـیر ایرانی و غربی و نیز تاثـیر هـنرستان های موسیقی به شیوه غـربی موجب جمع شدن استادان موسیقی کلاسیک از گـردونه آموزش رسمی موسیقی کشور شد. به هـمین دلیل در سال 1308 شهـنازی به منظور حفظ و انـتـقال درست شیوه درست موسیقی ایرانی و نیز تعـلیم شاگـردان علاقـمند، دست به تاًسیس مکـتب شهـنازی زد و تا سال 1351 در هـمین مکـتب به تعـلیم شاگـردان بسیاری هـمت کرد.

شهـنازی از اولیل دهـهً 1300 شروع به ساخـتن آهـنگ و قطعـات مخـتـلف ضربی کرد و چون ساخته های خود را به شاگـردانش می آموخت، نغـماتـش انـتـشار یافت؛ که بهـترین آنهـا پـیش درآمدهای او می باشد. در میان آنهـا پـیش درآمد شور به وزن 2.4 در شور " لا " معـروفـتر است و پـیش درآمد سه گاه که آن هـم دو ضربی است بسیار زیـباست. حاج عـلی اکبر در تمام دستگاه هـا پـیش درآمد و رنگ دارد که اکثر آنها زیـبا و دلنـشین است و غـالب پـیش درآمدهـای ابداعـی او به وزن دو ضـربی است. هـمچنین تصنیـف های خوبی ساخت که از جمله بهـترین آنهـا آهـنگی در چهـارگـاه است که اشعـار آن را وحید دستجردی سروده است.
نواخت مضراب های پـرقدرت، پـرکار، شفاف و بلورین و در عـین حال پـیـچـیده در کنار حس زیـباشناسی قوی موسیقی دستگاهی ایران، ابداع تکـنیک هایی جدید در تار نوازی مـبتـنی بر اصول صحـیح موسـیـقی ایرانی، استـفاده زیاد از امکانات ساز تار، پرش های ممتـد از بالا دسته ساز به پائـین دسته ساز و برعکس، و ایجاد صداهای متـنوع در ساز از ویژگی های نوازندگی شهـنازی به شمار می آید که موجب می شود در سازش، نشاط عـمیقی، حرکت مدام، امید گـسترده و روحیه خروش موج بزنـند هـمه اینها بی گـمان نشان از مهـارت و تسلط او به دقایق موسیقی ایرانی داشت که مورد استـفاده و تـقـلید بـسیاری از نوازندگـان هـمدوره وی و نیز آینده قرار گرفت.
ضربی های تکـنیکی شهـنازی نیز بهـترین الگـو برای تارنوازان امروزی به منظور وقوف به ظرایف و دقایق موسیقی ایرانی به شمار می آید.
در سال 1355 به دعـوت وزارت فرهـنگ و هـنر یک دوره ردیف های عالی موسیقی ایرانی را که از ابتکارات خودش به شمار می آمد ضبط کرد. شهـنازی در آموزش هـنرجویان ابـتدا ردیف های مقـدماتی، که در واقع ردیف های موسیقی ایرانی به روایت پـدرش میرزا آقا حسینـقـلی بود را آموزش می داد و سپس ردیف های دوره عالی را با شاگـردان کار می کرد. ردیف های دوره عالی او که در سن هـشتاد سالگی نواخته به خوبی ویژگیـهای تکـنیکی و هـنری نوازندگی این استاد فرهـیخـته موسیقی ایران را نشان می دهـد.
از شاگردان مشهـور شهـنازی که در نوازندگی صاحب نام شدند می توان به این افراد اشاره کرد:
محـمد رضا لطفی، داریوش طلایی، حسین علیزاده، داریوش پـیرنیاکان، مجید درخشانی، حبـیب الله صالحی، زید الله طلوعی، هـوشنگ ظریف و رضا وهـدانی.
استاد شهـنازی که در روز بـین ده تا چهارده ساعـت به آموزش و تـدریس موسیقی مشغـول بود معـتـقد بود، موسیقی ایران هـیچـوقت از بـین نمی رود و تاًکـید داشت که نوازندگـان باید نزد استادان موسیقی تمام دستگاهـای موسیقی ایرنی را یاد بگـیرند. هـمچـنین به نظر او موسیقی ایران به دلیل غـنای بـسیار آن هـیچ هـمانندی در دنیا ندارد و هـیچ موسیقی نمی تـواند جایگـزین آن شود.
در سال 1359 استاد شهـنازی کلاس های خود را تعـطیل و به آبسرد دماوند نـقل مکان کرد. ولی سال های پایانی عمرش هـمچنان به تـدریس خصوصی به عـلاقـمندان موسیقی ایران ادامه می داد.
استاد حاج عـلی اکـبر خان شهـنازی، فرزند خـلف میرزا آقا حسینـقـلی نوازنده چیره دست و بی بدیل تار در اسفـند سال 1364 در سن 87 سالگی پس از عـمری کار و تـلاش مدام و پـر ثـمر در عـرصه هـنر و فرهـنگ ایران روی در نقاب خاک کـشید و با مرگ وی یکی از فـخـر آفـریـنان موسیقی ایرانی از جـهـان رخـت بـر بـسـت    . 

http://www.pic.iran-forum.ir/images/hi03f0iib8u4sr0yjym3.jpg




+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم مهر 1390ساعت 11:30  توسط سید مهدی  | 

بیوگرافی محمد علی امیر مجاهد

http://www.pic.iran-forum.ir/images/adq1ipmi5w0r0rlxf0m.jpg
خلاصه : محمدعلي امير جاهد در سال 1313 ، دذر تهران متولد گرديد. پس از تحصيلات ابتدايي در مكتب خانه شمس « گذر شيخ سيف الدين » و مدرسه علميه ، براي تكميل تحصيلات به دارالفنون رفت. اميرجاهد با روزنامه هاي رسمي و جرايد آن زمان همكاري نزديك داشت. او همچنين به مدت 12 سال رياست هنرستان آزاد را به عهده داشت. علاوه بر آن در سال 1299 ش . در مجلس شوراي ملي وقت اشتغال يافت. او نه تنها شاعر و ترانه سرايي مطرح بود ، بلكه در زمينه موسيقي و آهنگسازي دستي تمام داشت. حاصل تلاش هاي او يك صد سرود و تصنيف مي باشد كه توسط هنرمندان مشهور زمان ، در صفحات پوليفون ضبط گرديد. محمدعلي اميرجاهد در شانزدهم اردبيهشت سال 1356 خورشيدي چشم از جهان فروبست.

گروه : هنر
رشته : موسيقي
والدين و انساب : محمدعلي فرزند عباسقلي ، به سال 1313 قمري در تهران به دنيا آمد.
تحصيلات رسمي و حرفه اي : محمدعلي اميرجاهد پس از تحصيلات ابتدايي در مكتب خانه شمس « گذر شيخ سيف الدين » و مدرسه علميه ، براي تكميل تحصيلات به دارالفنون رفت.
وقايع ميانسالي : قلم و زبان صريح گوي محمدعلي اميرجاهد ، يكي از عوامل مهم در اجراي ضبط صفحات پوليفون در ايران بوده است. افشاي حقايقي از سوءاستفاده هاي صاحبان و نمايندگان شركت ظبط صفحه هاي پوليفون را به گوش مردم رسانيد.
زمان و علت فوت : محمدعلي اميرجاهد در شانزدهم اردبيهشت سال 1356 خورشيدي چشم از جهان فروبست.
مشاغل و سمتهاي مورد تصدي : محمدعلي اميرجاهد به مدت 12 سال رياست هنرستان آزاد را به عهده داشت. او در سال 1299 ش . در مجلس شوراي ملي وقت مشغول خدمت گرديد.
مراکزي که فرد از بانيان آن به شمار مي آيد : محمدعلي اميرجاهد از پايه گذاران « انجمن دوستداران موسيقي ملي » بود ، اين انجمن بعدها به « انجمن موسيقي ملي » تغيير نام يافت.
ساير فعاليتها و برنامه هاي روزمره : محمدعلي اميرجاهد با روزنامه هاي رسمي و جرايد آن زمان همكاري نزديك داشت. او نه تنها شاعر و ترانه سرايي مطرح بود ، بلكه در زمينه موسيقي و آهنگسازي دستي تمام داشت. يك صد سرود و تصنيف او توسط هنرمندان مشهور زمان ، در صفحات پوليفون ضبط گرديد.
آرا و گرايشهاي خاص : محمدعلي اميرجاهد در تلفيق شعر و آهنگ خلاقيت خاصي داشت. تصانيف او بيشتر وطني ، اجتماعي ، فلسفي ، سياسي و عشقي است. او در اشعار و آهنگهايش كليه گوشه هاي موسيقي ملي را عرضه مي دارد.

چگونگي عرضه آثار : بسياري از آثار محمدعلي امير جاهد ، بعدها نت نويسي ، و توسط موسيقي دان ها به اجرا درآمدند. نت نويسي چندين اثر وي توسط فرامرز پايور انجام شده و توسط گروه سازهاي ملي به سرپرستي او به اجرا درآمد. بعضي با صداي محمدرضا شجريان ، و بعضي با صداي سروش ايزدي و ... همچنين بعضي از آثارش از جمله « زجفاي دشمنان » و « پيمان عشق » توسط حسين دهلوي براي گروه نوازندگان ( اركستر ) تنظيم گرديده است.

http://www.pic.iran-forum.ir/images/am11ujywcxiju2kmum.jpg


آثار :
    1  امان ازين دل كه داد
      ويژگي اثر : اين اثر در دستگاه سه گاه ارائه شده است.
2  امان زهجر رخ يار
      ويژگي اثر : اين اثر در دستگاه ابوعطاء ارائه شده است.
3  به گردش فروردين
      ويژگي اثر : اين اثر در دستگاه ماهور ارائه شده است.
4  به ياد درويش خان
      5  بهار است و هنگام گشت
      ويژگي اثر : اين اثر در دستگاه ترك ارائه شده است.
6  پيمان عشـق
      7  ترانه ي پريوش
      ويژگي اثر : اين اثر در دستگاه اصفهان ارائه شده است و توسط بديع زاده در صفحات ايران جوان ضبط و ساخت و در بمبئي در سال 1327 شمسي خوانده شد.
8  جان من
      ويژگي اثر : اين اثر در دستگاه شور ارائه شده است.
9  در بهار اميد
      ويژگي اثر : اين اثر در دستگاه افشاري ارائه شده است.
10  در ملك ايران
      ويژگي اثر : اين اثر در دستگاه دشتي ارائه شده است.
11  ديوان اميرجاهد
      ويژگي اثر : تقابل شعر و موسيقي ، گنجينه ي ترانه هاي ملي. اين ديوان ، آثار آهنگين امير جاهد به صورت تصنيف هاي وطني ، اجتماعي ، عشقي و مجموعه اي از اشعار و نت نويسي هاي آهنگ هاي او را دربردارد.
12  زجـفاي دشمنان
      13  كشور دل
      ويژگي اثر : اين اثر در دستگاه ماهور ارائه شده است.
14  نرگس مست
      ويژگي اثر : اين اثر در دستگاه شور ارائه شده است.
15  هزاردستان به چمن
      ويژگي اثر : اين اثر در دستگاه چهارگاه ارائه شده است.


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم مهر 1390ساعت 10:47  توسط سید مهدی  | 

بیوگرافی جلیل شهناز


جلیل شهناز

پنجه طلای تار
 


جلیل شهناز متولد ۱۳۰۰ در اصفهان است. وى نوازندگى تار را نزد پدر و برادرش در دوران كودكى آموخت وبه نوازندگى ویلن، سنتور و ضرب نیز آشنایى دارد. شهناز یكى از بهترین تك نوازان رادیو تهران و برنامه گلها در دو دهه اخیر در گروه استادان موسیقى به سرپرستى فرامرزپایور در كنار حسن ناهید، هوشنگ ظریف، على اصغربهارى و حسین تهرانى به تك نوازى ادامه داد. جلیل شهناز سال گذشته نیز به عنوان چهره ماندگار معرفى شد. از این هنرمند گزیده آثار برنامه گلها و تك نوازى در بازار موسیقى موجود است.

چو نو كردى نواى مهرگانى
ببردى هوش خلق از مهربانى

جلیل
 شهناز

میراث دارى «تار»، شاه سازهاى موسیقى دستگاهى ایران، در دو حوزه شهرنشینى مهم تهران و اصفهان به دست دو خانواده بوده است: شهنازى و شهناز. خاندان اول در تهران ابتدا به نام «فراهانى» شهرت داشتند و با مرگ استاد بزرگ، حاج على اكبر خان شهنازى در بیست سال پیش، تاریخ حیات ظاهرى آنها به پایان رسید. اما خاندان قدیمى شهناز در اصفهان هنوز به بركت وجود هنرمند برگزیده اى چون جلیل شهناز، زنده است. قدما در اصطلاح به این بزرگان، «تتمه دوران» مى گفتند و به تعبیر استاد حسن كسایى، همكار هنرى و دوست یك عمر سفر و حضر جلیل شهناز، «ایشان چكیده موسیقى و تار است».

بى راه نیست اگر بگوئیم نام «تار» و نام «شهناز» در دل اهل موسیقى، تداعى كننده مستقیم یكدیگرند. جلیل شهناز در یك خانواده «حرفه اى» موسیقیدان متولد شده؛ و خود نیز تاریخ دقیق تولد خود را نمى داند! حتى در سال ۱۳۷۸ هنگامى كه سالنامه موسیقى ایران را دوباره مى خواستم منتشر كنم، با تلفن از ایشان درخواست كردم روز و ماه و سال تولدشان را بگویند. گفتند: «درست نمى دانم. سال كه همان ۱۳۰۰ خورشیدى است؛ و روز و ماه را هم خاطر ندارم!»

با استاد توافق كردیم روز اول خرداد را به احترام ایشان در سالنامه موسیقى ایران به عنوان روز تولد در نظر بگیریم. روح آزاد و شاعر پیشه شهناز ۸۲ ساله، نه در بند آن است كه تعداد آثار خود را بداند و نه نام نوارهایى كه از آثار پنجه و مضراب او منتشر شده؛ و لحظه لحظه عمرش چنان در فضاى شگفت انگیز موسیقى ایرانى غوطه ور است كه گاه مثل كودكى معصوم در روشن ترین مسائل هم دچار حیرتى شیرین مى شود و مخاطبش را مبهوت مى كند؛ و البته این فقط یك روى سكه شهناز است.

روى دیگر، به تعبیر حافظ «رند عافیت سوزى است» كه ملاحت طنز و مطایبات و ظرافت هاى گفتارى و رفتارى او را حدى نیست.

جلیل شهناز زیر نظر پدرش شعبان خان با تار آشنا شده و از سن خیلى كم، شاید حدود پنج سالگى، تار را به عنوان نزدیك ترین همدم و دوست یك عمر خود برگزیده است. محیط زندگى او سرشار از موسیقى بود؛ برادرانش همه اهل نوازندگى بودند و شهناز از استعداد «آن یكى كه جوانمرگ شد» با حسرت و غم یاد مى كند. به علاوه، موسیقى، حرفه خانواده او بود و محیط خانه، هنرستان شبانه روزى او كه امروزه كمتر استعدادى از آن برخوردار است.

دوره كودكى او در اصفهان، بهشت موسیقى ایرانى بود و جز نغمه هاى اصیل، صداى دیگرى شنیده نمى شد. آواز حبیب شاطر حاجى، ادیب خوانسارى، تاج اصفهانى، شهاب اصفهانى، صدرالمحدثین و...، تار اكبر خان نوروزى، نى حسین یاورى و كمانچه غلامرضا خان سارنج (كه با خانواده شهناز نسبت نزدیك داشت) و دهها نوازنده دیگر كه مطلعین موسیقى اصفهان بهتر مى دانند، در فضاى آن شهر بهشت آسا جریان داشت و ضمیر حساس این كودك با استعداد كه جز موسیقى معبود دیگرى نمى شناخت، نمى توانست از آن فضا بى تأثیر بماند.
مهم تر این كه نوازندگان كاملا «حرفه اى» و آنهایى كه از سنین كم، رو در رو با مخاطبان متعدد و متنوع ساز زده یا آواز خوانده اند، از خصوصیات ممتازى برخوردارند و نمى توان آنها را به آسانى در نوازندگان یا خوانندگانى سراغ كرد كه سالهاى رشد شخصیت خود را در پستوى خانه و یا كلاسهاى ساكت هنرستان تمرین كرده و تعامل نیروى متقابل «مخاطب» با نوازنده را درست در نیافته اند.

قدرت روحى و جسمى در نوازندگى، تسلط به شگردهاى شیرین و ترفندهاى مخصوص روانشناسى مخاطب براى جذب دلهاى آنها به سوى خود، از حفظ داشتن مطالب فراوان، چابكى در جواب به آواز و ساز، متنوع نواختن و... شاید دهها شیوه و شگرد دیگر، در ید اختیار كسانى است كه به قول استاد كسایى «چكیده موسیقى» هستند (به معنى این كه ارث و نسب موسیقایى دارند)، نه «چسبیده موسیقى» كه كنایتا، درباره اشخاصى بدون ریشه خانوادگى در حرفه موسیقى (هرچند با استعداد) هستند. به همان صورت كه تهران براى خود پایتخت موسیقى البته موسیقى دستگاهى بود، در درجه اول اصفهان و بعد از آن، قزوین و شیراز نیز از مراكز پر قدرت موسیقى دستگاهى محسوب مى شدند.

قزوین از سرچشمه پربار تعزیه خوانى بهره داشت و شیراز مركز موسیقیدانان حرفه اى، ضربى خوانان و بویژه ترانه خوانان عالى مقام بود. تا جایى كه شیراز را شهر ترانه و تضعیف خوانده اند و به روایت استاد عبدالله دوامى «تضیف هاى اصیل از شیراز آمد كه به دربار ناصرالدین شاه راه یافت». اگر موسیقى دستگاهى در تهران، با حمایت هاى سودمند ناصرالدین شاه قاجار و تنى چند از اعیان فرهیخته عصر امیركبیر تا عصر اعتماد السلطنه رشد كرد، در اصفهان، این موسیقى از پشتوانه حمایت مردمى ترى برخوردار بود و چندان به حكام و والیان تكیه نداشت، سهل است كه در دوره ویرانگر مسعود میرزاظل السلطان (فرزند ظالم ناصرالدین شاه) آسیب فراوان هم دید. حكایت رفتار هاى او با میرزا ابراهیم خان خاكى خواننده مشهور اصفهانى كه علامه جلال الدین همایى در كتاب دلكش خود نقل كرده، نمونه اى از این سبعیت هنرمند كش است.

موسیقیدانان اصفهان نسبت به تهرانى ها از قدمت و ریشه بیشترى برخوردار بودند و بعضى از اعیان فرهیخته اصفهان، هر چند كم و معدود، حامى هنرمندان برگزیده محسوب مى شدند.

این بود كه سنت موسیقى در پایتخت صفوى، هم اندازه سنت موسیقى در پایتخت ناصرى دیده مى شد؛ و در بعضى موارد حتى غنى تر از آن. در اصفهان، چند خانواده ریشه دار و تعدادى هنرمندان خلاق و خود انگیخته، موسیقى را رهبرى مى كردند و خانواده شعبان خان شهناز نیز از آنها بود.

در این فضا و در این بستر تاریخى، نقش «تار» را نیز نباید از خاطر برد. تار، ساز اصلى موسیقى مبتنى بر ردیف دستگاهى بود و باقى سازها از لحاظ اهمیت و اقبال در رده هاى پائین تر قرار مى گرفتند.

در اصفهان از سه تار و سه تارنواز نشانى نبود، سنتور خواستاران اندكى داشت و تنها كمانچه و تنبك بودند كه به اصطلاح «پشت سه تار» حركت مى كردند. در عوض، زادگاه «نى» همانا اصفهان بود و تا همین سى سال پیش، كمتر نى نوازى بود كه تبار اصفهانى نداشته باشد.

پیانو و ویولون نیز قدرى دیرتر، از تهران به اصفهان نفوذ كردند و خانواده هاى اشرافى این شهر هیچ گاه پیانو نواز قابلى را به خود ندیدند. از این رو، تار سوگلى سازها بود كه هم براى موسیقى مجلسى طبقه متوسط، هم موسیقى مجالس طرب وهم برنامه هاى محافل موسیقیدانان متخصص، استفاده مى شد.

بررسى تكنیك هاى مخصوص تار نوازى در اصفهان محتاج مقاله اى جداگانه از نوازنده اى صاحب صلاحیت است؛ همین حد مى توان گفت كه گذشته از نوازندگان قدرقدرتى چون اكبرخان نوروزى، عبدالحسین برازنده و عباس خان سرورى (كه دایى شهناز بوده اند)، نیروى نافذ پنجه و مضراب یك نفر در موسیقى این شهر، قابل چشم پوشى نیست:

عبدالحسین شهنازى، فرزند میرزاحسینقلى فراهانى كه طبع تند و خلاقش، راهى سواى پدر و برادرش را انتخاب كرد و به گفته هنرمند بزرگ، محمدرضا لطفى: «به سوى شیوه مطربى كه سوخته حال تر بود هدایت شد.» كمتر تار نواز قدیمى اصفهان را مى شود شناخت كه تحت تأثیر سازپرشور عبدالحسین خان قرار نگرفته باشد و یك بار هم شهناز به نویسنده این یادداشت فرمود: «از گذشتگان صدایى دلچسب تر از تار عبدالحسین خان به گوشم نرسیده».

بد نیست در این جا ذكرى كنیم از زنده یاد رضا كسایى برادر استاد حسن كسایى كه از بهترین موسیقى شناسان بود و درباره مضراب ها و احوالات موسیقى عبدالحسین شهنازى اطلاعات مفید و منحصرى داشت كه كاش ضبط شده باشد. بررسى عناصرى كه اكسیر هنر تار نوازى جلیل شهناز را ساخته اند، نه آسان است و نه غیر ممكن؛ كارى است مشكل.

بعید است از سالهاى پیش از ۱۳۳۵، بتوان نوارهاى روشن و «شنوا» (مثل «خوانا» ) یى از تار نوازى شهناز به دست آورد و نبودن اسناد صوتى قابل اعتماد و كافى، این كار را دشوارتر مى كند. امروزه ما آن «جناب شهناز» ى را مى شناسیم كه كم كم از سالهاى ۱۳۳۶ ۱۳۳۵ به بعد، صداى سازش از رادیو تهران به گوش رسیده و در این چهل سال، نام او قوى ترین جاذبه را براى دوستداران تار و هنر بداهه نوازى داشته است. یعنى، شاید بتوان گفت كه ما این هنرمند را بعد از سن پختگى و دوره وصول به لحن و بیان فردى خود، شناخته ایم.

بخش عمده اى از این لحن و بیان فردى كه در بعضى متون از آن با واژه غیر دقیق «سبك» (به معنى Style) تعبیر مى شود، در سالهاى نوازندگى در رادیو اصفهان و رادیو تهران شكل گرفته؛ و تفاوت عمیق فضاى استودیوها و روبرویى با میكروفون، با فضاى محافل و مجالس كه مخصوص اجراى زنده موسیقى بود، مطلبى نیست كه بتوان در هنر شهناز نادیده گرفت.

تأثیر پذیرى نوازندگانى چون مرتضى محجوبى، احمد عبادى و جلیل شهناز از فضاهاى استودیویى و تغییراتى كه این هنرمندان در نحوه نوازندگى (وگاه تا مرحله دستكارى در ظرایف ساختمانى سازشان، همچون عبادى) و نحوه تلقى شان از موسیقى پذیرفتند، بى شك در شكل گیرى نهایى و معرفى آنها به مخاطبان میلیونى بسیار مؤثر بوده است.

اكنون، صاحب نظران، ساز شهناز را با اولین طنین مضراب هایش به خوبى مى شناسند و تشخیص مى دهند: ریزهاى متنوع، تك هاى خوش آهنگ و مؤثر، حصول صداى زنگدار و پخته و روشن، صدادهى متنوع با استفاده از جابه جایى وضعیت مضراب روى انگشت اشاره، ویبراسیون هاى ظریف با فشار روى سیم گیر تار، پرده بندى صحیح و كوك دقیقى كه تمیزترین صدا را به گوش برساند، پرهیز از شلوغ زدن و ناخوانازدن، گلچین كردن شگردهاى قدیمى مضراب و پنجه كارى و گاه كنده كارى هاى پرتنوع از قدیم وجدید، استفاده از لرزش هاى خفیف كاسه و چرخش دسته ساز نسبت به میكروفون، و دهها و دهها فوت و فن استادكارانه، هنر جلیل شهناز را معرفى مى كند.

در این مجموعه هنرى، محفوظات عالى او از قطعات قدیمى و ردیف هاى مجلسى، وزن شناسى، مهارت كم نظیر درجواب آواز و گهگاه، خلق كوك تازه اى مثل چهارگاه فا (كه كمتر كسى قادر به نواختن در این كوك است و اكثرا ترجیح مى دهند چهارگاه دو یا حداكثر چهارگاه (را بنوازند) و همچنین تسلط به ضربى نوازى را باید در شمار امتیازهاى او قرار داد.

مجموعه این فنون و زیباشناسى خاص نوازندگى این ویرتوئوز تمام عیار در آمیخته با احساسات و تأثرات قلبى او، مجموعه اى را مى سازد كه انحصارا در تملك استاد جلیل شهناز است وتاكنون همتایى برایش ندیده ایم. اهمیت شهناز هنگامى روشن مى شود كه بدانیم در آن زمان، نوازندگان قدر قدرتى از نسل گذشته و نوازندگان شیرین پنجه اى از همدوره هاى او نظیر زنده یاد لطف الله مجد و آقاى فرهنگ شریف با كمى اختلاف سن با او، در اوج محبوبیت بودند و رسیدن به این حد كار ساده اى نبود. گنجینه پنهان هنر شهناز، در نواختن سه تار و تنبك و سنتور و آشنایى به ادبیات منظوم و تك بیت هاى زیبا نیز خود را نشان مى دهد و درك خلاقیت او در حضور خود او، موهبتى است كه متأسفانه براى هر كسى دست نمى دهد.

تأثیر هنر او را در بسیارى از جمله بندى هاى آوازى محمدرضا شجریان و پاره اى از مضرب هاى دلنشین محمدرضا لطفى آشكارا مى توان شنید و تأثیر غیر آشكار او در تار نوازى چهل سال گذشته چنان است كه تاربدون شهناز، قابل تصور نیست. هم اكنون نیز وى تواناترین نوازنده استادان هم نسل خود و در ۸۳ سالگى، با عبور از فراسوى مرزهاى درونى موسیقى، به جایى رسیده است كه رسیدن به آن براى ما اگر نه غیر ممكن، بلكه معیار و آرمان مى تواند باشد. 

جلیل
 شهناز

 

 

حافظانه نوازی شهناز

 

جلیل شهناز پنجه طلایی تار، و بداهه‌نوازی استاد، آخرین هنرمند بزرگ از خاندان هنرمند شهناز است. موسیقی ایرانی یكی از ارزنده‌ترین هنرمندانش را در بستر بیماری دارد. استاد جلیل شهناز نزدیك به هشتاد سال، تار را در بردارد و نغمه‌هایی كه از پنجه و مضراب او برآمده، از هیچ كس شنیده نشده است. خلاقیت، نبوغ و ذوق منحصر به فرد شهناز را گذشتگان گواهی كرده‌اند، و امروزیان همه او را یاد می‌كنند، و فرداییان مهر جاودانگی را بر آن خواهند زد. بی‌تردید، تاریخ موسیقی ایران نام شهناز را در كنار بزرگانی چون مرتضی محجوبی و رضا ورزنده و ناصر افتتاح و ... خواهند برد و تا هنر بداهه‌نوازی زنده است، نام بلند جلیل شهناز هم زنده خواهد ماند.

مقام موسیقایی بر این است كه در شماره اردیبهشت 1385، مقارن با روز تولد استاد (هشتم اردیبهشت)، ویژه‌نامه‌ا‌ی را به ایشان اختصاص بدهد. از خداوند خواهیم توفیق عمل.

حافظ بودن موسیقی ایران، شاید در ذهن برخی شبهه‌ناك و دوگانه بنماید. چون حافظ بودن هم به معنای پاسبانی از میراث موسیقی ایرانی و هم یادآور نام خواجه شمس‌الدین محمد حافظ شیرازی است.

باری! استاد جلیل شهناز، نوازنده‌ای است كه فقدان وی، فقدان موسیقی و حذف آن موجب حذف خود موسیقی و در نهایت حفظ آن عین حفظ موسیقی است. گویی شهناز نباشد، موسیقی چیزی كم دارد. موسیقی ایرانی بدون شهناز نه ممكن و نه باوركردنی است. وقتی ساز شهناز به گوش می‌رسد، گویی موسیقی ایرانی، با تمام ظرایف آن شنیده می‌شود.

اگر ركن اساسی موسیقی ایرانی را بداهه‌نوازی قلمداد كنیم، شهناز ركن اساسی موسیقی ایران است؛ چرا كه ق‍َد‌َرترین بداهه‌نواز موسیقی ایران، بی‌درنگ، استاد جلیل شهناز است. در بداهه‌نوازی كسی توانایی مقابله‌جویی با وی را ندارد.

بسیاری از آوازخوانان خوش‌نام این مرز و بوم از مرحوم تاج گرفته تا استاد شجریان، شهناز را بهترین جواب‌دهنده آواز در موسیقی ایرانی خوانده‌اند. هم‌نوازی استاد شهناز از جمله درخشان‌ترین آثار موسیقی ایرانی قلمداد می‌شود. همواره نوازندگان بزرگ موسیقی، هم‌نوازی با شهناز را افتخاری بزرگ برای خود شمرده‌اند. به طور مثال نابغه موسیقی ایران، استاد بی‌همتای نی، حسن كسایی، در بزم خصوصی كه در اوایل انقلاب در منزل استاد شجریان برگزار شده بود به طنز با آن لهجه شیرین اصفهانی گفتند: برادر بنده كه به استاد شنونده(!) معروف هستند می‌گویند تو با استاد شهناز مانند «لولك و بولك» در موسیقی می‌مانید؛ من هر وقت با استاد شهناز هم‌نوازی و جواب می‌دهم ساز من چیز دیگری می‌شود (قریب به مضمون).

در گروه‌نوازیهایی كه استاد شهناز (چه به صورت مستمر مانند گروه اساتید و چه به صورت افتخاری كه كم هم نیست و ایشان به خاطر تواضع ذاتی حتی در بسیاری از گروههای حتی مبتدی حضور داشتند ـ كمتر نوازنده‌ای مانند استاد شهناز در گروه‌نوازیهای متعدد حضور بی‌شمار داشته‌‌اند) شركت كرده‌اند، حضور ساز ایشان بسیار برجسته و اختصاصی و موجب رونق گروه است. به طور مثال در اركستری به آهنگسازی استاد علی تجویدی، تنظیم و رهبری استاد فریدون شهبازی و خوانندگی استاد اصغر شاه‌زیدی (شاگرد شایسته، همراز و هم‌نفس روزان و شبان مرحوم تاج و پرورش‌یافته خلف مكتب اصفهان) كه در سال 1370 با عنوان «سروش آسمانی» ‌اجرا شد، ساز استاد شهناز در بین قریب به بیست نوازنده چیره‌دست، چنان برتری و تشخص (خاص) دارد كه گوش را به شنیدن هر چه بیشتر و بهتر زیر و بمهای ساز استاد در این اثر برمی‌انگیزد.

حافظانه‌سرایی، شاید، در قلمرو شعر رویه‌ای معمول بنماید؛ به طور مثال استاد هوشنگ ابتهاج یكی از حافظانه‌سرایان شعر معاصر ماست. اما حافظانه‌نوازی شاید اصطلاح و رویه‌ای معمول در موسیقی نباشد. اما اوزان، جمله‌بندی و قرینه‌سازی قواعدی شعری است كه عینا‌ً باید در موسیقی سنتی نیز رعایت شود. چرا كه موسیقی سنتی ما متناسب با تناسب كلام موزون (/ شعر كلاسیك) ما تدوین و تكوین‌یافته است. بنابراین رعایت و به كاربری قواعد شعری در موسیقی امری الزامی [و بدیهی] است.

با توجه به مطالب بالا، تقارن و تطابق ساختار شعری یك شاعر با سبك یك نوازنده موسیقی امری طبیعی است. البته خودآگاهی و ناخودآگاهی تأثیر و تأثر / تعامل خود بحثی مستقل است.

درباره استاد جلیل شهناز نیز باید اذعان كرد كه با وجود عدم اطلاع از الهام‌گیری خودآگاه و ناخودآگاه از ذهن و زبان «حافظ»، اما به‌راستی جمله‌بندی و سبك و مكتب وی حافظانه است، كما اینكه تازگی، ترنم، طعم، عطر، لطف، لطافت و طراوت كه مقتضای شعر حافظ است، به همان مقدار در صدای ساز استاد سرشار است. یعنی ساز استاد شهناز هم از نظر لفظ و هم از نظر معنا حافظانه است. با این حال اگر «شهناز» را «حافظ» موسیقی ایرانی بنامیم، پربی‌راه نگفته‌ایم.

پیش از آنكه به تبیین و توضیح حافظانگی نوازندگی استاد شهناز بپردازیم لازم است كه مختصری درباره سبك و موسیقی شعر حافظ سخن به میان آید.

ساخت و صورت غزل حافظ در طول تاریخ غزل فارسی از رودكی تا عصر خود حافظ، بی‌سابقه است؛ چرا كه از عهد رودكی تا سعدی غزل دارای اتحاد معنایی و یكپارچگی لفظی است؛ در حالی كه شعر حافظ هر بیتش و گاه هر دو ـ‌ سه بیتش ساز یك معنی یا مضمون مستقل و متفاوت با ابیات دیگر را می‌زند؛ به عبارتی در غزل حافظ، غالبا‌ً هر بیت خصوصیت استقلال معنایی و انقطاع از ابیات دیگر دارد.

حافظ‌شناسان پاكستانی این ویژگی شعر حافظ را «پاشان» (از پاشیدن) می‌نامند، چرا كه مصرعها و جمله‌های شعر حافظ جسته، گریخته، پراكنده و تو بر تو است.

به طور مثال غزل آغازین شعر حافظ (با مطلع الا یا ایها الساقی) در نهایت گسستگی و پراكندگی معنایی و لفظی و هر كدام از ابیات در بردارنده یك مضمون و معناست.

خود حافظ به این پاشیدگی و پریشانی غزل خویش اذعان دارد و معتقد است: «حافظ آن ساعت كه این نظم پریشان می‌نوشت». البته وی با وجود تنوع، تعدد و تكثر معانی و مضامین در شعرش، آن را در نهایت معرفت قلمداد می‌كند«شعر حافظ همه بیت ‌الغزل معرفت است».

«خواند میر» صاحب «حبیب‌السیر»، نقل می‌كند: روزی شاه شجاع به زبان اعتراض خواجه حافظ را مخاطب ساخته گفت هیچ یك از غزلیات شما از مطلع تا مقطع بر یك منوال واقع نشده، بلكه از غزلی سه چهار بیت در تعریف شراب است و دو سه بیت در تصوف و یك دو بیت در صفت محبوب و تلون در یك غزل خلاف طریقت بلغاست. خواجه حافظ فرمودند: "… شعر حافظ در آفاق اشتهار یافته و نظم دیگر حریفان پای از دروازه شیراز بیرون نمی‌نهد…" باری به گفته حافظ: حسد چه می‌بری ای سست‌نظم بر حافظ/ قبول خاطر و لطف سخن خدادادست ـ عراق و فارس گرفتی به شعر خویش حافظ/ بیا كه نوبت بغداد و وقت تبریز است‌ ـ طی مكان ببین و زمان در سلوك شعر/ كاین طفل، یك‌شبه ره یك‌ساله می‌رود.»

این شاخه شاخگی و گسسته‌نمایی ظاهری و معنایی، دلیل و توجیه هنری دارد. اینكه مرحوم احمد شاملو می‌گوید «به هم خوردگی ترتیب و توالی ابیات» در غزل حافظ لطمه‌ای بزرگ به دیوان او زده است سخنی نادرست است، چرا كه پاشیده و گسستگی شعر حافظ نه عیب شعر كه حسن شعر وی است.

اینكه شعر حافظ دارای پرنكته‌گی ابعاد و اضلاع گوناگون و نیز متضمن تفاسیر و قرائتهای گوناگون و نهایتا‌ً این همه دستخوش فرهنگ‌آفرینی در تمامی طیفهای گوناگون اجتماعی در پس از خود بوده (تا جایی كه دیوان حافظ پس از قرآن از جمله مراجع فرهنگی جامعه قلمداد شده)، به واسطه همین استقلال و تنوع ابیات در غزلش بوده است. به قول استاد بهاءالدین خرمشاهی (حافظ‌پژوه معاصر): «حافظ آن همه حرف و حكمت را فقط به شرطی می‌توانسته است بگوید كه در هر بیت یا هر چند بیت از یك غزل بتواند ساز و سرودی دیگر سر كند. حافظ از شعر، از شراب، از حقیقت، از زهد، از وعظ، از شریعت، از زمین، از آسمان، از شفق، از شیراز، از زندگی، از مرگ، از غنیمت حیات، از بی‌اعتباری عمر ما، از عشق ما، از ارباب دین و دنیا، از محتسب، از خانقاه، از خرابات، از مسجد، از سجاده، از خرقه، از خرافات، از فقر، از كتاب، از درس و بحث و مدرسه ما، از گل و نسرین و سوسن و باغ و راغ، از سبزه تا ستاره حرف می‌زند و غالبا‌ً از همه كون و مكان در یك غزل سخن می‌راند. دیگر جایی برای ترتیب و توالی منطقی باقی نمی‌ماند كه غزل خود را مبتنی بر وحدت معنایی و لفظی نماید.»

ویژگی غزل حافظ از قضا در همین نبود یك بعدی و یك خطی بودن در غزل است كه ارتباط ارگانیك بین مفاهیم فقط از طریق توالی و ترتیب ظاهری آنها برقرار باشد، بلكه غزل وی دارای یك حجم كثیرالاضلاع و ذوابعاد است.

به‌رغم تعدد، تكثر و تنوعی كه در شعر حافظ دیده می‌شود، اما در كلی‍ّت موسیقی و سبك حافظ، ما با یك هارمونی و نظم‌آهنگ خاص و حتی در محتوا با یك وحدت معنایی روبه‌رو هستیم. به عبارتی دیگر با وجود گسستی كه در شعر حافظ وجود دارد ما در نهایت با یك «پیوست/ پیوند» مواجه هستیم كه ادبای غرب بر این سبك گسست‌ ـ پیوستی، عنوان «Incoherent» نهاده‌اند.


«آرتور جان آربری» مستشرق و حافظ‌شناس انگلیسی در مقدمه‌ای كه بر زبده دیوان حافظ به زبان انگلیسی نگاشته با اشاره به سبك مد‌َر‌َسی یكنواختی مضامین و معانی در غزل تا عهد سعدی، سبك و ساختار گسستی‌ ـ پیوستی «incohrens» ‌حافظ را ساختارشكنی و انقلابی در عرصه غزل می‌داند و معتقد است: حافظ برخلاف قدما از وحدت ظاهری و مضمونی غزل عبور می‌كند و به قلمرو چندجانبگی و چندبعدی در غزل می‌رسد. «تكامل در “لفظ‌”‌ كه حافظ ابداع كرد این فكر‌ِ كاملا‌ً انقلابی بود كه غزل می‌تواند به دو یا چند مضمون بپردازد و همچنان وحدتش را حفظ كند... مضامین می‌توانند كاملا‌ً بی‌ارتباط به یكدیگر باشند. حتی آشكارا ناهمخوان ولی پرداخت كلی آنها طوری است كه خارج آهنگیها را به یك هماهنگی نهایی دلپذیر بدل می‌كند... [حافظ رفته‌رفته] دیگر به هیچ وجه لازم نبود یك مضمون را تا سرانجام منطقی‌اش بپروراند. مضامین فرعی و پراكنده را می‌شد در قالب تركیبی كلی درج كرد، بی‌آنكه به وحدت لازمه صدمه‌ای بخورد.»

آربری معتقد است كه 1ـ‌ روش حافظ در غزل مشتمل بر مضامین و معانی متعدد و متنوع است 2ـ‌ دارای گسستگی در ابیات است 3ـ با وجود گسستگی، در نهایت، شعر حافظ دارای وحدت، یك‌پارچگی و پیوست است 4ـ‌‌ نتیجه اینكه این سبك و ساختار انقلابی در تاریخ غزل پارسی است.

حسن‌ ختام این بخش كه به موسیقی‌شناسی شعر و غزل حافظ اختصاص دارد، سخنی از استاد بهاءالدین خرمشاهی است، وی‌ می‌گوید: «سبك حافظ به این صورت كه هست خطی نیست، یعنی پیگیر و اسیر یك خط باریك معنایی نیست كه ملزم باشد بی‌هیچ تخطی و تجاوزی مثل یك قطار صبور درازنای ریل خود را صرفا‌ً به قصد انجام وظیفه و با نظمی ساعت‌وار بپیماید. بلكه چونان حركت ناپیدای غنچه‌ای نیم‌شكفته سیری دوری، دایره‌ای و فواره‌وار دارد. خوشه به خوشه مثل چشمه‌ای می‌جوشد. سیرش و ساختمانش حلقوی، یا بلكه كروی است. در همه سو می‌گسترد... مثل چشمه زاینده ‌سیاله نفس آدمی با تداعی معانی غریبش كه بسیار چیزها را در فیضان خویش می‌گنجاند و همه را در خود حل می‌كند، ولی وحدت هویت خود را از دست نمی‌دهد.»

«آربری» كه در سطور پیشین از وی و حافظ‌شناسیهای وی سخن گفتیم در همان مقدمه پربار خویش بر زبده غزلهای حافظ به زبان انگلیسی، به وجوه موسیقی‌شناسانه غزل حافظ اشاره می‌كند. گفتیم كه وی بر عدم انسجام و استقلال معنایی و لفظی شعر حافظ اشاره می‌كند و معتقد است كه ابیات و مصراع و جمله‌های حافظ دارای تنوع، تكثر و تعدد است، اما در نهایت در فحوای این گسستگی و شاخه‌شاخگی، مخاطب با یك وحدت و پیوند روبه‌روست.

[ = گسست = پیوست: incohrens]

وی پس از بیان این نكته ظریف بر نكته پر مغز و نغزی تأكید می‌ورزد كه مؤلفه‌ای موسیقی‌شناسانه است و آن استفاده از اصطلاح موسیقایی «كنتر‌پوآنی» یعنی ابداع و انقلاب حافظ در غزل نوعی كشف موسیقی‌شناسانه است. به این صورت كه وقتی جملات (مصراع و ابیات در غزل) به نوعی با هم بی‌ارتباط و ناهمخوان باشند، ولی در نهایت پرداخت كلی آنها دارای یك نظم واحد / هماهنگی نهایی دلپذیر باشد نوعی «كنترپوآنی» صورت گرفته است.

«كنترپوآن» اصطلاحی در موسیقی است كه وقتی چند ملودی یا جمله موسیقی غیرمرتبط با یكدیگر، بر روی یكدیگر قرار بگیرند و نهایتا‌ً در یك افق به اتحاد و توافق برسند، صورت مكتوب یا بالقوه این ملودیهای غیر مرتبط با یكدیگر یا روی هم افتادگی این جمله و ملودیهای غیر مرتبط را، كنترپوآنی می‌‌گویند.

به عبارتی ممكن است پس از گذر چند جمله / ملودی، این ملودی و جمله‌ها با هم چندان مناسبت و تقارن نداشته باشد، اما در نهایت این ملودیها دارای یك هارمونی، ضرب‌آهنگ و ریتم خاصی است. چنین خاصیت موسیقایی، به تعبیر آربری، خاصیت برجسته شعر و غزل حافظ است. این خاصیت موسیقی‌شناسانه در شعر حافظ به‌خوبی در ساز استاد شهناز دیده می‌شود. شنونده وقتی به طور مثال (خصوصا‌ً) قسمت افشاری آلبوم «تار و ترمه» را می‌شنود، چندان هماهنگی بین ملودیها نمی‌بیند، بسیار جملات متكثر و پراكنده می‌باشند، اما پس از گذر و افتادگی چند ملودی بر روی یكدیگر نهایتا‌ً پیوندی هارمونیك بین آنها می‌یابد.

در حالی كه در صدای ساز دیگر نوازندگان موسیقی خودمان، اعم از بداهه‌نواز و ردیف‌نواز، به راحتی پس از گذر چند جمله، جملات و ملودیهای پسین، قابل پیش‌بینی و ریتم‌گیری است و حتی شنونده خوش‌طبع و ذوقی هم می‌تواند با آن همراهی و با خود زمزمه كند! اما پیش‌بینی ملودیهای پسین استاد جلیل شهناز ناممكن است.

طرف اوّل آلبوم «تار و ترمه» كه بخش اعظم آن افشاری است، استاد به سبك قدما (ی‌ پیش از درویش‌خان) از چهار مضراب آغاز می‌كند و به مثنوی افشاری و گوشه «رها» می‌رود و به درآمد افشاری فرود می‌آید و پس از آن دو چهار مضراب (افشاری) می‌نوازد. با وجود اینكه به ظاهر ایشان در دو‌ ـ سه گوشه می‌روند، اما ایشان به آن گوشه‌ها چندان وفادار نمی‌مانند و به نوعی «فرافكنی» می‌كنند. اساسا‌ً هیچ تشابهی بین آن گوشه‌ها و روایت استاد شهناز از آن گوشه‌ها دیده نمی‌شود. استاد شهناز آن قدر در این گوشه‌ها دست به ابتكار و خلاقیت (ویژه) می‌زند كه شنونده هیچ رد‌ّ پایی از گوشه‌های متعارف و معمول نمی‌شنود. البته ممكن است نكته‌سنجی بگوید كه به هر حال استاد از این گوشه بهره می‌گیرند، اما استاد شهناز آن چنان به این گوشه‌ها حالت می‌دهد / با جملات گوناگون ابتكاری خویش حالتهای گوناگون به گوشه‌ها می‌دهد كه گوشه‌ها از فرم مدرسی و اصیل خویش منتزع می‌شود. هنر استاد در همین پردازش و گسترش گوشه‌هاست، مثلا‌ً به یك گوشه كه اجرای متعارف آن ممكن است در فرم سنتی و كلیشه‌ای خود قریب به یك یا دو دقیقه باشد، استاد شهناز آن چنان جهت و حالتهای گوناگون می‌دهد كه آن گوشه یك‌ ـ دو دقیقه‌ای تبدیل به یك گوشه متفاوت بیست دقیقه‌ای می‌شود!

اساسا‌ً این جمله‌بندیهای موسیقایی، و توسعه مناسب فیگورهای متنوع و متعدد در طول قطعه و البته انتخاب تمپوی شایسته در قطعات با وزن متریك، ویژه خود استاد شهناز است. از قضا اینكه وی [اگر نگوییم بهترین جواب‌دهنده آواز است] از جمله بهترین جواب‌دهندگان آواز محسوب می‌شود به همین ویژگی برمی‌گردد، چرا كه جوابهای آوازها وی به‌رغم احاطه‌اش بر وزن و محتوای كلام، چنان از نواختی جذاب در اجرای فیگورهای آوازی برخوردار است كه خواننده را برای اجرای متنوع و بهتر آواز آماده و هدایت می‌كند.
استاد جلیل شهناز اصولا‌ً در قلمرو ردیف و گوشه‌ها نمی‌گنجد، با وجود تسلط بی‌نظیر استاد بر ردیفها و گوشه‌های موسیقی (كه نمونه كوچك آن آلبومهای سیری در 12 مقام موسیقی با همراهی استاد خرم و مرحوم افتتاح است)، جمله‌بندی، قرینه‌سازی و به طور كلی مضرابهای وی، ویژه و خاص است تا جایی كه نت‌‌انگاری، تكرار، تقلید، آموزش و انتقال آن اگر نگوییم ناممكن، بلكه بسیار دشوار است (شاید یكی از علل امتناع استاد از داشتن شاگرد، همین باشد).

برخی می‌گویند: موسیقی ایرانی تنها معطوف به ردیف نیست بلكه ردیف مانند «دستور زبان» است و هنر و ركن اصلی موسیقی در بداهه‌نوازی، مصداق بارز این وجه آثار استاد جلیل شهناز است.

در بداهه‌نوازی است كه استعداد، ظرفیتها، بدایع و صنایع و پتانسیلهای بالقوه موسیقی ایرانی و نوازندگان آن تبدیل به فعل می‌شود.

ما در بداهه‌نوازی استاد جلیل شهناز، نغمه‌هایی می‌شنویم كه تكراری و تقلیدی نیست، بدیع، محصول روح خل‍ّا‌ق و خارج از قلمرو ردیف است. چرا كه روح خل‍ّا‌ق استاد شهناز در قلمرو خاصی نمی‌گنجد، به قول مولوی: مذهب عاشق ز مذهبها جداست / عاشقان را ملت و مذهب خداست.

بداهه نوعی كار‌عمل و خلق لحظه‌ای است كه نوازنده در موقعیتی ویژه (روحانی و معنوی)، دائما‌ً به نغمه‌ها و اكتشافهای صدادهی نوتری می‌رسد. به قول شاعر: هر نظرم كه بگذرد جلوه رویش از نظر / بار دگر نكوترش بینم از آنچه دیده‌ام.

همواره نوازنده با نغمه‌ها و فضاهای جدید و بدیع‌تر مواجه می‌شود و درصدد اجرای آن برمی‌آید. گویی بازگشت به آن موقعیت و حالت ممكن نیست. به قول حافظ: حافظ آن وقت كه این نظم پریشان می‌نوشت / طایر فكرش به دام اشتیاق افتاده بود. هر لحظه نوازنده طایر فكر و ذكرش در جایی پرواز می‌كند.
٭٭٭
حافظانه‌نوازی استاد شهناز به اینجا ختم نمی‌شود، بلكه در مؤلفه دیگری هم نهفته است كه بسیار شگفت‌انگیز می‌نماید.

با وجود تسلط استاد شهناز بر ریتم تار (كه آن هم اساسا‌ً به خاطر تسلط وی بر ریتم و ضرب است)، اما جملات پی‌در‌پی استاد، هیچ‌گونه شباهتی به هم ندارند، بسیار متكثر هستند، تا جایی كه در همین قطعه افشاری (قطعه نخست آلبوم تار و ترمه) جمله اولی با جمله بعد از خود به‌رغم اتصال دو جمله، شباهتی به هم ندارند، یك جمله ملودی خاص خود را دارد و جمله بعد چیزی دیگر می‌گوید. در حالی كه اغلب در نوازندگی نوازندگان دیگر، جملات و ملودیها مقارن و در عرض یكدیگر هستند. در سبك نوازندگی استاد شهناز جملات در عرض یكدیگر نیستند، بلكه به صورت پی در پی و متكثر در طول و در نهایت مكمل یكدیگر هستند.

به عبارتی با توجه به تك‌ریزها، خراشها و د‌ُر‌ّابهای‌ ـ سه ویژگی دیگر ساز استاد‌ ـ غافلگیركننده‌ای كه استاد در حین نوازندگی ایجاد می‌كند كه آن هم متناسب با حال و هوای بدیهه‌گرایی ایشان است، ساز استاد در نهایت جمله‌بندی، قرینه‌سازی و وزن موسیقایی است. درست است كه جمله‌ها و قرینه‌‌های نزدیك چندان مقارن یكدیگر نیستند، اما با توجه به اتصالی كه ایشان مابین قرینه‌های دور ایجاد می‌كند، ما در نهایت شاهد حسی ضربی هستیم كه به جرئت نادر نوازنده‌ای از آن حس ضربی برخوردار است. در ساز استاد با وجود تكثیر جملات ما همواره با حالتهای ریتمیك و دلكش مواجه هستیم. به خاطر تنوع صدادهی ساز استاد، ما با تكرار روبه‌رو نیستیم، بلكه دائما‌ً با نوآنسهای ظریف و Shading و به طور كلی حالتهای متنوع، گوناگون و غافلگیركننده روبه‌رو هستیم. نظیر سخن عشق ماند كه از هر زبان بشنویم حدیثی نامكرر است! اما نكته قابل توجه تكنیكی در شعر كار استاد این است كه پرده‌گیری ایشان «ایستا» و «متمركز» است و كمتر در بالا دسته و پایین دسته (ساز) مانور می‌دهند. كشش و مالشهای طولی و عرضی (شگرد ریشه‌دار در سنت كمانچه‌نوازی عهد ناصری و ویولن‌نوازی) كه برخی از نوازندگان تار مانند استاد فرهنگ شریف، از آن برای تنوع صدادهی در ساز بهره می‌گیرند، با وجود اینكه در ساز استاد شهناز از آن خبری نیست، اما با این حال ما در ساز شهناز با تغییر وزنها و مدلاسیون بدیع روبه‌رو هستیم.

به طوری كه در نوازندگی وی با تغییر مقامهای متنوع و تا اندازه‌ای تغییر سبك روبه‌رو هستیم، همان اتفاقی كه در سه‌تار‌نوازی «احمد عبادی» نیز رخ می‌دهد و نشان از این مؤلفه است كه نوازندگی آنان به راستی بدیهه و توأم با احساس است، نه نتیجه نواختن خودكار!
 
اگر بخواهیم ساز استاد جلیل شهناز را با ساز استاد فرهنگ شریف از دیگر بداهه‌نوازان چیره‌دست (یك نسل پس از استاد شهناز) مقایسه كنیم. به‌رغم اینكه استاد شریف از تمامی ظرفیتهای تار برای صدادهی‌های متنوع بهره می‌گیرد و دائما‌ً در نقاط مختلف سیمها و كاسه و نقاره تغییر موقعیت می‌دهد و با وجود انواع كششها و مالشهای طولی و عرضی و مانورهای سریع در پایین دسته و بالا‌ دسته، با این حال جملاتش مانند جملات استاد شهناز از تنوع و تعدد برخوردار نیست و موجب غافلگیری شنونده نمی‌شود. آن قدر كه در ساز استاد شهناز مدلاسیون و تغییر وزن وجود دارد در ساز استاد شریف وجود ندارد (البته هر كه را جامه به عشقی چاك شد ـ‌ ساز استاد شریف هم از ویژگیهای اختصاصی برخوردار است كه پرداخت به آن مجال دیگر می‌طلبد ـ اما همین بس كه خود استاد شهناز به ویژگیهای منحصر به فرد ساز شریف اذعان دارد(

چهار مضرابهای استاد هم از یگانگی خاصی برخوردار است، چرا كه چهار مضرابهای وی (مانند چهار مضرابهای قطعه‌های افشاری، دشتی و حجاز در آلبوم «تار و ترمه») هم از تنوع برخوردار است، گو اینكه، خود چهار مضراب در آثار استاد شهناز حكم تنوع را دارد. همچنین تمامی چهار مضرابها ساخته ذهن خل‍ّا‌ق و بداهه‌گر خود ایشان است.

شهناز تار را به گونه‌ای معرفی می‌كند كه تكنیك صرفا‌ً منحصر به درابها و ریزهای قوی و نیز پاساژهای سریع خلاصه نمی‌شود، بلكه مالش، ویبراسیونها (روی عسیم و خرك)، پنجه‌كاری و كندكاری مسحوركننده و با طمأنینه؛ استفاده از تمام قسمتهای مضراب‌خور تار از خرك تا روی نقاره، فشار روی مضراب و خرك، زاویه مضراب نسبت به سیم، سرعت برخورد آن با سیم، فاصله محل برخورد مضراب با سیم نسبت به خرك و نوع قرار گرفتن مضراب در دست، همه و همه در جمله جمله موسیقی شهناز با دقت و ظرافت و مهارت نواخته می‌شود.

نتیجه اینكه ریزهای وی نسبت به نوع موسیقی، گاهی سریع، گاهی شمرده و شفاف است. این ریزها در جملات مختلف موسیقی نسبت به اقتضای قطعه استفاده می‌شود و در موارد بسیاری قطعات، حتی بدون ریز و فقط با مضرابهای متنوع تك اجرا می‌شود.

با توجه به تنوع جملات و مدلاسیون، در عین حال مضرابهای ایشان بسیار شفاف و گویا‌ست، چرا كه استاد بسیار بر تار و ریتم تار مسلط هستند و با كنترل فشار متنوع انگشت بر دسته تار و پرده‌ها و نیز از آن سو لغزشهای ظریف، نغمه‌های متنوعی خلق می‌شود كه روی هم‌ افتادگی آن در نهایت موزونی / ریتمیك است همان خصیصه‌ای كه در ابیات و غزلهای حافظ به آن اشاره كردیم كه به‌رغم تنوع معنایی و لفظی ابیات (جملات)، ابیات دارای پیوستگی خاصی هستند كه عنوان موسیقایی آن «كنترپوآن» است.
 

زخمه تا بر تار جانها می زند ... میچکد از پنجه ی شهناز، شور

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم مهر 1390ساعت 19:21  توسط سید مهدی  | 

بیوگرافی بیژن مرتضوی

http://www.pic.iran-forum.ir/images/91b6htyake1j2hbq4kq6.jpg

بیژن بچه شماله . نواختن ویولون رو از سه سالگی در تهران شروع کرد .بیژن توسط پنج نفر از مشهورترین و خوشنامترین ویولونیست ها آموزش دید.توسط این اساتید تکنیک های خاصی مانند بداهه نوازی رو یاد گرفته . در هفت سالگی شروع کرد به تمرین پیانو ،گیتار،پرکاشن و سازهای زهی سنتی مانند عود ،تار و سنتور.

در یازده سالگی جایزه ی اول مسابقه ی ملی موسیقی رو در میان تمام رده های سنی بدست آورد . در چهارده سالگی یک ارکستر سی و دو نفره  در "اردوی رامسر " آهنگها و تنظیم های اونو اجرا کردند . بعد از اتمام دوره ی دبیرستان به بریتانیا رفت . اونجا اون تحصیلات خودشو در زمینه مورد علاقه اش یعنی مهندسی راه و ساختمان ادامه می داد و همزمان به تمرین ویولون می پرداخت . سال 1979 بیژن به آمریکا رفت .تحصیلات موسیقی خود شو در دانشگاه ایالت تگزاس ادامه داد. در سال 1985  به کا لیفرنیا مهاجرت کرد. اولین آلبومشو 1990 روانه بازار کرد که فروش بسیار خوبی داشت .

چیزی که بیژن دو از سایر آهنگسازان  متمایز می کنه ، اینه که بیژن تمام سازهای به کار  رفته  در تنظیمات خود شو شخصآ می نوازه.

در سال 1990 بیژن  به عنوان اولین ایرانی که توسط کمپانی های ندرلندر پروداکشن ،جیپ ایگل ،نیودوج و کرایسلر حمایت شد ،باعث افتخار شد .

درسوم جولای 1994بعد از سی و چهار سال نوازندگی ویولون ،بیژن اولین نوازنده ایرانی بود که در گریک تئاتر(greek theatre)  به نمایش استعدادهای خودش پرداخت.

یکی از قطعه هایی که بیژن در طول کنسرت اجرا کرد «حماسه » نام داشت که بیژن در سن یازده سالگی این قطعه را نوشته بود . بیژن روی صحنه با تماشاگران رویای دوران کودکی خودشو تقسیم کرد . رویای نواختن این قطعه خاص ،یعنی «حماسه » ،اون هم در یک سطح بالا .بیژن موسیقی ملی خودشو به همه ی مردم دنیا تقدیم کرد .

....رویای اون به حقیقت پیوست .


یژن تاحالا هفت آلبوم تهیه کرده:

 

1.  عاشقی چیه

 

- عاشقی چیه؟!

- رقص آتش

- RANGE_ORDO

- بهونه نگیر

- اینطوری نگام نکن

- شیراز

- مجنون

 

 

 

2خدای مستون

 

- قبله

- حماسه

- همراز

- برگ خزان

- خدای مستون

- وداع

- عشوه

- منتظر

- نسیم

- دنیای من

 

 

  

3.خواب وبیدار

 

- خواب و بیدار

- زندگی

- هستی

- هوای عشق

- سفر کرده

- کوه نور

- نیایش

 


4.آتش روی یخ

 

-شکايت

-دلداگی

-دايره ی وجود

-کشف آتش

-عشق و تنفر

-نسيم عاشق

-معرفت عشق

 

 

 

 

 

۵- بوی خوش عشق

 

-چشم تو

-شک

-طلوع خورشيد

-اتوپيا

-بوی خوش عشق

-شهر عشق

- سزاوار

- انتظار عشق

- شفا

 

 

 

6آوازخاموش

 

-گم

-آواز خاموش

-نمی بازم

-فرياد

-فقط يار

-نصفه خواب

-چشم انتظار

 


7یه قطره دریا

 

-يه قطره دريا

-لوند

-رنگين کمان

-ستاره

-روناک

-گريه کنم يا نکنم

 


 

و کنسرت گریک تئاتر

 

- آرامش پیش از طوفان

- طوفان

- زندگی

- شیراز

- مجنون

- سفر کرده

- قطعه ی پیانو

- هستی سبزه زار

- نسیم

- زوربا

- عاشقی چیه؟

- رقص آتش

 

http://www.pic.iran-forum.ir/images/ktt0ksobyoietvva01s.png

 

معروفترین آهنگ بی کلام بیژن ،آرامش پیش از طوفان ، دارای شهرت جهانی است.

به نظر من قشنگترین ترانه ی بیژن ،عاشقی چیه از آلبوم اول بیژنه.

پیشنهاد می کنم این آهنگ ها رو حتماً گوش کنید ؛ عاشقی چیه ،اینطوری نگام نکن ،قبله ، دنیای من ، نسیم عاشق ، زندگی ، شکایت ، کشف آتش ، چشم تو ، بوی خوش عشق ، فریاد ، نصفه خواب ، فقط یار ، ستاره و یه قطره دریا .

از میون آهنگهای بی کلام هم آهنگهای شیراز ، عشوه ، رنگین کمان ، رقص آتش و آرامش پیش از طوفان واقعاً جالبن .

 

این متن ترجمه ای بود از زندگی نامه ی بیژن مرتضوی برگرفته از سایت رسمی  بیژن مرتضوی که من زحمتشو کشیدم!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم مهر 1390ساعت 18:56  توسط سید مهدی  | 

نارخچه قوم بلوچ

http://www.pic.iran-forum.ir/images/5tv24d4vhfogbnadyb.jpg

مردم بلوچ یکی ازاقوام ایرانی ساکن در پاکستان ایران و افغانستان هستند. مردم بلوچ به زبان بلوچی سخن می‌گویند، که یکی از زبان‌های شاخه شمال غربی زبان های ایزانی است. بیشتر مردم بلوچ، اهل سنت هستند.

پیشینه

نخستین ظهور بلوچان در آثار تاریخی در کتاب حدودالعالم(۹۸۲م/۳۷۲ق) و نیز در مقدسی (حدود ۹۸۵/م/۳۷۵ق) با نام بلوص است. در شاهنامه ذکر مسکن این قوم در حدود شمال خراسان امروزی آمده‌است. در کتابهای جغرافیائی از این قوم (همراه با طایفه کوچ یا قفص) در حدود کرمان یاد می‌شود. پس از آن بر اثر عوامل تاریخی این قوم به کناره‌های دریای عمان(مکران) رسیده و در همانجا اقامت کردند.

سرزمین

سرزمین مردم بلوچ، معروف به بلوچستان است که میان کشورهای پاکستان، ایران و افغانستان تقسیم شده‌است. بیشتر مردم بلوچ در ایالت بلوچستان پاکستان، استان سیستان و بلوچستان ایران، و استان‌های قندهار و نیمروز افغانستان زندگی می‌کنند. گروهی از بلوچان ایران نیز در کرمان، خراسان، هرمزگان، لارستان و سیستان زندگی می‌کنند. همچنین بلوچها در کشورهای عربی (به ویژه عمان و امارات) و جنوب غربی پنجاب در اروپا (سوئدو...) آمریکا سکونت دارند. بعضی مهاجران بلوچ ، به گرگان و حتی ترکمنستان هم رفته‌اند و در آن نواحی ساکن شده‌اند

در یک دوره از تاریخ حکومت بلوچستان در دست سه گروه بود:

  • سراوان، زاهدان  و خاش در دست کردهای سرحد بوده  است.
  • حکومت ایزانشهر، نیکشهر بمپورلاشاردر دست قوم بارکزهی و شیرانی، لاشار بود حکومت بخش جنوبی بلوچستان در دست خوانین سرباز بود که شامل قبیله‌های ملازهی و بزرگزاده توده است.
  • طایفه‌های بلوچ

بلوچستان همواره به دو قسمت سرحد ومکران تقسیم می‌شود که مکران بخش اعظم آن را در بر دارد . مکران شامل شهرهای : ایرانشهر سراوان سرباز نیکشهر وچابهار را شامل می‌شود سرحد : شامل شهر خاش و زاهدان و شهر خاش مرکز طوایف استان می‌باشد . بلوچ به چندین طایفه تقسیم می‌شوند. ضمنا" هر یک از طوایف فوق الذکر دارای چندین تیره می‌باشند . (نکته : بزرگترین طوایف استان طایفه : بلوچ‌زهی-ریگی -شهنوازی- شه بخش و نارویی می‌باشند که به نسبت طوایف دیگر جمعیت بیشتری را شامل می‌شوند و خود دارای شماری تیره بزرگ در خود می‌باشند .)

] طوایف ساکن در زاهدان و خاش (سرحد)عبارتند از :

شه بخش نارویی حسن زهی گرگیج قنبرزهی رخشانی براهویی ریگی ...

خاش :

میربلوچزهی : (کرد سهراب زهی میربلوچ زهی)

شهنوازی : (شهسوارزهی سهرابزهی حسین زهی رحمت زهی میرگل زهی درازهی کمالخانزهی مه ملک زهی میرعالزهی زابدزهی سوری زهی نایب زهی مگل زهی مهیم زهی و...)

ریگی : (نتوزهی میرکازهی جری زهی حسین بر ارباب شنبه زهی عیسی زهی بهادرزهی گنگوزهی شه کرم زهی سندزهی زنگی زهی بولاغ زهی و...

 

قلندرزهی جمالزهی هاشم زهی مرادزهی کرم زهی عمرزهی عیدوزهی تمندانی آزادیی ایرندگانی برهانزهی شهلی بر و...


 سراوان :

گمشادزهی حسین بر بزرگزاده امرا دهواری جنگی زهی حسین زهی درزاده درازهی بلوچزهی نصرت زهی سپاهی و

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم مهر 1390ساعت 12:38  توسط سید مهدی  | 

تاریخچه قوم لر

http://www.pic.iran-forum.ir/images/c3tc4le18wmm57fruai5.jpg


قوم لر یکی از اقوام اصیل ایرانی است

که علاوه بر ایران در کشورهای عراق(استانهای اربیل،
سلیمانیه،دیاله،واسط و میسان)،ترکیه،سوریه
و عمان هم زندگی می کنند.در ایران محل سکونت
لرها به لرستان محدود نمی شود آنها در 16
استان سکونت دارند.استان لرستان کاملاْلر نشین می باشد  و کهکیلویه
و بویر احمد نزدیک به ۹۰درصد لر نشین واستانهای ایلام
و چهار محال و بختیاری اکثریت با لرها است وهمچنین علاوه بر

این چهار استان، مردمان لر زبان در استانهای خوزستان
(شمال،نواحی مرکزی و شرق استان)،همدان(ملایر،
تویسرکان،نهاوند)،فارس(ممسنی،رستم ،سپیدان، کازرون،
فراشبند،گله دار،اقلید، مهر،مرودشت و شیراز) ،بوشهر(دیلم ،
گناوه ودشتستان )، اصفهان(فریدونشهر،نجف آباد،اصفهان
و گلپایگان)،کرمانشاه(هرسین،صحنه و کنگاور)، گیلان
(لوشان)، مرکزی(شازند و خمین)،قزوین،خراسان،کرمان
و تهران(ورامین) زندگی می کنند.بر اساس سرشماری
سال1385می توان جمعیت لرزبانان را بین 8 تا 9 درصد
جمعیت ایران تخمین زد.گویشوران لر به گویشهای لکی،
فئیلی،ثلاثی،بختیاری،ممسنی،کهکیلویه و بویر احمدی سخن
می گویند.علاوه بر پیوند فرهنگی و تاریخی بین مردمان لر
پیوند عاطفی عمیقی وجود دارد و در همه حال به لر بودن
و ایرانی بودن خود افتخار می کنند .

• مقدمه ایران،کشوری چندفرهنگی است که تنوع قومی و زبانی، یکی از ویژگی های شاخص آن است.امروزه قومیت های مختلفی در پهنه جغرافیای وسیع این کشور زندگی می کنند که هریک با فرهنگ خاص خود نقش به سزایی در تاریخ و نیز شکل گیری فرهنگ ایرانی داشته اند.یکی از این قومیت ها لرها هستند که برخلاف کردها و ترک ها،تنها در مرزهای سرزمینی ایران ساکن بوده و بیشتر در غرب کشور حضور دارند.لرستان،خوزستان ،چهارمحال و بختیاری،کهگیلویه و بویراحمد و تا حدودی همدان، ایلام و قزوین از جمله استان هایی هستند که لرها در آنها سکونت دارند.این مقاله قصد دارد گوشه هایی از تاریخ این قوم را نیز بررسی نماید. • وجه تسمیه اولین اشاره‌ به لرها را می‌توان در متون تاریخی و جغرافیایی قرن 4 ه‍.ق. در واژه‌هایی مثل "اللّریه"، "لاریه"، بلاد اللور" و "لوریه" یافت. با این حال برای یافتن اولین اظهار نظرها پیرامون وجه تسمیه لر باید تا قرن هشتم پیش آمد. حمدالله مستوفی به نقل از "زبده التواریخ" می نویسد: "وقوع [این اسم بر آن] قوم، بوجهی گویند از آن است که که در ولایت مانرود دهی است که آن را "کُرد" خوانند و در آن حدود، بندی که آن را به زبان لُری "کول" خوانند و در آن بند، موضعی که آن را " لُر" خوانند. چون اصل ایشان از آن موضع برخاسته‌اند، از آن سبب ایشان را لُر خوانده‌اند. وجه دوم آن که به زبان لُری کوه پر درخت را "لِر" گویند، بکسر راء. به سبب ثقالت،کسره لام را به ضمه بدل کردند و لُر گفتند. وجه سیوم آن که شخصی که این طایفه از نسل اویند، لُر نام داشته است .قول اول درست‌تر می‌نماید و هر چیز که در آن ولایت نبود،به زبان لُری نام ندارد و به مجاز از نقل زبانی دیگر نامی بر آن اطلاق کرده‌اند." منیورسکی،مستشرق بزرگ روسی می گوید:"اگر بخواهیم اصطلاح لر را مشتق از کلمات ایرانی بدانیم می توان لر را ماخوذ از لهراسب دانست" او همچنین به نقل از یوستی در نامنامه ایرانی می گوید:" لُر می تواند مشتق از کلمه فارسی Rudhro به معنای قرمز باشد." اصطخری، صحرای "لور" در شمال دزفول را که شهر باستانی "اللور" در آن است خاستگاه لرها و نام آن‌ها را ماخوذ از نام این شهر می‌داند. دیگران "لر" را تحریف شده "لیر" یا "لِر" می‌دانند. لیر در لری به معنای پوشیده از درخت است و از آن‌جا که محل سکونت این قوم پردرخت بوده است به آن لیر گفته‌اند.امان‌اللهی در قوم لُر، نظریات مربوط به وجه تسمیه لُرها را به سه گروه تقسیم می‌کند: برخی، لرها را از نسل شخصی به نام لر می دانند برخی این واژه لر را مشتق از کلمات ایرانی دانسته و عده ای نیز آن را به مکانی منسوب می کنند.. • خاستگاه گروهی از محققان بر اساس شواهد زبان‌شناسی و انسان‌شناسی فیزیکی، لرها را اصالتا ایرانی و یکی از شاخه‌های پارسیان باستان دانسته‌اند،هرچند برخی نیز مانند مولف "تاج العروس" بر اساس متون سده‌های نخست اسلامی، لرها را شاخه‌ای از کردها معرفی کرده اند.برای نمونه مسعودی، لرها را کرد می‌داند و کردها را نیز از نسل منوچهر و ایرج و پیشدادیان می‌خواند؛اما دیگران این نظر را مورد انتقاد قرارداده و نپذیرفته‌اند چرا که از معانی کلمه "کرد" بیابانگرد، چادرنشین و رمه‌گردان است که در آن دوران برای تمامی اقوام صحرانشین بکارمی‌رفته، در نتیجه نمی توان به استناد این متون لرها را شاخه‌ای از قوم کرد خواند و این اشتباهی است که مسافران و جهانگردان نیز به دلیل همجواری و نزدیکی زبانی این دو قوم داشته‌اند. روایت‌هایی نیز که با داستان‌های اساطیری در ارتباط هستند در این باره وجود دارد؛ ابن قتیبه، این قوم را از گروهی می‌داند که توسط وزیر ضحاک(اربابیل) از کشته شدن نجات یافتند؛یعنی همان گروهی که از کشته شدن به منظور تهیه غذای مارهای ضحاک ماردوش نجات یافته و به کوه‌ها گریختند و روایت دیگری نیز هست که نسب کردها و لرها را به نوح می رساند. بنابراین بیشتر اطلاعاتی که امروزه ما درخصوص تاریخ قوم لر از آنها استفاده می کنیم حاصل اشارات و داده های پراکنده موجود در سایر کتب تاریخی است و همین مسئله صحبت کردن از تاریخ این قوم را دشوار می سازد.گرچه اولین اشاره ها به این قوم در منابع مربوط به قرن 4 ه.ق صورت گرفته ولی شواهد باستان‌شناسی،قدمت لرستان را به چهل هزار سال پیش بازگردانده و آثار بدست آمده از این منطقه را که مربوط به دوران‌های پارینه سنگی، میان سنگی و نوسنگی است بازمانده هایی از فرهنگ پیش از تاریخ انسانی می داند. لرستان بنابر عقیده گردون چایلد،باستان شناس مشهور، از جمله سرزمین‌هایی است که انسان برای اولین بار در آن به اهلی کردن حیوانات و نباتات پرداخته و کشاورزی و یکجانشینی را به عنوان لازمه پیدایش تمدن آغاز کرده است.از طرف دیگر بررسی ها حاکی از آن است که برخی نشانه های موجود در فرهنگ لری(اسطوره ها،زبان،باورها و...)مربوط به تمدن های بسیار کهن است.بنابراین گرچه نمی توانیم خاستگاه دقیق این قوم را از لحاظ زمانی مشخص کنیم اما می دانیم که از جمله اقوام کهن غرب ایران بوده اند. • تاریخچه حوزه تمدنی قوم لر طی زمان،فراز و نشیب های بسیاری را تحمل کرده و عرصه آمد و شد اقوام متعددی بوده است: - عیلامی ها و کاسی ها اولین قومی که بر پهنه لرنشین حکومت کرده است "عیلامی"‌ها بوده‌اند که تاریخ آن به اوایل هزاره چهارم پیش از میلاد بازمی‌گردد. عیلامی‌ها از اقوام بومی ایران، آسیانیک‌ها، بوده ‌اند و حوزه تمدنشان استان‌های لرستان، پشتکوه (ایلام)، خوزستان، بختیاری، کهگیلویه و بویراحمد و قسمت‌هایی از فارس را شامل می شده است. در همین دوره و همزمان با عیلامی‌ها قوم دیگری به نام "کاسی"‌ها در این منطقه سکونت داشته‌اند که درباره نژادشان اختلاف نظر وجود دارد. عده‌ای آنان را بومیان اولیه لرستان می‌دانند و دیگران آنان را از اقوام آریایی که پیش از مادها و پارس‌ها به این منطقه مهاجرت کرده‌اند می‌شمارند. کاسی‌ها در صنعت ساخت مصنوعات مفرغی بسیار چیره دست بوده‌اند و حدود 600 سال بر بابلی‌ها حکومت می‌کنند.گرچه در نهایت از عیلامی‌ها شکست می‌خورند اما تا زمان هخامنشیان همچنان استقلال خود را حفظ کرده و از هخامنشیان هنگام عبور از سرزمین هایشان باج می گرفته اند.حکومت های عیلامی و کاسی ساکن لرستان در اثر جنگ‌های طولانی با خود و دیگر اقوام ضعیف شده و درنهایت با هجوم ایرانی‌ها از بین رفتند. - ایرانیان بنابرنظر متخصصانی مانند یونگ و گیرشمن، ایرانیان حدود سال‌های 700 یا 800 پیش از میلاد وارد لرستان می‌شوند و هخامنش در 550 پیش از میلاد در پارسواش (پارسوا) که در سرزمین‌های لرنشین قرارداشته حکومت خود را تشکیل داده است. تاسیس و گسترش امپراطوری هخامنشی باعث گسترش زبان پارسی در این منطقه می‌شود. در دوران حکومت خشایارشا و به فرمان او گروهی از یونانیان به این سرزمین کوچانیده می شوند. از دیگر اقوامی که به این سرزمین می‌آیند گروهی از یونانیان هستند که در دوران سلوکی در نهاوند ساکن می شوند. این منطقه در دوران ساسانی از لحاظ تقسیمات سیاسی جزو "پهله" محسوب می‌شده که بعدها اعراب آن را "جبال" خوانده اند. از شهرهای معروف آن دوره شاپورخواست یا خرم‌آباد امروزی است. در دیگر کتب از مهاجرت ساکنان بین النهرین شمالی در زمان حکومت قباد ساسانی به این منطقه سخن رفته است. اقتدار حکمرانان ساسانی در امتداد دوران هخامنشی به مرور، زبان پارسی را جایگزین زبان کاسی‌ها و عیلامی‌ها می‌کند. - اعراب در دوره اسلامی، سرزمین‌های لرنشین نیز مانند سایر سرزمین‌ها مورد هجوم اعراب قرارمی‌گیرد و در سال 21 هجری قمری و پس از فتح نهاوند به تصرف مسلمین درمی‌آید. به تدریج گروه‌هایی از اعراب به این منطقه مهاجرت می‌کنند و با ساکنان آن درمی‌آمیزند. در تاریخ گزیده، از مهاجرت گروهی از اعراب به نام‌های عقیلی و هاشمی از "جبل السماق" شام به منطقه بختیاری در قرن ششم هجری سخن رفته است. به دلایلی از این دست بسیاری از لرها مانند خوانین ایل "باوی" کهکیلویه و تیره "عرب علی بیک" بختیاری خود را عرب می‌دانند. پیروزی اعراب تاثیر عمیقی بر فرهنگ مردم این منطقه دارد چرا که با پذیرش اسلام بخشی از فرهنگ باستانی خود را از دست می‌دهند. با این حال زنده بودن زبان لری گویای این حقیقت است که تسلط اعراب بر این مردم نتوانسته ارتباط آنان را با فرهنگ پیشینشان قطع کند. - کردها تا اواخر قرن سوم هجری قمری و روی کار آمدن حکومت‌های محلی، منطقه لرنشین مستقیما زیر نظر خلفا اداره می‌شود. همزمان با آل‌بویه، حکام "حُسنَویه" بر این منطقه حاکم می‌شوند. موسس این سلسله، حسنویه بن حسین برزیکانی از کردها است. بَدر، پسر حُسنَویه، شاپور خواست و قلعه آن را به قلمرو حسنویه اضافه می‌کند. تسلط کردهای حسنویه بر این سرزمین با هجوم ترکان غزنوی در اوایل قرن پنجم پایان می‌یابد. حمدالله موستوفی در تایخ گزیده می‌گوید که سرزمین‌های لرنشین در سده‌های 3 و4 ه‍.ق. به دو بخش لر کوچک و لر بزرک تقسیم می‌شود و مرز بین دو منطقه رود "دز" بوده است. - ترک ها بعد از حکام کرد،ترکان سلجوقی حکومت رابه دست می‌گیرند و از این دوره ترکان به سرزمین‌های لرنشین وارد می‌شوند. سلجوقیان با یاری امرای لر بر این سرزمین‌ها حکومت می‌کنند. در زمان حکومت حسام‌الدین شوهلی(شولی)، محمد خورشیدی لر در امور حکومتی همراه او بوده است. - اتابکان لر سرانجام شجاع‌الدین خورشید(نوه محمد) در سال 570 ه‍.ق. حکومت محلی "اتابکان لر کوچک" را تاسیس می‌کند. سرزمین‌های تحت فرمان این سلسله، استان‌های ایلام، لرستان و قسمت‌هایی از همدان (ملایر و تویسرکان کنونی) بوده است. اتابکان لر کوچک تا 1006 ه‍.ق. یعنی زمان شاه عباس صفوی حکومت کردند. - والیان لر بعد از انقراض سلسله اتابکان لر کوچک توسط شاه عباس اول، اداره حکومت لرستان به "حسین خان والی" از بستگان آخرین اتابک لر سپرده شد. در زمان شاه عباس "لر کوچک" به "لرستان" تغییر نام داد که شامل پشتکوه و پیشکوه می شد. از این زمان تا 1348 ه‍.ش. (دوره‌های صفوی، افشاری، زند، قاجار و پهلوی) این سرزمین توسط والیان لر اداره شده است. در زمان قاجار، پشتکوه از لرستان جدا شد و نفوذ والیان بر آن کاهش یافت. در نهایت در 1350 ه‍.ش. و با تصرف کل منطقه به دست نیروهای دولتی "پیشکوه" به استان لرستان و "پشتکوه" به استان ایلام تبدیل شد. - قاجاریه همان گونه که اشاره شد تا پیش از روی کار آمدن قاجاریه تمام منطقه لرستان زیر نظر حسین خان والی و به صورت سرزمینی نیمه مستقل اداره میشد اما پس از به قدرت رسیدن قاجاریه، تغییرات چشمگیری در لرستان صورت گرفت .آقا محمد خان به علت کینه ای که از لر های زندیه در دل داشت نسبت به همه لرها با دیده دشمنی می نگریست واسباب ضعف این قوم را به هر نحوی که توانست فراهم آورد چنانکه برخی از طوایف لرستان را به قزوین کوچانید . همچنین چون والیان لرستان را رقیبی خطر ناک میپنداشت در تضعیف آنها کوشید .پس از او فتحعلی شاه به تجزیه لرستان پرداخت . چنانکه پشتکوه را مجزا کرد و نفوذ والیان را به همان منطقه محدود ساخت . از آن پس لرستان (پیشکوه ) مستقیما زیر نظر ماموران قاجار که اغلب آنها از شاهزادگان و اطرافیان دربار بودند اداره می شد . - پهلوی با سقوط سلسله قاجار و روی کار آمدن رضا خان در سال 1299 هجری شمسی اقداماتی علیه بعضی ایالات از جمله لرستان به عمل آمد که منجر به در گیریهای شدیدی بین قوای دولتی و ایلات و عشایر لرستان گردید .این درگیریها از 1300 تا 1312 به جنگ و گریز ادامه داشت که سرانجام عشایر لر شکست خوردند و لرستان و پشتکوه هر دو به تصرف قوای دولتی درآمده و تا حدی از هرج و مرج کاسته شد. • نتیجه گیری قوم لر مانند دیگر اقوام ایرانی در گذشته داری ساختار و تشکیلات ایلی و عشایری بوده است که بصورت یک واحد سیاسی- اجتماعی در گستره‌ای معین از نظر جغرافیایی و زمانی کوچ می کردند. از دوران قاجار به بعد به دلایل گوناگونی همچون رواج ساختارهای اجتماعی ارباب رعیتی و کوچ‌های اجباری برای جلوگیری از آشوب‌ها و ناآرامی‌های ایلات و اتخاذ سیاست‌های یکجانشین کردن عشایر به منظور سوق دادن جامعه به سمت جامعه مدرن،ساختارهای پیشین این قوم تغییر کرده و امروز با گسترش یکجا نشینی و تغییر شیوه معیشتی آنان،هرچه بیشتر از گذشته خود فاصله می‌گیرد. پراکنده کردن لرهای زندیه از دوران آغا محمد خان، نقطه شروع این تغییرات است که به دنبال آن سیاست های رضا خان و ملغی کردن مناصبی چون ایلخانی و ایل بیگی و نیز یکجانشینی لرها هرچه بیشتر باعث تضعیف ساختارهای عشیره‌ای و تغییر آن می شود. در مجموع می‌توان گفت که لرها قومی آریایی و پاسی زبانند که هر چند در دوره‌های مختلف با اقوامی مانند عیلامی‌ها، کاسی‌ها، اعراب، ترکان و کردها آمیختگی داشته‌اند اما ماهیت مستقل خود را حفظ کرده‌اند.

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم مهر 1390ساعت 16:9  توسط سید مهدی  | 

تاریخچه قوم لک

http://www.pic.iran-forum.ir/images/y93dvas5jnd20dlenpb.jpg


قوم لک قومی فراموش شده

        از آنجا که در مملکتی زندگی میکنیم که با وجود  تنوع هویت های قومی ، زبانی و مذهبی یک ارتباط ارگانیکی بین همه اقوام تحت عنوان یک هویت ملی وجود دارد واز طرفی به هویت مستقل اقوام احترام گذاشته می شود ،  برآن شدیم تا با عنوان نمودن نام آن در کنار سایر اقوام  به عنوان یکی از اقوام مستقل ایرانی ،  پرده از واقعیت این قوم برداشته و با مطرح نمودن آن زمینه توجه بیشتر مسئولین درجهت رشد وتوسعه آن فراهم گردد.

          آنچه که در پی می آید تلاش مختصری است در جهت معرفی این قوم که همواره در صحنه های مختلف انقلاب حضور فعال داشته و برای اعتلای نام این کشوراسلامی تلاش نموده اند.

          قوم لک یکی از سه شاخه ی اصلی ومستقل اقوام آریایی به نام مادها هستند که نخستین حکومت و تمدن مدرن را در غرب ایران زمین بنیان نهادند. زبان آنها یعنی زبان لکی با دستور زبان و ادبیاتی قوی که دارای حدود سی هزار لغت است ، بازمانده زبان های اصیل اوستایی و پهلوی است که به دلیل شرایط خاص جغرافیایی این مناطق، کمتر دچار تغییر و تحول شده است.

          سکونتگاه اصلی مردم لک زبان در مرز مشترک بین چهار استان در جنوب استان کرمانشاه ، شرق استان ایلام و جنوب غرب استان همدان و شمال غربی و غرب لرستان است. لک‌ها بیشتردر شهرهای دلفان ،  کوهدشت ، سلسله ، هرسین ، صحنه ،کنگاور،سنقرودینور،  شیروان،  چرداول ،  دره شهر، آبدانان، تویسرکان،  نهاوند،  کرمانشاه و خرم آباد ساکنند.

          مردم لک در پی مهاجرت‌ها در بیرون از منطقه لک‌نشین زاگرس نیز زندگی می کنند. برای نمونه روستای لکستان در آذربایجان شرقی و عده‌ای از ساکنان میانکاله و روستای زاغ مرز توابع بهشهر، روستای کجور، کلاردشت، تیت دره، مکارود در شمال و گروهایی نیز به استان های فارس، قزوین، شمال خراسان و ورامین در استان تهران تبعید شده اند.

           به دلیل نزدیکی زبانی و فرهنگی، لک‌ها عموما شاخه‌ای از کردها یا لرها در نظر گرفته می‌شوند. برخی معتقدند واژه لک از ترکیب دو واژه لر و کرد تشکیل شده‌است .و لكهای باستانی ایرانی را هر كدام به خودشان منتسب می كنند .درحالیکه لكها از لحاظ  فرهنگی، احساسی و مذهبی و بسیاری از مولفه های قومی خصوصا پوشش خود را مستقل از قوم كرد و لر می دانند.و قویترین نظریه که بیشتر باستان شناسان و زبانشناسان بدان معتقدند این است که زبان لکی بازماندهٔ فارسی باستان و پهلوی است . (پارسی باستان زبانی است که در زمان هخامنشیان مستعمل بوده و ریشه ی زبان فارسی امروزی است).

         مهمترین عامل افتراق واستقلال این قوم مولفه زبانی است. تحقیقات زیادی در مورد ریشه زبان لکی صورت نگرفته است  اما می توان گفت زبان لکی یک زبان زیبا و آهنگین است که واژه های باستانی و کهن فارسی به قدر زیادی درآن  وجود دارد. و شکل قدیمی و اصیل برخی واژه ها و شیوه ی جمله بندی اصیل در این زبان  باعث می شود که ابراز نمود زبان لکی به جا مانده ی زبان های پارسی باستان و پهلوی است.ودراین زبان واژه هایی می توان پیدا کرد که با زبان های پهلوی اشکانی و پارسی میانه مشترک هستند.ازاینرو می توان گفت که مهم ترین مآخذ لکی زبان پارسی باستان است همچنین زبان لکی باقی مانده زبان اوستایی است و شباهت بسیار زیادی در مورد ریشه های زبان لکی و اوستا دیده شده است.
         پس از زبان، موسيقي برجسته‌ترين ويژگي هويت قوم لك است. نغمه‌ها، آواها و آوازهاي باقيمانده از موسيقي لكي بيانگر اصالت، ريشه‌دار بودن و خاص بودن آن است. موسيقي لك‌ها از حيث محتوايي شديدا تحت تاثير محيط طبيعي، نوع معيشت و آداب و سنن است. در چندين دهه گذشته كه اين منطقه بيشتر روستايي و كوچ‌نشين بوده‌اند در انجام فعاليت‌هاي روزمره و مراسمي چون عروسي و عزا، موسيقي نقش فعالي داشته است. گفتني است از سازهاي رايج در اين منطقه سرنا، دهل، ني و تنبور را مي‌توان نام برد .

            باین وجود ، قومی با جمعیتی قریب به یک میلیون نفر و با زبانی مستقل که به گواه تاریخ تمامی مولفه های یک قوم بزرگ را دارا می باشد، متاسفانه به فراموشی سپرده شده و دچار یک نوع مظلومیت تاریخی شده است .وحتی در رسانه ها ی ملی به عنوان یک قوم مستقل یا اصلامطرح نشده ویا کمتر مورد توجه قرار گرفته است.و نام و آوازه اش هنوز با وجود پیشینه تاریخی قوی، زیاد گسترش نیافته و در سایه اقوام دیگرقرار گرفته است .از اینرو مردم ایران با این قوم آشنایی چندانی  ندارند .


+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم مهر 1390ساعت 15:57  توسط سید مهدی  | 

تاریخچه قوم کرد


http://www.pic.iran-forum.ir/images/2w7losnikjdcjg3zcf7.jpg

قوم کرد


در کتیبه‌های سومری ۲۰۰۰ سال پیش از میلاد از کشوری به نام «کاردا» نام برده شده‌است. این اقوام همان قومی بودند که به گفته گزنفون مورخ یونانی راه را بر تیگلاث پیلسر شاه آشور که با قبایل گورتی در حال جنگ بود بستند و لشکر کشی او را به سوی دریای مدیترانه متوقف ساختند گزنفون این قوم را کاردو مینامد.

کردها بخش اصلی بازماندگان اقوام بومی خاورمیانه‌ و مادها هستند. مادها پس از ورود به زاگرس اقوام بومی آنجا یعنی کاسی‌ها و لولوبی‌ها (در لرستان) و دیگر اقوام آسیانی را در خود حل کردند و زبان ایرانی خود را در منطقه رواج کامل دادند.

بنا بر نوشته‌های تاریخ نویسان و جغرافی دانان عرب، از قبیل بالاهوری، طبری و ابن اثیر قبایلی که بعداً به نام کرد شناخته شدند بیشتر نواحی شرقی رود بوتان و کرانه‌های شمالی دجله را تا نواحی جزیره (جزیره ابن عمر) متصرف شدند.


بر طبق برخی منابع فارسی که‌ تعریفی سنتی از این واژه‌ می‌دهند آنها گروهی از گوردها یا گردان به معنی پهلوان و قوی هیکل یا جنگجوی بی باک بودند و نام گرد در شاهنامه هم از همین خانواده‌است گرد بعدها در زبانها برای راحتی تلفظ و یا در زبان عربی به کرد تبدیل شده‌است.. کورد همچنین می‌تواند به معنی پسر تعبیر شود.

برخی منابع اسلامی نیز کردها را از نژاد اجنه‌ دانسته‌اند که‌ خداوند ایشان را به‌ هیبت انسان درآورده‌است [حلیه المتقین فصل چهاردهم، محمد باقر مجلسی].

به موجب تاریخ شرفنامه بدلیسی، قدیمی‌ترین قبایل کرد باجناوی‌ها و بوتی‌ها هستند که این نام‌ها به دلیل سرزمین باجان و بوتان بر آنها نهاده شده‌است.

تا دوره‌ای نه چندان دور مردمی که به زبان کردی کرمانجی (زبان اکثر کردها) سخن می‌گویند و در آناتولی ساکن هستند خود را کرمانج می‌نامیدند و نام کرد در میان ایشان چندان رواج نداشت.

مردمی که به زبان زازا صحبت می‌کنند یعنی زبانی که برای دیگر کردها زیاد قابل فهم نیست نیز بر دو دسته‌اند برخی خود را کرد معرفی می‌کنند و برخی خود را دارای هویت قومی متفاوتی می‎دانند. شرف‌الدین بدلیسی حدود کردستان را در روزگار صفوی و در کتاب شرف نامه خود با افزودن ولایت لرستان یک جا ذکر می‌کند و در شرفنامه سرزمین لرستان و قوم لر را با کردها یکی می‌شمارد.ظاهرا منظور بدلیسی از قوم لر، لَکهای لرستان است.

برخی هم مانند مصطفی بارزانی تنها احساس کرد بودن را برای کرد نامیده شدن کافی دانسته‌اند.


جمعیت و پراکندگی

کردستانبه علت اینکه آمارگیری دقیقی از جمعیت کردها انجام نگرفته تمام آمارهای ارائه شده تخمینی می‌باشند. بنا به برآوردهای غیررسمی جمعیت و مساحت این منطقه به طور تقرییبی ۳۰ میلیون نفر در سال ۲۰۰۳محیطی به وسعت ۱۹۰۰۰۰ کیلو متر مربع می‌باشد. برخی جمعیت و مساحت آن را ۴۰ میلیون نفر در محیطی به وسعت کشور فرانسه (km² ۵۴۳ ۹۶۵) تخمین می‌زنند.

ناحیه زیست کردها عمدتا کوهستانی است که از شرق به وسیله دامنه‌های شرقی کوه‌های زاگرس به دریاچه ارومیه منتهی می‌شود. از این قسمت به طرف جنوب و حد فاصل همدان و سنندج امتداد می‌یابد. در طرف جنوب هم بعد از دور زدن کرمانشاه، ایلام و بخشهایی ازلرستان و کرکوک به موصل ختم می‌شود. از شمال به طرف ماردین، ویران‌شهر و اورفه امتداد یافته، آن گاه از شمال به طرف ملاطیه و حوزه رود فرات می‌رود تا به کمالیه میرسد. در قسمت‌های شمالی کردستان محدود به کوهستانهای مرگان‌داغ و هارال‌داغ است که به طرف ارزنجان و ارضروم امتداد یافته و تا کوه‌های آرارات پیشرفته که مرز طبیعی بین ترک‌ها در شمال و کردها در جنوب به شمار می‌رود. البته بسیارند کردهایی که در خارج از این محدوده بیان شده زندگی می‌کنند اما در آن مناطق در اقلیت هستند.

مناطق کردها اگر چه کوهستانی است اما همین مناطق کوهستانی دارای دره‌های وسیع و حاصلخیزی نیز می‌باشد. کوههای این منطقه در زمستانها پوشیده از برف است و در تابستانها با آب شدن برفها به مانند فرشی سبز رنگ از زیباترین مناطق دیدنی جهان می‌شود. چراگاههای آن که در دورانهای دور پرورش دهنده اسب‌های مادی بوده‌اند امروزه نیز برای چرای گوسفندهای عشایر و ایلات کرد از اهمیت به سزایی برخوردارند. به طور کلی از بدو تاریخ کوه‌های بالای میانرودان مسکن و جایگاه مردمی بوده‌است که با امپراطوری‌های جلگه‌ها یعنی امپراطوری‌های بابل و آشور و گاه آنها را شکست می‌داده‌اند.

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم مهر 1390ساعت 11:36  توسط سید مهدی  | 

بیوگرافی شادمهر عقیلی

شادمهر عقيلي متولد هفتم بهمن ماه 1351 خیابان جیهون است شماره شناسنامه اش 8601 صادره از تهران است.او در یک خانواده ی شش نفره بدنیا آمده و فرزند آخر خانواده است.دو برادرش در جنگ به شهادت رسیدند و پدرش که اهل طالقان بود در دوران نوجوانی شادمهر به دلیل بیماری سرطان درگذشت.


از کودکی با دیدن سازهای موسیقی به این رشته ی هنری علاقه مند شد شادمهر از همان دوران به کارهای سخت و مشکل  علاقه ي زيادي داشت .از 10 سالگی ویلن را به عنوان ساز اصلی انتخاب کرد و از همان آغاز فعالیت موسیقی عشق و علاقه خاصی به نوازندگی و ساخت آهنگ داشت.و زیاد به سمت و سوی خوانندگی نمی رفت.

http://www.pic.iran-forum.ir/images/xwl6lzes2bx5vq27jszz.jpg


مدتها در ستارخان منطقه شهرآرا ساکن بودند و بعد به جردن نقل مکان کردند بعد از اتمام مقطع راهنمایی به هنرستان موسیقی رفت و در  سال 67 از هنرستان موسیقی به اتفاق یک گروه به واحد موسیقی صدا و سیما رفت.فواد حجازی هم جزء آن گروه بود.در همانجا بود که با خشایار اعتمادی و علیرضا عصار آشنا شد.

اولین ترانه ای که خواند((معبود))بود و ((بهار من))اولین کاست مستقل او.هیچ گاه نتوانست در ایران مجوز کنسرت بگیرد اما فروش کاست ((دهاتی))او بسیار بالا بود.خودش تا زمانی که از ایران برود از میان ترانه هایی که خوانده بود((هزار و یکشب)) ((یاس))و((دلخوشی)) را بیشتر دوست داشت و ترانه((آدم فروش))او را نیلوفر لاری پور و فرزاد حسنی سروده اند.هم اکنون او يكي از محبوب ترین خواننده هاي موسیقی پاپ به شمار ميرود.


http://www.pic.iran-forum.ir/images/bf1vloljz7yntuzxkgaz.jpg


شادمهر به شمال کشور علاقه خاصی دارد. او بسیار محتاط و محافظه کار است وی بعد از انقلاب اولین خواننده ای بود که در سینما هم به عنوان بازیگر حضور پیدا کرد.تا قبل از اینکه بازیگر شود شاید ماهی یکبار به سینما می رفت و معتقد بود بازیگری کار دشواری نیست. می گویند برای بازی در فیلم ((شب برهنه)) سعید سهیلی حدود 20 میلیون تومان دستمزد گرفت

هرگز در زمینه موسیقی از استادی بهره نگرفت بیش از اندازه به مادرش علاقه دارد و خیلی اصرار داشت که مادر با او به آن سوی مرزها برود اما مادرش نپذیرفت.شادمهر ورزش را دوست دارد و در عرصه ورزشهای اسکی روی آب و شمشیربازی مدتها فعالیت می کرد.جودو و تکواندو هم مدتی ورزش حرفه ای او به شمار میرفتند.در دوران مدرسه هم مرتب فوتبال بازی می کرد و تا قبل از رفتن عضو ثابت تیم فوتبال هنرمندان بود. 

برادرزاده اش هومن هم خواننده است چندي پيش با عرشیا خواننده موسیقی پاپ رابطه  اش شكر آب شد و می گویند آدم فروش را برای او خوانده. اردیبهشت سال 80 شادمهر تصمیم گرفت از  ایران به کانادا برودو به دلیل اینکه نواختن اکثر سازها رااز سنتو و گیتار گرفته تا پیانو و ویلن و ...را بلد است توانست جایگاه ویژه ای در موسیقی ایران چه در اینجا و چه در خارج بدست آورد ولی همیشه میگوید که روزی برمیگردد و دلش برای ایران خیلی تنگ شده است. 


http://www.pic.iran-forum.ir/images/sx00e4gl9fb0rdk6rwo.jpg


بعد از رفتنش شایعات زیادی درباره او گفته شد.از جمله اینکه زندانی شده-به بیماری روانی دچارگشته و...ولی همه اینها شایعه ای بیش او بعد از مدتی اقامت در کانادا کلاسهای آموزش گیتار و ویلن راه انداخت و اواسط سال 82 توانست یک آپارتمان در کانادا بخرد و با اجاره نشینی خداحافظی کندو آخرین جمله ای که در این زندگی نامه میتوان از شادمهر گفت این است که در سال 80 ((جان واردادرسن))خبرنگار بخش خارجی واشنگتن پست پس از دیدار از ایران مطلبی نوشت که با این جمله آغاز می شد:ایران اسلحه جدیدی در مقابل غرب به کار گرفته است "شادمهر عقیلی".البته این حرف خبرنگار خارجی بیش از حد اغراق آمیز است ولی نمیتوان گفت که خیلی هم از حقیقت به دور است.


کاتی کوتاه از زندگی شادمهر عقیلی:

زیاد اهل درد دل کردن نیست و آدمی تودار است

اهل دود و دم نیست و سیگار هم نمی کشد.

برادرش محمد پدر هومن مهندسی متالو‍‍‍زی خوانده است.


روابط عمومی خوبی ندارد و زیاد دوست ندارد که در محافل حضور پیدا کند.و تا موقعی که کاری ندارد از منزل خارج نمی شود.

اصلا اهل سیاست و حرفهای سیاسی زدن نیست.

تا چندی قبل با آشپزی میانه خوبی نداشت و مثل اکثر مردان ایرانی فقط بلد بود نیمرو درست کند.البته حالا حتما آشپز خوبی شده است.


بعد از رفتنش در بیش از 15 کشور دنیا کنسرت داشته است ودر یکی از کنسرتهای او در دبی یکی از تجار اماراتی یک ساعت مچی به او هدیه داد که قیمتش 12 میلیون تومان بود

در سال 78 در ایران گواهینامه رانندگی گرفتدر سال 83 توانست گواهینامه بین المللی را در کانادا بگیرد.

اولین اتومبیل او یک پراید بود تا قبل از اینکه از ایران برود پرشیا و بی.ام.و داشت

همیشه میگوید هیچ گاه رفقایش را فراموش نمی کند.


http://www.pic.iran-forum.ir/images/wi42vftmb0q1n9rd125.jpg


اهل دروغ نیست و بسیار دست و دل باز است.

شایعه ازدواج او در کانادا صحت ندارد

 شادمهر عقيلي خسرو شکیبایی را خیلی دوست دارد و با او صمیمی بود.

قصه فیلم((پر پرواز))به زندگی واقعی او خیلی نزدیک بود.

او مدتی در کالج تورنتو در رشته موسیقی تحصیل کرد... 

شادمهر وقتی در ایران بود آلبومی ساخت به نام((آدم و حوا))که هیچ گاه مجوز نگرفت و شادمهر تهدید کرده بود که ممکن است به لس آنجلس برود.تهدیدی که پخش صدای او را از رادیو و تلویزیون ممنوع کرد.

همیشه تیپ اسپرت می زند.

زیاد اهل مطالعه روزنامه ها و مجلات نیست.

مدتی در ایران در عرصه خوانندگی ممنوع الفعالیت شد

  اميدوارم لذت برده باشيد.


+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم مهر 1390ساعت 11:56  توسط سید مهدی  | 

بیوگرافی ناصر عبداللهی

http://www.pic.iran-forum.ir/images/no2qnzkbx8d7585g7pkk.jpg


او در محله مسجد بلال شهر بندرعباس به دنیا آمد. پدرش کارگر بازنشسته شرکت ملی بود. ناصر فرزند سوم خانواده بود. از 13 سالگی به موسیقی علاقمند شد. فعالیت‌های هنری خود را از سال‌های نوجوانی در صدا و سیما و حوزه هنری سازمان تبلیغات اسلامی استان هرمزگان آغاز كرد.

وی کار حرفه‌ای را به طور جدی از سال 137۴ خورشیدی آغاز کرد. در سال 1375 همراه با همسرش به تهران آمد. محمدعلی بهمنی شاعر هرمزگانی و دوست نزدیکش، وی را به انتشارات دارینوش معرفی کرد. پس از آن آلبوم‌های ناصر را این انتشارات ضبط و منتشر کرد.

عبدالهی در سوم آذرماه 1385 در بندرعباس به دلایل نامشخصی بیهوش و به کما رفت و پس از گذراندن 27 روز در کما در بیمارستان هاشمی‌نژاد تهران درگذشت.

از او چهار فرزند به نام‌های نوید، نازنین، نامی و نینا به جا مانده‌است 


بررسی آثار

عبدالهی در ترانه‌های خود از کسی تقلید نمی‌کرد و صدایی منحصر به فرد داشت. بیشتر اشعار ترانه‌های او از سروده‌های محمدعلی بهمنی بود. در کار موسیقی به گفته خود وی تحت تأثیر سبک موسیقی ابراهیم منصفی بود. طوری که در سال‌های آغازین کار هنری ترانه‌های منصفی را بازخوانی می‌کرد.

عبدالهی همچنین با موسیقی غربی و ایرانی آشنا بود و به آثار محمدرضا شجریان و علیرضا افتخاری علاقه بسیاری داشت.
http://www.pic.iran-forum.ir/images/f27ceukz7en0p4mf52ls.jpg


ناصریا

پس از ارائه ترانه ناصریا منتقدان عبدالهی گفتند که این كاری اسپانیولی است و از ملودی‌های جیپسی کینگ برگرفته شده‌است، اما وی معتقد بود که چنین نیست، و این كار ریتم عربی دارد، ریتمی كه بارها با سازهای دیگری نظیر عود،‌ دهل،‌ و دف نواخته شده‌بود. اما تاكنون هرگز با گیتار نواخته نشده‌بود، اما عبدالهی این كار را انجام داد.

ملودی ترانه‌ی ناصریا سال 1376 ساخته شد. شعر این آهنگ به گویش بندری است و به گفته عبدالهی هدف از ساخت آن اعتراض ضد ظلم در جهان و نیز همدردی با ستمدیدگان جهان بوده‌است. بر اساس متن شعر ناصریا اگر كسی به اسم ناصر بودن قصد یاری مظلومی را داشته‌باشد پس از تحمل سختی بسیار و دشواری‌های این راه در پایان پیروز خواهد شد.  

http://www.pic.iran-forum.ir/images/anjjcjhmj3hmy4qgenyy.jpg


آلبوم‌ها


بوی شرجی
هوای حوا
عشق است (همراه با پرویز پرستویی و محمدعلی بهمنی)
دوستت دارم
ماندگار

ناصر عبدالهی خواننده محبوب پاپ ايران چهارشنبه ۲۹ آذر در بيمارستان شهيد هاشمی نژاد در پی از کار افتادن کليه هايش در گذشت روحش شاد
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم مهر 1390ساعت 11:38  توسط سید مهدی  | 

بیوگرافی استاد مهدی سنگی کرمانشاهی


در طول تاریخ میلیونها نفر آمدند و رفته اند اما تنی چند راز ماندگاری و جاودانگی را یاد گرفته اند و بر زندگی بشر موثر بوده اند و تاریخ را شکل داده اند. هر چند مثل همه آدمیان به دنیا می آمدند و غذا می خوردند و کار می کردند و ازدواج می کردند و سر انجام به خاک می رفتند .اما نامشان و کارشان اصول ساختار تمدن آدمی را پس افکندند و به همه ما گوشزد می کنند که اگر به دنبال (گوی توفیق و کرامت هستی باید کسی باشی و در میدان زندگی خطر کنی).
مهدی سنگی یکی از همان ماندگاران دوران ماست که با وجود سن کم سیر جاودانگی را یاد گرفته و راز موفقیت را بدرستی درک کرده است. روزی از روزهای زیبای بهاری در نوزدهم فروردین 1359 در شهر عشق و هنر پرور کرمانشاه به دنیا آمد. هر چند در طول تاریخ، کرمانشاه مهد چنین فرهیخته گانی بوده و کوه های زاگرس و بیستون چنین مردانی را بسیار در دامان خود پروریده و شیرین و فرهاد را سمبل دل دادگی قرار داده و بیستون را چون اسطوره عشق به عشاق جلوه گرانه فخر می فروشاند.
بیستون ماند وبناهای دیگر گشت خراب             این در خانه عشق است که باز است هنوز


پدر بزرگش (شیر حسن سنگی) از پهلوانان کرمانشاه بود و شغل حجاری داشت . سنگ تراشی ماهر و چیره دست که تیشه را از فرهادها به ارث برده بود و شهرتش از همین رو (سنگی). اولین سازی که در 29/8/76 وقتی که فقط 17 سال داشته در سنندج خریداری می کندو بعد از مدتی به نزد استاد (محمد مظفری) به تلمذ دف می پردازد. سپس محضر اساتید دیگری چون (محسن امینی) و (بیژن کامکار) را درک می کند و به صورت غیر مستقیم تحت تاثیر شیوه دف نوازی اساتید دیگری چون (مسعود حبیبی) و مخصوصا (احمد خاک طینت) قرار می گیرد. و چندی تکنیکهای او را تمرین می کند. چندی با گروه های تئاتر کرمانشاه به اجرای موسیقی تئاتر می پردازد (سوگنامه) به کارگردانی ( فرهاد حیاتی ) ( از چرخ تا چرخ ) به کارگردانی (امید کرم) آسیاب کهنه رزاق/خدیجه آهی و (یک شب مهتاب و کتیبه ها)به کارگردانی استاد(هواس پلوک) و ضمن آن با گروه های موسیقی نیز همکاری نزدیکی داشت .همچون دل انگیزان و پرنیان و وارش و گلریز و ......که در سال 78-77 جایزه دیپلم افتخار مقام اول در جشنواره بین المللی ایران زمین (موسیقی تئاتر) را از دست هنرمند گرانقدر ایران (عزت الله انتظامی) دریافت می کند. 

گوی توفیق و کرامت در میان افکنده اند             کس به میدان در نمای آید سواران را چه شهر(حافظ) 


در سال 79 بود که خانواده اش به گیلان سفر می کنند و سکنا می گزینند و او در این دیار به ادامه افتخارات خویش دست می یابد و در همان سال 79 در جشنواره موسیقی گیلان مقام نخست را بدست می آورد. وی در ضمن فعالیت های مو سیقی از سوی برخی آموزشکده ها ی مو سیقی برای آموزش ساز دف دعوت به همکاری می شود و در آموزشگا های پرنیان و کوبه و آوای ایرانی به همکاری می پردازد و در تهران نیز در آموزشگاه سعدی که تحت نظارت استاد شهرام ناظری اداره می شد به تدریس دف مشغول شد. و همزمان به دریافت مدرک تدریس از خانه موسیقی تهران نائل می شود ضمن آنکه در کنسرتهای تجربی جوانان نیز حضوری فعال می یابد.از فعالیت های دیگر ایشان می توان به تشکیل گروه موسیقی دف نوازان ژوان عنوان کرد که در سال 81 تشکیل داد و تعدادی از هنرجویان و هنرمندان مستعد دف نوازی را به گرد هم فرا خواند تا اولین گروه تخصصی دف نوازی در گیلان با شند(که البته درباره تشکیل و اهداف این گروه در متن و نوشتار دیگر توضیح مفصل خواهیم داد)
در سال 83 با خانم بتول بابایی -که ایشان نیز یکی از هنرمندان و دف نوازان چیره دست این دیار هستند ازدواج می کنند که خود از تعلیم یافتگان ممتاز محضر استاد سنگی هستند و حضور ایشان در گروه ژوان وزنه قابل توجهی هستند و از ارکان و پایه های اصلی همایش ها . برنامه ها و کنسرتها ی گروه ژوان می باشند. هر چند آقای سنگی توفیقاتش را با نیم نگاهی بی تاثیر از پسر عمویش آقای (مقدس سنگی ) نمی داند که او از پیانیست ها و آهنگ سازان به نام ایران است و نامش نیز در کتاب (مردان موسیقی کرمانشاه) عنوان شده است.از جمله فعالیت های دیگر ایشان سه دوره همایش دف می باشد که تا کنون در گیلان برگذار گردیده و بر نامه های دیگری نیز برای آتیه فعالیت های موسیقی خود در نظر دارد.


+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم مهر 1390ساعت 16:35  توسط سید مهدی  | 

بیوگرافی اندی


در روز 21 آوریل یا اول اردیبهشت پسری در مجیدیه تهران به دنیا آمد.پسری ارمنی در خانواده ای دوست داشتنی.خانواه ای با 3 خواهر و 4  برادر.نام اصلی او آندرانیك مددیان بود از همان بچگی نبوغ موسیقی در این كودك بازیگوش و شیطون معلوم بود روزها گذشت و او در خانواده ای دوست داشتنی و علاقه مند به موسیقی رشد كرد و بزرگ و بزرگتر شد. مانند پدر علاقمند به موسیقی بودو برای خودش رویای زیبایی ساخته بود.بالاخره هم به آرزویش رسید.اولین گیتارش را در 14 سالگی با چوب ساخت.به گفته خودش صداهای عجیب و غریب از آن در می آمد.


پسر خاله های او یك گروه موسیقی تشكیل داده بودند.و از آندرانیك هم دعوت كرده بودند با آنها همكاری كنند. او در آن گروه شروع به گیتارزدن كرد.در بعضی وقتها هم قطعاتی به زبان انگلیسی اجرا میكرد.آنقدر در كارش پیشرفت كرده بود كه قطعاتی را در محضر شاه اجرا كرد روزها گذشت و او تصمیم گرفت برای ادامه تحصیل به آمریكا برود.و واردكالج موسیقی شد.رشته ای كه آرزویش را داشت. كم كم كارش را شروع كرد و  اولین جایی كه كارش را شروع كرد كاباره تهران لس آنجلس بود.از فردی كه در زندگی او تآثیر زیادی گذاشت و در حقیقت راه را برای او باز كرد ودستش را گرفت میتوان شهرام شب پره را نا مبرد.او استعداد آندرانیك را  دیده بود از او دعوت كرده بود به عنوان صدای دوم برای او بخواند


به گفته خود او دوران دانشگاه سخت ترین دوران زندگیش بود.تا حدی كه فقط  برای یك وعده غذا پول داشت.ولی هر چه بود گذشت او همه چیز را تحمل كرد.روزی به او گفتند یك خواننده ای هست كه سبكش به كار تو خیلی می خورد. می توانید یك گروه موسیقی خوب دو نفره تشكیل دهید.او كوروس بودكه بعدها با هم بهترین گروه دو نفره را تشكیل دادند.به كوروس هم همین را گفته بودند.و دست روزگار این دو را با هم آشنا كرد و یكی از پر طرفدارترین وجنجالی ترین گروه موسیقی دو نفره بعد از انقلاب را تشكیل دادند.اولین آلبومی كه از این دو به جا مانده خواستگاری بود.با شعری زیبا و قوی از ژاكلین ویگن به نام خواستگاری.كه نام آلبوم را هم به نام همان شعر گذاشتند.این اولین كار آنها با ژاكلین بودكه با استقبالی بی نظیر روبه رو شد.در یكی از كنسرت های آنها دختری بود كه آندرانیك را خیلی دوست داشت و شب كنسرت او را اندی صدا زدكه این شد دیگر همه او را با  نام اندی صدا میزدند دومین آلبوم آنها پرواز بود.و باز هم با شعرهای زیبای ژاكلین آهنگ چی میشد ,تپلی,ما همه ایرانی هستیم به قدری گل كرد كه روز به روز بر محبوبیت آن دو افزود.آهنگ ما همه ایرانی هستیم هنوز كه هنوز در اكثر كنسرتها اجرا میشود.در این آلبوم اندی و كوروس با فردی آشنا شدند كه در زندگی هنری آن دو و به خصوص اندی تآثیر فراوانی گذاشت. او علیرضا امیر قاسمی بود.و به قول خود اندی: علی گوش سوم من هست.و مانند یك برادرهمراه اندی بود.و او را در انتخاب آهنگ كمك می كرد.ویدئوی زیبای چی میشد هنوز هم در خاطره ها هست.



به دنبال موفقیت آلبوم پرواز و سروصدای این دو خواننده تازه نفس محبوبیت آن دو بیش از پیش شد.وآنها كنسرتی برای طرفداران اجرا كردند.تمام بلیطها فروخته شده بود.وسالن دیگه گنجایش نداشت.عده فراوانی پشت درهای بسته مانده بودند.هفته آینده اندی و كوروس برای بچه ها و تمام كسانی كه برنامه را ندیده بودند كنسرت مجانی اجرا كردند.و با مردم سرود ما همه ایرانی هستیم سر دادند. بعد از اجرای موفقیت آمیز كنسرت آن دو آلبوم سوم خود را به بازار عرضه كردند.بلا.كه جهشی فوق العاده در كار آن دو بود.با ,بلا ,تو,نگاه,كه  آهنگ انگلیسی این آلبوم در متن یك فیلم هالیوودی قرار دادند.با آن مدل  زیبای آهنگ بلا.موفقیت آن دو هر روز بیشتر از روز پیش بود.وكنسرتها با  استقبال زیادی مواجه می شد در اینجا بهتر است داستانی برایتان از حضور اندی و كوروس در بین مردم تعریف كنم.یكی از طرفداران این دو دختری حدوداْ 14 ساله بود.كه بیماری سرطان داشت.و در بیمارستان به انتظار مرگ نشسته بود.وقتی اندی و كوروس این ماجرا را شنیدند همراه یك هدیه كه یك دستبند طلا بود به ملاقات آن دختر رفتند. به گفته خود آن دختر آن روز انقدر اندی و كوروس به من امید به آینده را دادند و اینكه باید خوب شوم و به كنسرت آن دو بروم كه من تا حدودی روحیه خودم را به دست آوردم.و چون سرطان عمیقآ در وجود او ریشه نكرده بود آن دختر سلامتی خود را به دست آورد.و جالب اینجا كه برایتان بگویم كه آن دختر در حال حاضر فارغ التحصیل رشته پزشكی هست واندی در جشن او هم شركت كرد و در تمام این سالها از زندگی این دختر خبر داشته و با هم در ارتباط بودند.چه لذتی دارد ارتباط با هنرمند مورد علا قه بگذریم.

http://www.pic.iran-forum.ir/images/rkpegm2ifhnekjrpy4iz.jpg

.   بعد از آلبوم بلا اندی و كوروس احساس كردندكه دوست دارند هر كدام جدا به فعالیت هنری خود ادامه بدهند.و قرار شد آخرین آلبوم دو نفره خود را به بازار عرضه كنند.آلبومی به نام خداحافظ.آخرین آلبوم با نام و همكاری اندی&كوروس.در این آلبوم با شاعری آشنا شدند كه باز هم در زندگی هنری اندی و كوروس و مخصوصآ اندی تآثیر به سزایی گذاشت.پاكسما زكی پور.این شاعر استثنایی و جوان با آن شعرهای زیبا وقوی در محبوبیت اندی صددرصد تآثیر به سزا گذاشته است.این شاعر هنوز كه هنوز با اندی همكاری می كند وجزو دوستان صمیمی اندی هست.پاكسیما شروع كار هنری خود را با اندی آغازكرد آلبوم خداحافظ با آهنگهای دخترآتیشپاره ,آمنه,یاسمن,عشق مسموم,بازهم جزو پر فروش ترین آلبومها شد.با آن مدل زیبای آهنگ دختر آتیشپاره.بعد از فروش این آلبوم و اجرای كنسرتها اندی و كوروس اعلام كردند كه میخواهند رسمآ از هم جدا شوند.در آن زمان از هر كسی پرسیدند چه كوچك و چه بزرگ كه نظر شما راجع به جدایی این دو چیست:همه میگفتند :ما به این دو با هم عادت كردیم.حیف است كه از هم جدا شوند.شایعاتی هم  ورد زبانها افتاد.ولی اندی وكوروس در تلویزیون آمدند و اعلام كردند كه هیچ مشكلی با هم ندارندو فقط از نظر كاری با هم اختلاف عقیده دارند.در نهایت اندی و كوروس این گروه محبوب و جنجالی از هم جدا شدند.و دوره 8 ساله كاری آنها به پایان رسید. بعد از جدایی هر كدام جدا به فعالیت خود ادامه دادند  به جرات میتوا ن گفت: اندی گوی سبقت را از كوروس ربود.كوروس چند ماه بعد ازدواج كرد ولی اندی تمام زندگیش را روی كار هنری خود گذاشت.بعد از جدایی آنها اندی  اولین آلبوم خود را بعد از جدایی از طرف شركت كلتكس وارد بازار كرد.آلبوم بیقرار.كه به نظر من كه تمام كارهای اندی رو دنبال كردم آلبوم بیقرار یك استثنا در زندگی اندی بود.كه یك شبه ره صد ساله را طی كرد.در این آلبوم 10 ترانه بود كه یكی از یكی قشنگ تر بود.و به گفته  خود اندی:بیقرار قصه زندگی من است.قصه روزهای پر عطش عشق و شبهای سرد  تنهایی.قصه تلخیها و شیرینیهای زندگی.قصه پیروزیها و ناكامیهای من در عشق و امیدی برای فردایی روشن و عشقی واقعی هنوزم بیقرارم..........  اندی روی این آلبوم یك سال ونیم زحمت كشید وهم خلاصه ای از زندگی خودهست.آلبوم بیقرار پر فروشترین آلبوم دهه نود شد.شعرها از پاكسیمای نازنین وآهنگها ازهمکاران آهنگ عشق اول از سیاووش قمیشی وآهنگ بیقرار از هانی نازنین با آن ملودی زیبا كه من هر وقت این آهنگ رو گوش میدم  یاد .......  میفتم. آهنگ زیبا و عاشقانه   شبگرد,انتظار,قصر كاغذی,اگه عشق همینه,دخترایرونی,شیطنت.كنسرت اندی برای آلبوم بیقرار با موفقیت تمام اجرا شد.وجای خالی آن شب پیدا نمیشد.وعده ای هم پشت در بودند تا بتوانند وارد سالن شوند.در این آلبوم فرخ آهی هم یار همیشگی اندی بود.وبه او كمك فراوانی كرد.و اندی این آلبوم و تمام آلبومهای خود رادر استدیو فرخ آهی ضبط میكند.در این آلبوم بود كه مردم با دختری آشنا شدند كه همیشه با اندی بود واندی از او به عنوان صدای دوم استفاده میكرد.او شینی ریگزبی بود.دختری امریكایی و علا قه مند به فرهنگ ایرانی و زبان فارسی.شینی در حال حاضر خود خواننده شده ولی هر چه دارد از اندی است.از آن زمان به بعد این دو همه جا با هم بودند وخود اندی هم در جایی اعلام كرد شینی دوست دختر اوست.اندی همه جا از گروهش تعریف كرده و عنوان كرده من بدون روهم هیچ هستم.فروتنی همیشگی ایرانیها.


بعد از موفقیت بی سابقه این آلبوم اندی آلبوم لیلی را وارد بازار باز هم از شركت كلتكس كه با چند هنرمند دیگر هم همكاری  كرد.بیژن مرتضوی,حسن شماعی زاده وغیره.با آن عبارت زیبا در اول آهنگ  لیلی:هر كس در زندگی یك لیلی دارد و این لیلی من است.تمام اینها نشان میدهد اندی در تمام این سالها عاشق بوده.عاشق چه كسی این را هیچ كس نمیداند.در كنار اندی علیرضا امیر قاسمی هم برای او ویدئو های زیبا می ساخت بعد از این آلبوم اندی آلبوم تنهایی را از شركت كلتكس به بازار ارائه داد.شعرها از پاكسیمای نازنین ویدئو از كوجی زادوری و امیر قاسمی ,ضبط از فرخ آهی ,گروه اندی باز هم او را یاری میدهند.آهنگ زیبای تنهایی,چشمای ناز ,جاده های احساس,ناز ناز ,خوشگل محلمون, به قدری این  آهنگها گل كرد كه ورد زبان همه شده بود.هر پسری كه میخواست با دختری دوست شود آهنگ ناز ناز را برایش میخوند.دخترها برای كنسرتهای اندی سرو دست می شكوندند.و به قول اندی كه تكه كلام همیشگی اوست :خدا زیادشون كنه.در اینجا باید بگویم آلبومهای اندی همه دوازده یا چهارده آهنگ دارد.برعكس تمام خواننده ها .كه این هم هزینه زیاد تری میخواهد هم پول بیشتری.در آلبوم تنهایی اندی یك آهنگ را بازسازی كرد كه آن را برای مادرش ساخته بود.زمانی كه مادرش ایران بوده و اندی امریكا مادرش دچارعارضه مغزی میشود و اندی در آن حال شعر این آهنگ را مینویسدو آن را در بدترین شرایط اجرا میكند.خوشختانه حال مادرش خوب میشود وبعدها مادرش عازم امریكا میشود وتمام كارهای اندی را دنبال میكند.تمام مصاحبه ها را  زنده نگاه میكند.اندی هفته ای 2 بار باید با مادرش غذا بخورد.او پسر خانواده است .


بعداز آلبوم تنهایی اندی آلبوم سر سپرده را به مردم عرضه كرد.آلبومی عاشقانه از كمپانی ترانه.شعرها طبق معمول از پاكسیمای نازنین و آهنگها از اندی,منوچهر چشم آذر.توحید.در این آلبوم اندی از شاعرهای جوان هم استفاده كرد.گل این آلبوم همان آهنگ معروف سرسپرده است.كه پاكسیما شعر آن را گفت و اندی یك نصفه روز آهنگ آن را ساخت.و به گفته خودش این آهنگ یك هدیه از طرف خدا برای او بود.آهنگ تولد به این شكل ساخته شده بود كه  پاكسیما روی جلد كادوی تولد اندی شعر تولد را نوشت و چون اندی خوشش آمدروی آن آهنگ گذاشت آهنگ من و تو به قدری گل كرد كه اندی مجبور شد درسالن زیبای پلس لس آنجلس كنسرت بزرگی اجرا كند.كه از چند روز قبل تمام بلیطها فروخته شده بود.در این كنسرت تمام چهره های هنری حضور داشتند.وارطان آواناسیان مدیر شركت ترانه,كوجی زادوری,و اكثرخبرنگارها   حضور داشتند و موفقیت اندی را تبریك گفتند.كوجی و امیر قاسمی ویدئو های این آلبوم را تهیه كردند.به خصوص ویدئوی سر سپرده  در این بین باید گویم اندی گیاهخوار همچنین جزو تیم فوتبال هنرمندان هم هست.و تا به حال چندین گل هم زده ، آرزویش هم اینست كه در استادیوم آزادی بازی كند. و در كنار هنر ورزش هم میكند. بعد از آلبوم سرسپرده نوبت آلبوم بعدی اندی رسید.جاده ابریشم.آلبومی عاشقانه تر از آلبوم قبلی.اندی خود راجع به این آلبوم حرفهای زیادی زده.آهنگها از خود اندی با همكاری حسن شماعی زاده,منوچهر چشم آذر,توحید,فریبرز حاج نبی.و شعرها اكثرا از پاكسیما.آهنگ شب من به گفته خود اندی در بدترین شرایط روحی او اجرا شد.دوست دختر او برای بار دوم او را رها كرد و اندی در بدترین شرایط روحی این آهنگ را ضبط كرد.این آهنگ بعدها در فیلم هالیوودی پرنسس و سرباز در قسمتی از فیلم گذاشته  شد.اندی خودش این آهنگ را به دوست دخترش تقدیم كرد.آهنگ فوق الاده توكه رفتی به قدری سرو صدا كرد كه همه آن را تكرار می كردند.آهنگ انگلیسی این آلبوم را شینی شعرش را گفت و اندی آهنگ آن را ساخت.اندی یك آهنگ ارمنی هم در این آلبوم دارد.اگر یادتان باشد بچه های منطقه 6 در ویدئو نوروز آن سال برای اندی نوار فرستاده بودند كه اندی زودتر آلبوم بعدی را به بازار بدهد.اندی در زمان ساخت این آلبوم به ارمنستان سفر كرد به همین دلیل اسم آن را جاده ابریشم گذاشت.این آلبوم نشان میدهد كه اندی سال عاشقانه و سختی را پشت سر گذاشته.چون به گفته خودش او به پاكسیما  میگه:من امسال مثلأ عاشقم آهنگ عاشقانه برایم بگو سال دیگه همه چی خوبه ما با همیم .آهنگی برایم بگو كه همه چیز را نشان دهد.اگر توجه كرده باشید تمام آهنگهای اندی به جز چند تا كه انگشت شمار است راجع به دختر و پسر است و به گفته خودش من حرف دیگری به جز دختر و پسر ندارم كه بزنم.


بعداز این آلبوم اندی یك آلبوم دو آهنگه وارد بازار كرد.به نام نونه.كه بازسازی آهنگ زیبای چرا عاشق شدم و یك آهنگ ارمنی.بعد از این آلبوم او آلبوم و قلب من را وارد بازار كرد.كه به 7 زبان زنده دنیا آهنگ خوانده است.از طرف كمپانی آونگ ویك كمپانی امریكایی.اندی یواش یواش خود را وارد ماكت امریكایی می كند.خودش می گوید: این آلبوم جای خاصی را در قلب من دارد به همین دلیل اسم آن را وقلب من گذاشت .و روزنامه ها آن را رمانتیك ترین آلبوم اندی معرفی كردندآهنگها یكی از دیگری قشنگ تر بود.آهنگ عربی با صدای اندی و راغب علامه خواننده معروف عرب كه بینهایت گل كرد.كه هم شعرش را با هم گفته بودند و هم  آهنگش را با هم ساخته بودند.آهنگ ریحان كه خیلی گل كرد با شعر پاكسیما و آهنگ اندی.آهنگ 6و8 یادم میاد.آهنگ زیبای رویا.آهنگ عاشقانه تو  نباشی.آهنگ انگلیسی كه شعرش را شینی گفت و اندی آهنگش را ساخت.

یك آهنگ هندی با دختر خانم هندی.كه بخواهم در مورد هر كدام توضیح بدهم ساعتها  طول میكشد. بعد از این آلبوم بود كه روزنامه های امریكا از اندی به عنوان الویس ایران نام بردند.وبه او لغب الویس دادند.بعد از این آلبوم محبوبیت اندی در جامعه امریكایی چند برابر شد.با گروهای بزرگی در سالنهای مجلل كنسرت گذاشت.با گروه آلابینا در سالن زیبای گریك تیآتر كنسرت گذاشت.به تنهای  6000 نفر را در آن سالن دور هم جمع كرد و شبی فراموش نشدنی برای همه بود.به مناسبت این آلبوم كنسرت افتخاری در تاور ركوردز گلندل محله ارمنی نشین كالیفرنیا اجرا كرد.و جازیست گروه پلیس هم آنجا حضور داشت همكاری آنها از این به بعد آغاز شد.از همین آلبوم هم یك نمونه وارد ماكت امریكایی كرد .با چند آهنگ اضافه تر. كه آهنگ هتل كالیفرنیای معروف هم در آن بود كه همه میگفتند از اصلش هم قشنگتر شده.با شعر پاكسیما یار همیشگی اندی آهنگ تو نباشی به گفته خود اندی غم انگیز ترین صدای نی در ارمنستان هست.

اندی برای سومین بار برنده جایزه بهترین خواننده ارامنه شد.استینگ منیجر گروه پلیس هم فعالیت خود را با اندی آغاز كرد.اندی با مهارت خاصی به زبان انگلیسی موسیقی ایران را به امریكاییها معرفی كرد به طوری كه فوق الا ده اندی رو دوست دارند.اندی تبدیل به یك خواننده بین المللی شد.مصاحبه ها در سی ان ان,ان بی سی,سی   بی اس,و موفقیت در كنسرتها او را بیش از پیش محبوب كرداو حالا به آ رزوی دیرینه خود رسیده.با روزی 16 ساعت كار كردن با گروه و دوستان خوب او این موفقیت دور از دسترس نبود.بعد از این موفقیت او با دو خواننده بزرگ دیگر عرب آشنا شد.خالد و حاكیم.كه قرار بود توری بزرگ ترتیب دهند برای اجرای كنسرت در سالن زیبای گریك تیآتر.ولی این برنامه مواجه با 11 سپتامبر شد و با تمام هزینه و زحمتی كه برای این برنامه كشیده شده بود اندی این برنامه را لغو كرد.اندی اعلام كرد كه مردم امریكا را مانند ایرانیان دوست دارد و خود جزو شهروندان امریكایی هست و  به دلیل احترام كنسرت را لغو كرد.جالب اینجاست كه شینی میهمان افتخاری تمام كنسرتهای اندی است و همراه او برنامه اجرا میكند.اندی در این بین یك آلبوم وارد بازار كرد با همكاری پاكسیما,حمید,و پیروز.كه در حقیقت آلبوم پاكسیما بود با شعرهای او واز دوستان خود دعوت كرده بود با او  همكاری كنند.كه واقعا اندی در این آلبوم برای پاكسیما سنگ تمام گذاشت آلبومی به نام یاران.با آهنگهای فوق العاده قصه باران و تصویر كه با شعرهای فوق الاده پاكسیما توسط اندی اجرا شد.

آلبوم آخر اندی خلوت من نام گرفت. اندی در مصاحبه ای اعلام كرد: من دوست دارم مردم بدانند درخلوت من چه میگذرد.این آلبوم هم جزو عاشقانه ترین آلبومهای اندی قرارگرفت.از كمپانی آونگ و یك كمپانی امریكایی.اندی در این آلبوم نشان دادهنوز هم شور عشق در او هست.آهنگ چه خوشگل شدی به قدری بین مردم طرفدار پیدا كردكه فكر میكنم احتیاج به توضیح من نباشد.آهنگ التهاب,از یاد من  نرفته,4 نوع میكس آهنگ ریحان,آهنگ تغییر داده شده تپلی به زبان ارمنی  به نام مارال,آهنگ تغییر داده شده یالا به زبان اسپانیولی به نام بایلا,ودر نهایت آهنگی متفاوت با سبك كار اندی به نام برو.من خودم به عنوان طرفدار اندی این سبك را تا به حال در كار او نشنیده بودم.تمام كارهای او نشان میدهد كه همه چی خوب است من با دوست دخترم خوبم مشكلی نداریم ولی هیچ وقت آهنگهای اندی نشان دهنده این نبود كه به كسی بگوید:برو دیگه نمیخوامت اون هم خواننده ای مثل اندی.البته در ویدئوی این آهنگ ریشه هایی از سیاسی بودن نشان میدهد.اما اندی همیشه خود را از سیاست جدا كرده. آهنگ زیبای شقایق ,عشق و ایثار,تمام شعرها از پاكسیماو آهنگها از اندی,منوچهر چشم آذر,محمد مقدم و ........ بعد از این آلبوم اندی همراه با شینی و منصور كنسرت بزرگ و فراموش نشدنی در سالن بزرگ و زیبای گریك تیآتر اجرا كردند.اندی در این كنسرت  پر نشاط تر و پر انرژی تر از قبل برای مردم برنامه اجرا كرد.زندگی عاشقانه اندی با حضور دوست دختر زیبای او سپری میشود.او هنوز هم عاشق است.او بار دیگر كنسرت دیگری با امید در پارك ارواین اجرا كرد كه آن هم با استقبال بی نظیر مردم روبه رو شد. اندی همیشه برای جوانها نصیحتی داشته:دوری از مواد مخدر,احترام به بزرگترها,درس خواندن,وبه تمام دخترها و پسرها همیشه وهمیشه گفته:با اونی كه دوستش دارین تا آخر بمونید.به هم وفادار باشین.اندی احساس دوست داشتن رو اینگونه توصیف كرده:صبح كه از خواب بلند میشوی احساس میكنی دنیا مال تو هست. دوست داری با كسی كه دوستش داری بری پارك,پیكنیك,به خاطر اون دختری كه دوستش داری حاضری همه دنیا رو به اون ببخشی.و شب كه میخوای بخوابی خوشحال از این احساسی كه دادی و گرفتی.اندی همیشه اززندگیش راضی بوده و هست.و همیشه به گفته خودش نیمه پر لیوان را نگاه میكند.اندی با خواننده های دیگر كشورمان هم كنسرت گذاشته.مثل ابی,شهرام كاشانی, مكابیز..............و كمك به خیلی ها كرده در این راه تا آنها  هم وارد دنیای هنر شوند.مثل شینی,مكابیز,مهران.نگاهی به كارنامه هنری اندی بیندازیم او سیر صعودی فوق العاده ای را طی كرده است .


+ نوشته شده در  شنبه نهم مهر 1390ساعت 16:5  توسط سید مهدی  | 

بیوگرافی جواد یساری

http://www.pic.iran-forum.ir/images/xr0404rgc4weykktg13f.jpg

فکر می‌کنم موج به ظاهر روشنفکری باعث شده که بخشهایی از تاریخ موسیقی مانادیده گرفته بشن . اسمش رو میذارم موسیقی مردمی . نمیخوام به احساسم دروغ بگم ولی ترانه‌های جوادیساری یا عباس قادری و داود مقامی در اکثراوقات برام قابل تحمل هستن . نمیخوام مقایسه کنم ولی احساس می‌کنم ارتباطی که این ترانه‌ها با مخاطبانشون برقرار می‌کنن به مراتب قوی‌تر از

تاثیریه که حتا ترانه‌های خونده شده توسط شجریان ، ناظری و دیگرانه

فکر می‌کنم موج به ظاهر روشنفکری باعث شده که بخشهایی از تاریخ موسیقی مانادیده گرفته بشن . اسمش رو میذارم موسیقی مردمی . نمیخوام به احساسم دروغ بگم ولی ترانه‌های جوادی ساری یا عباس قادری و داود مقامی در اکثراوقات برام قابل تحمل هستن . نمیخوام مقایسه کنم ولی احساس می‌کنم ارتباطی که این ترانه‌ها با مخاطبانشون برقرار می‌کنن به مراتب قوی‌تر از

تاثیریه که حتا ترانه‌های خونده شده توسط شجریان ، ناظری و دیگرانه . بااینکه بدون شک ترانه‌های بازاری هم دستمایه‌های اصیل دارن و جُدا ازموسیقی ایرانی نیستن . فکر می‌کنم قدری در حق این ترانه‌ها ظلم شده . اون هم فقط به خاطر اینکه عوامانه هستن . حداقل باید به اندازه موسیقی سنتی نواحی مختلف ایران برای اونها ارزش قائل شد.به آخرین مصاحبه جواد یساری

توجه کنین:

هتل «ساندراس»، طبقه اول، کاباره کوچینی دردبی، ساعت ۶ بعد از ظهر:

کسی در لابی هتل به دنبالم می‌آید و مرا به محل قرار راهنمایی می‌کند.جواد یساری مردی است با سبیل‌های پهن و صدایی کلفت که از همان ابتدااحساس می‌کنی رفتارش «‌مرامی» است. به

دیگران که آنجا نشسته‌اند تعارف می‌زند که بجایش مصاحبه کنند. او خیلی مراقب است که با زنی عکس نگیرد وحرف ناجوری از او پخش نشود. رفتار و اخلاق‌های خاص خودش را دارد، سرقرارش به موقع می‌رود و خیلی اهل قول و قراراست.

کاباره کوچینی را روز اول محمد خردادیان بعداز این که حکم تبعیدش به ایران لغو شد در دبی راه انداخته است. این کاباره را امروز کسی به نام«حاج احمد» می‌گرداند. اگرچه چهره‌اش مثل

حاج آقاهایی که ما در ولایتمان می‌شناسیم نیست، اما به هر حال حاج احمد است.

پیشنهاد می‌کند شب جا برایم رزرو کند.آبادانی است و گرم، اما فرصت نیست که بخواهم تا شب کاباره کوچینی باشم....

می‌شه خودتونو کامل معرفی کنید؟

من جواد یساری مازندرانی هستم. (چون گفتین کامل خودتو معرفی کن) متولد ۱۳۳۳، الان هم در خدمت شما هستم.

آقای یساری شما از کی می‌خونید؟

من از سال ۵۲ شروع کردم. البته منظورم پنجاه ودو ایرونیه که که با قبلش روی هم نزدیک چهل سالی می‌شه.

اولین آهنگی که خوندین یادتون می‌یاد چی بود؟

بله. «پول سیاه» یا راه بازه و جاده دراز.

تو ایران فقط تا قبل از انقلاب خوندین؟

من تا قبل از انقلاب پنج تا کاست دادم بیرون که آخرینش هم «سپیده دم» بودکه بعدش انقلاب شد و دیگه نخوندم.اما کارای شما خیلی جنبه‌های ناجوری نداشت،

چرا مجوز خوندن ندارید؟

والله تهران که اجازه خوندن به من ندادن، فعلابدون دلیل که ممنوع الصداهستم. خیلی هم خواهش کردم دلیل بیارین، چیزینگفتن. لابد مصلحت‌شون ایجاب می‌کنه که من نخونم. در حالی که من کارام همه خانوادگی بوده. من عین این جوونا بلد نبودن از اون جور کارا بخونم.

من تو اون زمونا یه آهنگی خوندم به نام«بچه‌ها». موقعی که این آهنگ درآمد، خیلی‌ها نامه نوشتن به مجله جوانان که ایشون کیه که این آهنگ روخونده، ما می‌خوایم صورت ایشونو ببینیم. زن وشوهرا زنگ می‌زدن و می‌گفتنباهم آشتی کردیم، بچه‌مون الاخون والاخونبوده با این آهنگ زندگیموندوباره شروع شده. رفتم جوانان، اون موقعرئیس‌اش آقای اعتمادی بود (خداحفظ اش کنه هرجا هست). گفت صد هزار تا نامه اومده از بچه‌ها.

این آهنگ بچه‌ها چیه؟ براش گذاشتم، گریه کرد. از اون روز که این آهنگ رو تو تاترپارس لاله‌زار می‌خوندم، خونواده‌ها هم می‌یامدن. روزای قشنگی بود. این بچه‌هایی که پدر مادارشون آشتی کرده بودندمی‌یامدن بالا ماچم می‌کردن.

خیلی‌ها می گن آهنگ‌های شما از نسل موسیقیکوچه و بازاره، نظر خودتون چیه؟

ما هم از گندم ری شدیم و هم از خرمای بغداد. نه اون دوره می‌ذاشتن تورادیو برنامه داشته باشیم، نه این دوره. اسمی هم که می‌تونستن رو ما بزارن این کلماتی بود که باهاش تقریبا مارو

کوچیک کنن. روح نعمت‌اللهآغاسی شاد. ایشون کاری کرده بود که رادیوتلوزیون التماس می‌کرد که بیادو نرفت.

همین که انقلاب شد همین آقایون سطح بالاییرادیو تلوزیون اونور آب، شروعکردند آهنگ‌های مارو خوندن. دیگران هم مثل خانم مهستی سپیده دم منو خوندنو زنده یاد سوسن دو تا از آهنگ‌های منو خوند،شهرام صولتی هم که دوستماست، یکی دیگه از آهنگامو خوند. بعد دیدم

خیلی از اینهایی که برای مامی‌گفتن، همونا رو خوندن منتها اسم آهنگ‌هاشون رو گذاشتن مردمی (پاپ). بهنظر من هنرمند باید مردمی باشه. فکر می‌کنماین از همه بهتره.

ترانه سرای شما کیه؟

همشو استاد سعید مهناویان محبت می‌کردند،سپیده دم مال سعید خوشرو بوداما بیشتر شعرام مال آقای مهناویان بود. 

http://www.pic.iran-forum.ir/images/c8aoqwfs2y5ymph815y.jpg

خودتون ترانه هم می‌گید؟

نه من خوندنو دوست دارم.

چی شد سراغ خوندن آمدید؟

چه سوال قشنگی. من اون زمونا کشتی‌گیر بودم.خیلی علاقه داشتم تو مردمباشم. با کشتی موفق نشدم، پاهام ایراد پیداکرد، الان هم آرتوروز دارم،پاهام خیلی ناراحته. بعد یه ته صدایی داشتیم،

با حسن شهرستانی غزل خوندم.جای اونم خیلی خالیه چون هم الان حتما ازرادیوتون صدای منو می‌شنوه.شنیدم هلنده یا سوئده، با کامیون کار می‌کنه.خلاصه از غزل خوندن شروع کردم که دوستای آهنگ‌ساز آمدن دنبالمون که بعد شروع کردیم به آهنگ خوندن.اولیش هم از علی نودوست اجرا کردم. بعدش استادبدر و بعد اگر موفقیتی هم دارم از سعید مهناویان بود.

اون آهنگ اول یادتون هست؟

ساده می‌خونم براتون: من دلمو می‌دم برای خودت. خودت می‌دونی و خدای خودت. دلی که دادم پس نمی‌گیرم دیگه... اینآهنگ بود. الان مورد پسندامروزه‌ای‌ها نیست. اونا کار نو می‌خوان.

الان کجا می‌خونید؟

هتل «سندراس» می‌خونم، تو میدون عبدالناصر،کاباره کوچینی. روز اول اینجارو آقای خردادیان شروع کردند که منم درخدمت‌شون بودم، بعد هم دوستانعزیز دیگه که آمدند. تقریبن اینجا یه چهار ماهو یه شیش ماه خوندم و الانهم تا عید خدمت‌شون هستم.

فضای دبی چه جوریه؟

خیلی بوی ایران رو می‌ده. خیلی ایرانی اینجاهست. احساس نمی‌کنم که زیادغریبم. همه دوستان میان حال و احوال می‌کنن،اون استقبالی که می‌کنن بیشتر برام ارزش داره و روحیه به من می‌ده.شده کسی برای دیدن شما و تجدید خاطرات از

ایران اینجا بیاد سراغتون؟

اینا همه با همین خاطرات میان اینجا، بچه‌ها،بر مزار مادر، سپیده دم که جاودان موسیقی شد و تو کتاب موسیقی به نام منثبت شد. بالاخره خواننده‌شون بودم. من دوست دارم ببینم جوونا

چی می‌گن. الان کارای قدیم‌ام رو که دوتا سی‌دی امروزیش کردم ودوباره خوندم، انگار می‌کنم که خود منم هفده، هجده ساله شدم. همین جوونا میانسراغم.

این جوونا چقدر می‌شناسنتون و از گذشته کاریتون خبر دارن؟

همش می‌گن بابام تو رو دوست داره، بابام دربارت گفته. مامانم گفته بچه‌ها رو خوندی ... خودشون بیشتر از زبون بابا ننشون صحبت می‌کنند. گفتم، غیراز این دوتا سی‌دی که با تصویره، هیچکسی منوبه صورت نمی‌شناسه. اما تافامیلی منو می‌گی، می‌پرسن چه کاره فلانی هستی، فکر نمی‌کنن من جواد یساری هستم.اون موقع یه عکس بدون روتوش کوچولو می‌زدن.روی هم رفته یه مقداری تقریباخواننده گمنامی هستم.

چون اینجا می‌خونید؛ ایران که بر می‌گردیدمشکلی براتون پیش نمی‌یاد؟

نه خیر. تا حالا با من کار نداشتن. معمولا من nعجیب تو خودمم. جای شلوغ نمی‌رم. این هتلی که من اینجا زندگی می‌کنم،شاید اتاقش دوازده سیزده مترباشه، اندازه حموم خونه من. اما یهو می‌بینی سه روز بیرون نیامدم، اما به موسیقی علاقه‌مندم. دوست دارم هر شب میکروفن

دستم باشه. عشقه دیگه. پدرعشق بسوزه که خیلی خانمان‌سوزه.

شما شغل دیگری هم دارید؟

بله. من اصلا بچه میدان شاپور سابقم که الانشده وحدت اسلامی. خیابونمهدی خانی مغازه دارم. چهل ساله که کار اصلیم لوازم منزله.

اگه بخواهید یه حرف به مردم بزنید چی می‌گید؟

والا برای گفتن خیلی چیزا هست. اما اگر بخوامخلاصه بگم؛ می گم: هم‌دیگررو سفت داشته باشین.

شاید این مصاحبه با یه تیکه که خودتون ازترانه‌ای که دوست دارید بخونیدکامل بشه، یه دهن می‌خونید؟

خوب من، قبل از همه پیشاپیش عید رو به هم وطناتبریک بگم و انشا الله اینسالی باشه که تمامی کشت و کشتار وخون‌ریزی‌ها تموم بشه... (به اطرافیانش اشاره می‌کند که می‌خواهد بخواند و می‌گوید:موزیک کو؟ و بعد با خنده ادامه می‌دهد: نه بابا خودم می‌خونمبدون موسیقی هم ما مشکلی نداریم).

یه تیکه کوچک سپیده دمو می‌خونم: سپیده دم

اومد و وقت رفتن.. حرفی نداریم

ما برای گفتن.. هرچه که بوده بین ما تموم شد..

اینجا برام نیست دیگه جای

موندن.. من می‌رم از زندگی تو بیرون.. یادت

باشه خونمو کردی ویرون..

خونمو کردی ویرون.. اول آشنایی‌مون یادم میاد

یادم میاد.. گفتی به من

دوست دارم خیلی زیاد خیلی زیاد.. رو سادگی

حرفتو باورم شد.. تو عاقبت

زندگیمو دادی به باد.. دادی به باد.. من میرم از

زندگی تو بیرون .. یادت

باشه خونمو کردی ویرون خونمو کردی ویرون..


+ نوشته شده در  جمعه یکم مهر 1390ساعت 9:42  توسط سید مهدی  | 

بیوگرافی استاد اسماعیل مهرتاش

http://www.pic.iran-forum.ir/images/dtk2qsgtpc0cqnv2ocqu.jpg

اسماعیل مهرتاش ‌در سال 1283 در تهران به دنیا آمد و تحصیلات خود را در مدرسه‏ دارالفنون به پایان رساند , مهرتاش سپس به موسیقى روى آورد و براى فراگیرى تار نزد درویش‌خان رفت.

مهرتاش  بعد از آن مدتى نزد داوود شیرازى و سپس در محضر علینقى وزیرى به مشق موسیقى پرداخت. او  كلاس‌هایى جهت تعلیم تار، فن بیان و هنرپیشگى تأسیس كرد و حدود چهارصد و پنجاه آهنگ مختلف براى مناسبت‌هاى گوناگون ساخت و براى ضبط آنها بر روى صفحه چند سفر به بغداد و قاهره نیز كرد.

 از شاگردان وى، عبدالوهاب شهیدى، حسن اعتمادى، شاپور رحیمى، فریدون اسماعیلى، ملوك ضرابى و محمد منتشری و محمدرضا شجریان  را مى‏توان نام برد.

وى در زمینه نمایشنامه نیز فعالیت داشت و نمایشنامه‏هایى تا قبل از ایجاد كلوپ و جامعه باربد در منازل اجرا مى‏كرد، از جمله: «بچه سه قلو» ؛ «دو ارباب و دو نوكر»؛ «ابهت الممالك»؛ «انوشیروان عادل»؛ «دكتر ریاضى‏دان».

مهرتاش در 1305 خورشیدی، جامعه‏ى باربد را تأسیس كرد و خود در آنجا تار مى‏نواخت و تصنیف مى‏ساخت و البته درس آواز و ردیف موسیقی هم می‌داد. او با خوانندگانى مانند ملوك ضرابى و ادیب خوانسارى همكارى داشت و از قطعات موزونى كه اجرا كرده «اپرت لیلى و مجنون» و «خسرو و شیرین» مشهور است.

مهرتاش در سال 1359 دار فانی را وداع گفت. از او آثار فراوانی برجای مانده است،اما از جمله شاگردانی كه سخت مسیركاری و دلبستگی‌های آن زنده‌یاد در حوزه موسیقی را پی‌گرفته است،محمد منتشری است كه علاوه بر انتشار مجموعه‌تصانیف تهران قدیم ردیف آوازی به روایت مهرتاش را هم آماده انتشار كرده است.
+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام شهریور 1390ساعت 17:34  توسط سید مهدی  | 

بیوگرافی لک امیر شاعر کرمانشاهی

http://www.pic.iran-forum.ir/images/3pyikgmu8hsgubj3oll.jpg

چند سالی است که کردستان نوای شیرین و جدید یک سراینده و دکلمه گوی لک را می شنود. هنرمندی توانا که عاشق کردستان است این هنرمند و محقق و شاعر آقای کیومرث امیری کله جویی ملقب به لک امیر است. لک امیر با شعر لکی بی ستیون مه نی نه ووین در قلب مردم کردستان، لرستان و لکسان جای گرفت.
برنامه رادیو کردانه در رابطه با کارهای لک امیر است. برا آشنای بیشتر توجه شما به مصاحبه کیومرث امیری کله جوبی با هفته نامه سیمره جلب می کنم کردانه: دو مصاحبه بابا کیومرث امیری کله جویی(لک امیر ):
امیری کله‌جوبی سال ۱۳۳۸ در روستای کله‌جوب بخش فیروزآباد از توابع کرمانشاه به دنیا آمد. پس از طی تحصیلات ابتدایی راهی شهر کرمانشاه شد. او در کرمانشاه با مشکلات فراوان تحصیلاتش را تا سطح دیپلم در رشته‌ی ادبیات ادامه داد. سپس وارد دانشگاه شد ولی به دلیل مشکلات، دانشگاه را نیمه‌تمام رها کرد. از وی تا کنون چهار کتاب با عناوین “مرثیه‌ای برای تو”، “گورستان یخ‌زده” (هر دو مجموعه قصه می‌باشند)، “دیوان شعر خریوه” به زبان لکی و “افسانه‌های لکی” به چاپ رسیده‌است. امیر‌ی علاوه بر نویسندگی....
، روزنامه‌نگاری با تجربه و شناخته شده نیز می‌باشد. وی مدت ۱۲ سال به عنوان خبرنگار رسمی روزنامه‌‌ی کیهان در کرمانشاه فعالیت چشم‌گیری داشته و در بسیاری از نشریات محلی و سراسری نیز قلم زده‌است. علاوه‌ بر این فعالیت‌ها، امیری در فیلم‌نامه‌نویسی نیز سال‌ها فعالیت داشته، تحقیق و نویسندگی مجموعه‌ی سریال”سیمره رود بی‌بازگشت” که صدا و سیمای مرکز کرمانشاه آن را تهیه کرده و بارها از شبکه‌های مختلف کشور پخش گردید، از جمله آثار ماندگار امیری کله‌جوبی است. آن‌چه بیش‌تر از همه‌ نام کیومرث امیری کله‌جوبی(لک‌امیر) را بر سر زبان‌ها انداخته است، شعر”بی‌سیتیون مه‌نی نه‌ووین” و چندین قطعه شعر دیگر به زبان لکی است که او برای نخستین‌بار در تاریخ شعر لکی به شیوه‌ی حرفه‌ای دکلمه نموده‌است. این شعر موج عظیمی از جر و بحث‌ها و شایعات را در خصوص این شاعر مردمی به راه انداخت. امیری‌کله‌جوبی پژوهش‌گر توانایی است که بیش‌تر دغدغه‌ی ذهنی خود را تحقیقات گسترده‌ای می‌داند که در خصوص قوم لک انجام داده‌است. به همین خاطر نشریه‌‌ی سیمره با وی به گفت‌وگو نشسته‌است؛ چکیده‌ی این گفت‌وگو را با هم می‌خوانیم: -آقای امیری برخی از آثار شما گواه این است که درباره‌ی تاریخ تحقیقات گسترده‌ای انجام داده‌اید بنابراین می‌توان گفت شما قبل از هر چیز یک پژوهشگر هستید تا مثلاً یک روزنامه‌نگار یا شاعر، بفرمایید دامنه‌ی تحقیقاتی که تا کنون انجام داده‌اید به کجا رسیده‌است؟ من بیش‌تر در خصوص تاریخ لک‌ها تحقیق می‌کنم. نخست این‌که باید عرض کنم این گوشه‌ی از تاریخ سرزمینمان متأسفانه با کمبود شدید منابع مکتوب روبه‌رو است، در حالی که اقیانوس بی‌کران و دست‌نخورده‌ای است که عمق و گستره‌ی آن بیش از حد تصور است و بعد هم این‌که بی‌تردید عمده‌ی مشکل فرهنگی مردم ما بی‌اطلاعی از تاریخ سرزمین‌شان است. ناآگاهی از تاریخ در حقیقت ناآگاهی از هویت خویشتن خویش است. بیچاره‌ترین مردمان کسانی هستند که از تاریخ و سرنوشت و در نتیجه هویت خود بی‌اطلاع‌اند. درد بی‌اطلاعی از سرنوشت و بیماری بی‌هویتی از آن دست درد و بیماری‌هاست که انسان را تا خط آخر بدبختی و ذلت سوق می‌دهد. من علاقه‌ی زیادی به تاریخ، خصوصاً تاریخ سرزمینم دارم، البته نمی‌توانم ادعا کنم یک مورخ حرفه‌ای هستم. اما تحقیقات زیادی در باره‌ی تاریخ ایران و زادگاهم یعنی منطقه‌ی لک‌نشین دره‌ی مهرگان(سیمره) انجام داده‌ام و باید عرض کنم چون در این مورد متأسفانه هیچ تحقیق جامعه‌‌ای تاکنون انجام نشده‌است، به نکات بکر و تازه و قابل توجه‌ای در تاریخ دست پیدا کرده‌ام، ولی گویی هنوز هم‌ دستی‌ در کار است که نمی‌خواهد به این واقعیت‌های تاریخی گوش فرا دهد. در تحقیقاتی که در تنهایی و انزوای صرف انجام داده‌ام به این نتیجه رسیده‌ایم که سرزمین ایران یکی از مظلوم‌ترین سرزمین‌های جهان و مردم ایران از ستم‌دیده‌ترین مردمان دنیا در طول تاریخ بشرند. مظلوم‌تر از ایران، منطقه‌ی بومیان دره‌ی مهرگان(سیمره) یعنی همین حوزه‌ای که لک‌ها در آن ساکن‌اند، می‌باشد. مظلومیت‌هایی که اگر با دقت آن را در اوراق تاریخ دنبال کنی چه بسا کارت به نیهیلیسم و حتا دیوانگی هم بکشد. می‌خواهم فقط اشاره‌ای‌ به عمق فاجعه کرده‌باشم، در این‌جا با توجه به گستره‌‌ی نشریه‌ی شما نمی‌خواهم درباره‌‌ی تاریخ پر فراز و نشیب و رنج‌آور ایران‌زمین بحثی به میان بیاورم و ناچار اشاراتی به تاریخ خطه‌ی مهرگان‌کده(سیمره) خواهیم داشت و امیدوارم بتوانم شما را در تهیه‌ی مصاحبه‌تان یاری کرده و حق مطلب را نیز تا حدودی ادا کرده‌باشم. توجه داشته‌باشید، بومیان دره‌ی مهرگان را برای نخستین‌بار این‌جانب باب کردم. منظور از بومیان دره‌ی مهرگان قوم لک، ساکن در حواشی رودخانه‌ی سیمره هستند که از قرن‌ها پیش تاکنون در این منطقه زیسته‌اند. -ببخشید، یعنی چنین واژه‌هایی را شما خودتان ابداع نموده‌اید؟ خیر، من این واژه‌ها را از اوراق تاریخ بیرون کشیده‌ام. این واقعیت‌ها در منابع تاریخ منطقه وجود دارد. ببینید، ما امروز سیمره را فقط به عنوان نام یک رودخانه می‌شناسیم. حال آن‌که سیمره نام منطقه‌ای است دره مانند که از کوه چهل‌کودک یا چهل نابالغان در نهاوند از استان همدان آغاز و تا دره‌شهر و آبدانان در استان ایلام امتداد می‌یابد. تمامی حاشیه‌های این رودخانه در کوه و دره‌ها و دشت و دمن‌های این دره‌ی باستانی آثار تمدن‌های گوناگونی نهفته است که این خود گویای جریان زندگی مستمر از قرن‌ها پیش تا کنون در این نقطه از سرزمین‌مان ایران می‌باشد. به طور خلاصه آن‌چه از آثار به جا مانده در دره‌ی سیمره موجود می‌باشد گویای آن است گروهی بشر که در دوران غارنشینی در غارهای موجود در کوه‌های پراو و بی‌ستون مانند غار خر، مرخریل و… می‌زیستند. پس از کشف کشاورزی از این غارها خارج شده و به کناره‌های رودخانه‌ی سیمره و سرچشمه‌های آن برای کار کشاورزی روی آوردند و نخستین تمدن خود را هم‌زمان با چهار تمدن بزرگ جهان که در کنار رودخانه‌ها به وجود آمدند، پایه‌ریزی کردند و در این خطه ماندگار شدند. چنان‌چه ما این گروه را با توجه به آثار تاریخی فراوان دیگری که موجود و مرتبط با این امر می‌باشد، قوم لک بدانیم، پس این نتیجه حاصل می‌شود که نخستین ساکنان این دره، بومیان آن هستند و چون نام این دره قبل از حمله‌ی اعراب به ایران، دره‌ی مهرگان یا مهران‌کده یا مهران قذف بوده پس ساکنان این دره را بومیان دره‌ی مهرگان می‌نامیم و سپس دوره‌های بعد را نیز مورد دقت قرار خواهیم داد، خوب بعد آریایی‌ها به ایران مهاجرت می‌کنند و سپس بحران‌های بعدی و همین‌طور که پیش می‌رویم، آثار و عوامل به جا مانده در دره‌‌ی سیمره این واقعیت را برای ما آشکار می‌کند که ساکنان این دره همین قومی هستند که از ابتدا در آن ساکن بوده‌اند. این امر را به زبان، فرهنگ، داشته‌ها، خوی و خصلت‌ها، آثار و بقایای به‌جا مانده‌ی موجود و بسیاری واقعیت‌های دیگر در این خطه و در میان این قوم به سهولت نشان می‌دهد. - ببخشید با توجه به اظهارات جناب‌عالی پس تکلیف این که می‌گویند نخستین اقوام ایرانی را اقوام مهاجر آریایی تشکیل می‌دهند، چه می‌شود؟ درست است و هیچ تناقضی در این موضوع پیش نمی‌آورد، ببینید زمانی که آریایی‌ها به سرزمین پهناور ایران مهاجرت می‌کنند، بی‌شک ایران و خصوصاً خطه‌ی سیمره خالی از سکنه نبوده‌است، جمعی از آن اقوام هم که به این نقطه آمده‌بودند در همسایگی با این بومیان با آن‌ها آمیخته و یکی شدند و روند زندگی ادامه یافت تا این‌که ساکنان این خطه که از سوی اقوام دیگری که در پشت کبیرکوه و در پهن‌دشت‌های شوش و خوزستان زندگی می‌کردند مورد حمله و هجوم‌های مکرر و ویرانگر قرار گرفتند و به همین خاطر ساکنان این منطقه برای مقابله با این قوم یا اقوام مهاجم تصمیم گرفتند یک اتحاد مشترک به وجود آورند که این اقدام آن‌ها منجر به تشکیل نخستین تشکیلات حکومتی مرکزی در این نقطه شد. آن‌ها برای مقابله با این مهاجمان رفتند سراغ شخصی خردمند و فاضل به نام (دیااکو) که در تاریخ از وی به عنوان شخصی عادل و پاک‌سرشت یاد می‌شود و آن شخص فرزانه را که در شرق دشت نیشا(ماهیدشت) امروزی می‌زیست، به عنوان حاکم یا بزرگ و رئیس خود برگزیدند و با چنین اتحاد و تشکلی موفق شدند نخستین حکومت تشکیلاتی در این نقطه را به وجود آورند و با ایجاد چنین تشکیلاتی توانستند نه تنها آن قوم را شکست بدهند بلکه بر آن‌ها هم غلبه نمایند. -واژه‌ی سیمره از چه زمانی بر این منطقه اطلاق شده. آیا از ابتدا این منطقه سیمره نام داشته و یا نام دیگری داشته‌است؟ خیر. سیمره نامی است که اعراب بر این منطقه گذاشتند. نام نخست این منطقه مهرگان‌کده بوده و رودخانه‌ی سیمره نیز به “آوکنی”، “خواپ” و یا “خواسپ” اشتهار داشته ولی پس از حمله‌ی اعراب به ایران آن‌ها چنین نامی را بر این منطقه نهادند. گفته می‌شود عرب‌ها با دیدن دو قله‌ی موازی در کبیرکوه با طنز گفتند این قله‌ها به شکل دندان‌های (سیمره) است. سیمره زن معروفی در میان اعراب آن روزگار بوده و متأسفانه این نام یعنی سمیره یا سمیرا و … در نهایت سیمره روی این منطقه ماندگار شد. -سرچشمه‌ی رودخانه‌ی سیمره کجاست و این رودخانه به کدام دریا می‌ریزد؟ سیمره به هیچ دریا و اقیانوسی نمی‌ریزد. سرچشمه‌های این رودخانه تشکیل شده‌است از رودخانه‌های گراب در روانسر، رازآور در کامیاران، مرگ در سرفیروزآباد که این سه رودخانه در شرق شهر کرمانشاه، رودخانه‌ی قره‌سو را به وجود می‌آورند و با ادامه‌ی جریان رودخانه‌ی قره‌سو، این رودخانه در دروفرمامان و در نقطه‌ای به نام دو‌آب با رودخانه‌ی گاماسیاب در هم می‌ریزند و رود سیمره را تشکیل می‌دهند. گاماسیاب نیز از رودخانه‌ای که از سراب چهل کودک در نهاوند سرچشمه می‌گیرد پس از آمیختن با رودخانه‌ی دینور آب تشکیل می‌شود. این پنج رودخانه سرچشمه‌ی رود بزرگ سیمره را تشکیل می‌دهند. سیمره پس از آن با عبور از میان کوه و صخره‌ها و دشت و دره‌های زیادی به طول تقریبی ۷۴۰ کیلومتر تا دره‌شهر امتداد می‌یابد و در مسیر راه خود با رودخانه‌های دایمی و فصلی زیادی مانند رودخانه‌ی کشکان در پل‌دختر و ده‌ها و بلکه صدها رود کوچک و بزرگ دیگر مسیر خود را به سوی دشت‌های دزفول ادامه می‌دهد و پس از آن با نام کرخه امتداد یافته و در نهایت هورالعظیم در کشور عراق را تشکیل می‌دهد. سیمره تنها رودخانه‌ای است که به هیچ دریا و یا اقیانوسی نمی‌ریزد. نام “سیمره رود بی‌بازگشت” بر سریالی که در سال ۱۳۷۶ در صدا و سیمای مرکز کرمانشاه ساخته شد، به همین مناسبت بوده‌است. -هجوم‌های زیادی مانند هجوم یونانیان، اعراب و … به ایران صورت گرفته و اصلاً عده‌ای معتقدند که ساکنان هر سرزمینی بارها و بارها نابود شده و نژادها و اقوام دیگری جانشین آن‌ها شده‌است، چگونه این قوم طی این ویرانی‌ها و هجوم‌ها باز هم دوام آوردند و از بین نرفتند؟ آفرین! اتفاقاً به نکته‌ی بسیار جالبی اشاره کردید چرا که این یکی از آن نکات بسیار جالب و ویژگی بارز و منحصربه‌فرد ساکنان این دره است که آن‌ها چگونه مقاومت کردند، دوام آوردند و توانستند همه‌ی این هجوم‌ها را تاب بیاورند. درست است، این موضوعی که اشاره کردید در بسیاری از جاهای دنیا مصداق پیدا می‌کند، اما در این منطقه با توجه به ویژگی‌های منحصربفرد ایرانیان خصوصاً ساکنان این خطه که از اصیل‌ترین نژاد ایرانی محسوب می‌شدند و نیز با توجه به موقعیت استراتژیکی و سوق‌الجیشی منطقه که بدان خواهم پرداخت شکل دیگری به خود می‌گیرد. هم‌اکنون نمونه‌ی بارز آن کشور مصر است. کشور مصر یکی از تمدن‌های بزرگ و از نخستین تمدن‌های چهارگانه‌ی بشری است که در کنار رودخانه‌ها به وجود آمدند، از چهار تمدن نخست در جهان یکی تمدن مصر بود که در کنار رود نیل شکل گرفت اما پس از هجوم اعراب چیزی از آن تمدن جز اهرام مصر باقی نماند. مصر اکنون یک کشور عربی تمام عیار است. اما تمدن ایران که حتا شدید‌تر از سرزمین مصر مورد هجوم اعراب واقع گردید، پایدار ماند. معروف است که از یک فرد مصری سؤال می‌کنند چرا بعد از حمله‌ی اعراب به مصر تمدن مصر به کلی نابود شد حال آن‌که تمدن ایران مقاومت کرد و از بین نرفت او در جواب می‌گوید: به خاطر این‌که ایرانی‌ها فردوسی را داشتند. این موضوع بسیار قابل تعمق است و درست به سؤال شما پاسخ می‌دهد. در منطقه‌ی مورد بحث ما یعنی دره‌ی مهرگان نخست این‌که مردمانی زندگی کرده و می‌کنند که از حیث روحیه مقاومت و پاسداری از مام وطن و شرف ملی خود در دنیا بی‌نظیرند. شما بی‌گمان تاریخ را خوانده‌اید. همین مردمان بودند که اسکندر مقدونی را در این نقطه زمین‌گیر کردند، تیمورلنگ از شهامت و دلاوری آن‌ها ناله سر می‌دهد و در قرن معاصر بزرگ‌ترین ضربات را همین مردم به روس‌ها و انگلیسی‌ها پس از جنگ دوم جهانی وارد کردند. ساکنان این منطقه اصیل‌ترین نژاد ایرانی هستند که از حیث ژنتیک، زبان، فرهنگ، و… اصالت و هویتشان دست‌نخورده باقی مانده‌است و دلیل آن هم وجود کوهستان‌های بزرگ و رشته‌کوه‌های پوشیده از جنگل زاگرس بوده. این مردمان چون اصولاً بیابانگرد و چادرنشین بودند با استفاده از مراتع و چراگاه‌ها و آب فراوان رودخانه‌ی سیمره و چشمه‌سارهای بی‌نظیر منطقه از هر حیث خودکفا بودند، یعنی با کشاورزی و دام‌پروری که شغل آبا اجدادی آن‌هاست توانسته‌اند مدت‌های طولانی در کوه‌ها پناه بگیرند بدون آن‌که محتاج به چیزی از بیرون از حلقه‌ی زندگی خود باشند. خوب که توجه می‌کنیم، می‌بینیم هرگاه مهاجمان به ایران یورش آوردند، مردم این منطقه با دلاوری و رشادت به مقابله‌ با آن‌ها پرداخته‌اند و زمانی که تاب مقاومت را از دست داده‌اند، به کوه‌ها که پناهگاه‌های امن و مطمئنی برای آن‌ها بوده عقب‌نشینی کرده و در دل کوه پناه گرفته‌اند و در همان حال به زندگی دام‌پروری و کشاورزی خود ادامه داده‌اند بدون آن‌که دشمن بتواند به سنگرهای آن‌ها در صخره‌های صعب‌العبور و جنگل‌های تنیده در هم منطقه راه پیدا کند. شیوه‌ی دیگر مقاومت این مردمان سنگ بر شکم خود بستن و قناعت و مقاومت در برابر گرسنگی و نداری و سختی‌های زندگی بوده‌است. البته از چنین روحیه و اتحاد ذاتی نیز برخوردارند که تکه نانی و کاسه‌ای آرد را در بین چهل خانوار به طور مساوی تقسیم کنند و به این شکل توانسته‌اند زبان، فرهنگ، نژاد، هویت و اقتصاد خودکفای خود را قرن‌ها در سکوت و انزوا حفظ کنند.
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1390ساعت 20:32  توسط سید مهدی  | 

بیوگرافی نعمت الله آغاسی

http://www.pic.iran-forum.ir/images/1ymbm4ake34u6msommh.jpg

آغاسی که متولد سال ١٣١٨ بود به سبب فقر و ناداری نه مدرسه را تمام کرد و نه امکان يافت در کلاس‌های آموزش موسيقی شرکت کند.او از سال ١٣٤٨، با ترانه‌هايی مانند " مرو با ديگري" و " بت پرست" به نامی آشنا در عرصه فرهنگ عامه‌پسند ايران بدل شد و با ترانه‌های "آمنه" و "لب کارون" به شهرتی بی‌مثال رسيد.

انقلاب اسلامی نقطه پايانی بود بر فعاليت‌های آغاسی و کسانی مانند او. دو سال پيش اما که او دوباره در لاله زار به صحنه رفت، شور و هلهله در اين مکان تداعی‌گر روزهای اوج شهرت آغاسی شد.


آغاسی که متولد سال ١٣١٨ بود به سبب فقر و ناداری نه مدرسه را تمام کرد و نه امکان يافت در کلاس‌های آموزش موسيقی شرکت کند.او که استعداد خوانندگی خود را سرخود و بی استاد پرورش داده بود ابتدا در مراسم و جشن‌های مردم می‌خواند. بعدتر اما ، با آمدن به تهران در سال ١٣٤٨، با ترانه‌هايی مانند " مرو با ديگري" و " بت پرست" به نامی آشنا در عرصه فرهنگ عامه پسند ايران بدل شد و با ترانه‌های "آمنه" و "لب کارون" به شهرتی بی مثال رسيد.
از برجستگی‌ها و تمايز کار آغاسی بود که با هنرش به ورای مرزها و محدوده‌های لاله زار پانهاد و صدايش مسئولان وقت راديو را نيز متقاعد کرد که آن را برای لذت شمار هر چه بيشتری از مردم با امواج راديو به دورافتاده ترين نقاط کشور بفرستند.
اگرچه در سال‌های منتهی به انقلاب آغاسی اوج شهرت و آوازه خود را پشت سر گذاشته بود، اما همچنان می‌خواند و صدايش کماکان هوادارن چشمگيری داشت. با انقلاب اسلامی و رخوت و ممنوعيت‌هايی که در همه عرصه‌های فعاليت فرهنگی و از جمله در کار ترانه خوانان عامه پسند پديد آمد، آغاسی نيز تمام و کمال از فعاليت بازماند و تنها به کار رستوان داری در کرج مشغول شد. او در دهه گذشته با سفرهايی به خارج و اجرای چند کنسرت مشتاقان قديمی صدايش را به خاطره‌های سال‌های چهل و پنجاه برد. در خود ايران نيز او دو سال پيش برای اولين بار پس از انقلاب اجازه يافت که دوباره در لاله زار کنسرتی برگزار کند. استقبال از اين کنسرت به حدی بود که لاله زار يکسره تعطيل شد و مقامات را از اين که صدای آغاسی با اين همه استقبال ضررو زيانی متوجه آيين و و ارزش‌های ايدئولوژيک حاکم بکند به نگرانی انداخت . اين چنين بود که آغاسی مجبور شد دوباره از اجرای برنامه در لاله زار درگذرد.
با اين همه در اين هفته‌های اخير که تا حدودی در وضع جسمانی آغاسی بهبودی حاصل شده بود يکی دوبار در ميان سالمندان مستقر در جاده حصار مهرشهر کرج و نيز در ميان معلولان مجمتع توان بخشی جاده لشکرک حضور يافت و با اجرای برنامه ساعاتی موجبات شادی و نشاط آنها را فراهم آورد.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1390ساعت 19:36  توسط سید مهدی  | 

بیوگرافی استاد شهریار

http://www.pic.iran-forum.ir/images/wqb6e0tj1da5ism3bbo0.jpg


آمدي جانم به قربانت ولي حالا چرا؟

بي وفا حالا كه من افتاده ام از پا چرا؟

 

        استاد سيد محمد حسين بهجت تبريزي متخلص به شهريار فرزند حاج مير آقا خشكنابي كه خود از اهل ادب بود در تبريز چشم به جهان گشود. شهريار متقارن انقلاب مشروطيت بود و بين سالهاي (1283-1285) در روستاي خشكناب نزديك بخش قره چمن متولّد گرديد. كريم  الطبع و با ايمان بود وي در سال 1313 در قم بدرود حيات گفت. محمد حسين تحصيل را در مكتب خانه قريه زادگاهش با گلستان سعدي، نصاب قرآن و حافظ آغاز كرد و نخستين مربي او مادرش و سپس مرحوم امير خيزي بود.

        تحصيلات ابتدايي را در مدرسه دار الفنون تهران به پايان رساند. در سال 1303 شمسي وارد مدرسه طب شد تا آخرين سال پزشكي را با هر مشقّتي كه داشت سپري كرد و در بيمارستان دوره انترنتي را مي گذراند كه به سبب پيشامد هاي عاطفي و عشقي از ادامه تحصيل منصرف شد و كمي قبل از اخذ مدرك دكتري، پزشكي را رها كرد و به خدمات دولتي پرداخت. به قول خود شهريار اين شكست، و ناكامي عشق، موهبت الهي بود كه از عشق مجازي به عشق حقيقي و معنوي مي رسيد. در اوايل جواني و آغاز شاعري، بهجت و پس از سال 1300 كه به تهران رفت (شيوا) تخلص مي كرد ولي به انگيزه ارادت قلبي و ايماني كه از همان كودكي به خواجه شيراز داشت، براي يافتن تخلص بهتري وضو گرفت نيت كرد و دوباره از ديوان حافظ تفعل زد كه هر دوبار كلمه شهريار آمد و چه تناسبي داشت با غريبي او و نيت تقاضاي تخلص از خواجه:

غم غريبــــي و محنــت چو بر نمـــي تابــم

روم به شــــهر خود و شــــهريار خود باشــــم

دوام عمراو زملك اوبخواه زلطف حق حافظ

كه چرخ اين سكه دولت به نام شهريار زدند

هر چند خود نيتي درويشانه كرده بود و تخلصي (خاكسارانه) مي خواست ولي به احترام حافظ تخلص شهريار را پذيرفت شهريار شاعري مومن و مسلمان بود. خصوصيات  بارز  او رقت قلب و حساسيت  بالا، فروتني  و درويشي كه  مسلك هميشگي وي بود مهمان دوستي و مهمان نوازي، اخلاص و صميميت بويژه با دوستان واقعي علاقه مفرط به تمامي هنر ها به خصوص شعر، موسيقي، و خوشنويسي بود. او خط نسـخ و نــسـتعليق و بويژه خط تحرير را خوب مي نوشت در جواني سه تار مي زد و آنطور نيكو مي نواخت كه اشك استاد، ابوالحسـن صبا را جاري مي كرد و براي ساز خود مي سرود.

نالد به حال زار من امشب سه تار من

اين مايـه تســـــلــي شـــبهاي تار مــن

        پس از مدتي براي هميشه سه تار  را هم كنار گذاشت خاطرات كودكي و نوجواني شهريار بيشتر در منظومه هاي حيدر بابا شاهكار كم نظير تركي، هديان دلن موميايي و افسانه شب، مندرج است و با خواندن آنها مي توان دور نماي كودكي و نوجواني او را كم و بيش مجســــّم كرد. تلخ ترين خاطره زندگي شهريار مرگ مادر است كه در تاريخ 31 تير ماه 1333 اتفاق افتاده و شاهكار خوب و به ياد ماندني اي واي مادرم يادگار آن دوران است مادرش نيز همچون پدر در قم دفن شد. از سال 1310 تا 1314 در اداره ثبت اسناد نيشابور و مشهد خدمت كرد. در نيشابور به خدمت نقّاش بزرگ كمال الملك رسيد و آن مثنوي زيبا و معروف را براي وي سرود. در مشهد نيز همدم و معاصر استاد فرخ خراساني، گلشن آزادي، نويد و ديگر شاعران گران مايه از آن خطه پربركت بود در سال 1315 شمسي به تهران منتقل شد و مدتي در شهرداري و پيشه و هنر و سپس در بانك كشاورزي به كار پرداخت. چند سالي در عوالم درويشي سير كرد. سرانجام  به زادگاه  اصلي خود تبريز  بازگشت  و تا زمان  بازنشستگي در

بانك كشاورزي تبريز خدمت كرد عاقبت پس از 83 سال زندگي شاعرانه پربار و باافتخارروح اين شاعر بزرگ در 27 شهريور ماه 1367 به ملكوت اعلي پيوست و جسمش در مقبره الشعراي تبريزكه مدفن بسياري از شعرا و هنرمندان آن ديار ارجمند است به خاك سپرده شد به مناسبت اولين سالگرد درگذشت او وزارت پست وتلگراف در سري تمبرهاي ايراني تصوير شهريار و مقبرهالشعراي تبريز را به همراه شعر معروف (علي اي هماي رحمت تو چه آيتي خدا را) به خط شكسته نستعليق انتشار داد همچنين كتاب يادنامه شهريار به خط خوشـنويسان اصفهان و مجموعه مفصل ديگري به نام سوگنامه و يادواره فارسي و تركي شهريار از سوي كتاب فروشي ارگ تبريز منتشر گرديد.

         شهريار هر چند به شاعري غزلسرا شهرت يافته و اين خود حقيقتي است انكار نا پذير ولي او مركب انديشه شاعرانه خود را در ميدانهاي مختلف شعري به جولان در آورده و تا سرزمينهاي دور دست و ناشناخته احساس و تخيل تاخته و شاهكارهاي جاودانه اي با تصاويري زيبا و تأثيري گيرا و ژرف پديد آورده است كه هر كدام در تاريخ ادبيات اين مرزوبوم ثبت شده و ماندني است از قصيده و قطعه و مثنوي و رباعي گرفته تا منظومه ها و حتي قالبهاي تازه و نو و به اصطلاح نيمايي آثاري دلپذير و لطيف و استوار بوجود آورده است كه همواره بر تارك ادب معاصر مي درخشد و غزل كه محور سخن ماست و پايه و اساس اين دفتر، پر از سوز و شيفتگي حال مخصوص و لبريز از وجد و شور است عشق و شيدايي دوران جواني شور و حال عاشقانه، رقت احساسات، سخنان آتشين، مضامين بكر و لطيف و سوختگي ويژه اي كه ذاتي اوست بيشتر در غزلياتش متجلي است.

        غزل شهريار مشهور خاص و عام است. و برخي از ابياتش بصورت امثال سايره در آمده و بر زبانهاي جاري، بر دلها نقش و همواره زبان دل و بيان حال عشاق دلسوخته بوده و هست. هر چند برخي از محققان متأخر تقسيم بندي سبكهاي شعر فارسي را از ديدگاه متقدمين به شيوه هاي خراساني، عراقي، هندي صحيح نمي دانند و هنوز كتابي جامع و منطقي درباره سبكهاي شعر فارسي تدوين نشده است، با اين وصف و طبق معمول مي توان گفت كه سبك شعري شهريار در اشعار كلاسيك، عراقي يا سعدي بويژه شيوه حافظ است. گهگاه برخي از ابيات غزلهايش از لطافت، باريك انديشي، تشبيه، استعاره و ارسال مثلهاي سبك هندي چاشني مي گيرد.

        اينها همه صورت ظاهري كار اوست و در باطن سبك شهريار مخصوص به خود اوست و سخنش سخن دل است و از عمق جان و روح بسيار حساس و پرشور او مايه مي گيرد. بيشتر مضامين و تابلوهاي توصيفي و قطعات تازه، خلق، ابداع و ابتكار خود شاعر است نه تكراري و كليشه اي چرا كه او: (عاريت از كسي نپذيرفته است.)، آنچه دلش گفت بگو گفته است در پاره اي از اشعارش گاهي كلمات، تركيبات و اصطلاحات مردم كوچه و بازار را آگاهانه در اشعارش مي آورد و منظور اصلي او از اين هنر نمايي، پيوند عميق تر با مردم و نيز بردن شعر به ميان توده هاي عظيم افراد عادي در بعدي وسيعتر است و در اين راه هر چند برخي از ادبا به او خرده مي گيرند، موفق است.

        استاد دانشمند دكتر منوچهر مرتضوي در مقدمه (حيدر بابا سلام) با جملاتي زيبا و مجمل چكيده افكار، سبك و شگرد كار شهريار را بخوبي نشان داده است و هنر بزرگ او را به حق و شايسـته در اين چهار زمينه مي داند:

1.       غزلهاي از دل برآمده لاجرم بر دل نشيند او (كه نمونه هاي فراوان آنها را گزيده آن مي خوانيم.)

2.       ابداع تابلوهاي رنگين و توصيفي مثل تخت جمشيد، مولانا در خانقا شمس، زيارت كمال الملك.

3.       خلق و ابداع آثار عاطفي پر احساس مانند: اي واي مادرم، حيدر بابا، پيام به انيشتين، صبا مي ميرد، كودك و خزان، دختر گل فروش.

4.       انتخاب و استخدام لغات و تعبيرات عاميانه و پياده كردن، آنها در شعر كه اين مهم در غزلها، قصايد و هم در شاهكار كم نظير، (حيدر بابا) كاملاً مشهور است. لطف و دقت و زيبايي اين منظومه را ترك زبانها بهتر از هر كس ديگر با تمام وجود درك و احساس مي كنند اين شعر معروف بارها به چاپ رسيده و به چند زبان خارجي ترجمه شده است.

         شايد بتوان بطور خلاصه و فشرده گفت: (حيدر بابا نام كوهي است نزديك زادگاه شاعر) و اين شعر درد و دلي است شاعرانه با همين كوه. در قسمت اول شعر بشتر خاطرات كودكي شاعر نقاشي و تصوير شده است در قسمت دوم، فرزند نامدار كوه شهريار شاعر معروف از غربتي چندين ساله باز مي گردد ولي هر چه جست و جو مي كند، اثري از دوران كودكي خود نمي بيند  و مجبور است به خاطره هاي آن دوران دل خوش كند.

آثار شهريار

        اشعارش متنوع و در بردارنده انواع شعر و قالبهاي گوناگون است و تا به حال به صورتهاي مختلف منتشرشده است نخســــتين دفتـــر شــــــعر او در سالهاي (1310-1308)، شمسي با مقدمه هاي استاد بهار، سعيد نفيسي، پژمان بختياري از سوي كتابخانه خيام و آخرين مجموعه شعرش پس از در گذشت وي (در تابستان 1369) بعنوان جلد سوم ديوان شهريار شامل اشعار منتشر نشده از سوي انتشارات رسالت تبريز در پانصد صفحه انتشار يافت. سپس كليه اشعار وي در يك مجموعه چهار جلدي توسط انتشارات زرين به چاپ رسيد. طبق شمارشي كه از كليات اشعارش به عمل آمده، ديوان هاي مختلف او شامل بيست هزار و شصت بيت شعر سنتي و حدود15 منظومه و شعر آزاد در قالبهاي تازه است.

اشعار شهريار

علي اي هماي رحمت تو چه آيتي خدا را

كه به ما سوا فكندي همه سایه هما را

دل اگر خداشــــــناســـي همه در رخ علــي بيـــن

به علـــــي شــناختم من به خدا قســـــــم خدا را

به خـــــــــدا كه در دو عالم اثـــر از فـــــنا نـماند

چو علـــــي گرفته باشـــــــي سـرچشــــــمه بقا را

مگر اي ســــــحاب رحمـــت تو بياري ارنه دوزخ

به شــــــــرار قــــهر ســوزد همه جان ما سوا را

برو اي گــداي مســـــــكين در خانـه علــــــي زن

كه نگين پادشــــــــاهي دهد از كــــــــرم گدا را

به جــــــز از علـــــي كه آرد پســـري ابوالعجائب

كه علم كند به عالـــــــم شـــــــهداي كربـــلا را

چو به دوســـت عــــهد بندد زمـــــــيان پاكبـازان

چو علــــــــــي كه مي تواند كه به سر برد وفا را

نه خدا توانمنش خواند نه بشر توانـمنش گفــت

متحيــــــرم چه نامــــم شـــه ملــــك لافتـــي را

بدو چشم خون فشانم هله اي نســــــيـم رحمــت

كـــه زكـــوي او غـــباري به مـــــن آرتــوتـيا را

به امــــيد آنكـه شــــــايــد برســد به خاك پايـــت

چــه پــــيامها ســــپردم همــــه سوز دل صــبا را

چــو تويي قضـــاي گــردان به دعاي مســتـمندان

كه زجــــان مــا بگــــــردان ره آفـــت قضــــا را

چه زنـــم چــو ناي هر دم زنواي شـــــوق او دم

كه لســــان غيـب خوشــــــتر بنــوازد اين نوا را

همه شــــب در اين اميدم كه نســــيم صبحگاهي

بــــه پــــــيام آشــــــــــــــنايي بنوازد آشـــــنا را

زنــــواي مــــرغ يا حق بشــــنود كه در دل شب

غم دل به دوست گفتن چه خوش است شهريارا


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1390ساعت 16:53  توسط سید مهدی  | 

بیوگرافی پروین اعتصامی

http://www.pic.iran-forum.ir/images/8bk9sbmr30zxzfxqzeeo.jpg

با این همه او تلخی شکست را با خونسردی و متانت شگفت آوری تحمل کرد و تا پایان عمر از آن سخنی بر زبان نیاورد و شکایتی ننمود.. 


پروین اعتصامی در سال 1285 هجری شمسی در خانواده ای دانش پرور و اهل قلم به دنیا آمد . در دوران کودکی، زبان های فارسی و عربی را زیر نظر معلمین خصوصی در منزل و زبان انگلیسی را در مدرسه آمریکاییها فراگرفت.
ذوق سرشار و وجدان بیدار پروین با آشناییش به فنون ادب درهم آمیخت و وی را در زمان حیات کوتاه خود به جایگاه بلندی رساند.
دیوان پروین ، شامل 248 قطعه شعر می باشد که 65 قطعه از آن به صورت مناظره می باشد، که به شیوه ای هنرمندانه به پند و اندرز و شرح پریشانی مستمندان و انتقاد از عالمان بی عمل می باشد.

مناظره میان گل و گیاه ، نخ و سوزن ، سیر و پیاز ، مور و مار، دیگ و تاوه ، مست و هشیار .....که با طنزی لطیف همراه است ، گویای اشاراتی است واضح و روشن که وی در آن ها به ترسیم فساد و تزویر اجتماع زمان خود می پردازد. بنابراین شعر پروین از برجسته ترین نمونه های شعر تعلیمی به حساب می آید.

پروین رمز عظمت و بزرگی انسان را در گرو تربیت یافتن در دامان مادر می داند و می گوید:

اگر افلاطن و سقراط بوده اند بزرگ
بزرگ بوده پرستار خردی ایشان.
به گاهواره مادر بسی خفت ،
سپس به مکتب حکمت حکیم شد لقمان.

پروین زنی صریح اللهجه و صادق بود که اعتقاد داشت باید از سر جان به جانبداری از حقیقت برخاست و سخن حق را به هر قیمتی به زبان جاری کرد :

وقت سخن مترس و بگو آنچه گفتنی است
شمشیر روز معرکه زشت است در نیام!

پروین پادشاهان را به گرگهایی تشبیه نموده که لباس شبان بر تن کرده اند و در جایی از زبان پیرزنی
می گوید:
ما را به چوب و رخت شبانی فریفته است
این گرگ سالهاست که با گله آشناست!

پروین در سال 1320 هجری شمسی دیده از جهان فروبست. 


ای دل عبث مخور غم دنیا را  ----- فکرت مکن نیامده فردا را
کنج قفس چو نیک بیندیشی  ----- چون گلشن است مرغ شکیبا را
بشکاف خاک را و ببین آنگه  ----- بی مهری زمانه‌ی رسوا را
این دشت، خوابگاه شهیدانست  ----- فرصت شمار وقت تماشا را
از عمر رفته نیز شماری کن  ----- مشمار جدی و عقرب و جوزا را
دور است کاروان سحر زینجا  ----- شمعی بباید این شب یلدا را
در پرده صد هزار سیه کاریست ----- این تند سیر گنبد خضرا را
پیوند او مجوی که گم کرد است  ----- نوشیروان و هرمز و دارا را
این جویبار خرد که می‌بینی  ----- از جای کنده صخره‌ی صما را
آرامشی ببخش توانی گر  ----- این دردمند خاطر شیدا را
افسون فسای افعی شهوت را  ----- افسار بند مرکب سودا را
پیوند بایدت زدن ای عارف  ----- در باغ دهر حنظل و خرما را
زاتش بغیر آب فرو ننشاند  ----- سوز و گداز و تندی و گرما را
پنهان هرگز می‌نتوان کردن  ----- از چشم عقل قصه‌ی پیدا را
دیدار تیره‌روزی نابینا  ----- عبرت بس است مردم بینا را
ای دوست، تا که دسترسی داری  ----- حاجت بر آر اهل تمنا را
زیراک جستن دل مسکینان  ----- شایان سعادتی است توانا را
از بس بخفتی، این تن آلوده  ----- آلود این روان مصفا را
از رفعت از چه با تو سخن گویند ----- نشناختی تو پستی و بالا را
مریم بسی بنام بود لکن  ----- رتبت یکی است مریم عذرا را



+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم شهریور 1390ساعت 21:0  توسط سید مهدی  | 

بیوگرافی سینا سرلک

http://www.pic.iran-forum.ir/images/2whpdfegm7n3gkszp1y.jpg

سینا سرلك آبان ماه ۱۳۶۱ در شهرستان الیگودرز متولد شد. موسیقی را از دوران كودكی زیر نظر پدر و با ملودی های بختیاری شروع كرد. ۷-۶ سال بیشتر نداشت كه در سریال تلویزیونی شاخه طوبی كه آن زمان از شبكه یك سیما پخش می شد، ترانه ای محلی خواند. پس از آن جدی تر به موسیقی پرداخت. ساز تنبك را در شهرستان الیگودرز و با حسن جزایی شروع و برای تكمیل از محضر جمشید محبی استفاده كرد و سپس مدت شش سال خدمت زنده یاد ناصر فرهنگ فر بود.سرلك در چندین دوره جشنواره فجر مقام اول آواز و تنبك را كسب كرد.

او به خاطر می‌آورد که در شش سالگی با صدای تار پدرش به وجد می‌آمده و پیش خود زمزمه می‌کرده است. {بهرام سرلک} مسئول امور فرهنگی *شهرستان الیگودرز* بود و محقق *موسیقی بختیاری*. وی همیشه مشغول جمع‌آوری قطعاتی بود که توسط پیران دهات اطراف خوانده می‌شد. وقتی مادرش {سیمین} خواندن و زمزمه کردن کودک را به گوش می‌شنود بهرام را از آن با خبر می‌کند. کمی بعد پدر موسیقی‌دوستْ آموزش‌ به پسرش را آغاز می‌کند – آواز همراه با نواختن تنبک. هدف او این بود که استعداد نهفته پسر را هدایت کند و از او موسیقی‌دانی بسازد که سنتهای بختیاری را حفظ کند. تلاش‌های پدر شش سال بعد به ثمر نشست. فرزندش نوجوانی شد و در رشته آواز و تنبک مقام اول را در بخش موسیقی نواحی *نهمین جشنواره فجر* (۱۳۷۲)، و در بین بزرگان این موسیقی، کسب کرد. اما بعد از آن جایزه بود که برای سینا اتفاق جریان‌سازی افتاد. نوازنده مشهور دوتار، {حاج قربان سلیمانی}، سینا را به استاد آواز ایران، {محمدرضا شجریان}، معرفی کرد و او سینا را به شاگردی پذیرفت.

کلاس درس با شجریان هر سه‌شنبه برگزار می‌شد و سینا هر هفته همراه با پدر یا مادرش از الیگودرز به تهران می‌آمد. فرقی نمی‌کرد زمستان است یا تابستان، فصل امتحانات است یا باید در مدرسه حضور داشته‌ باشد. دو سال اول به آموزش تکنیک‌های صداسازی سپری شد. جمله‌بندی‌های تحریری در موسیقی سنتی و دستگاهی را تحت نظر شجریان آموخت، آموخت که چگونه از قسمتهای مختلف دستگاه صوتی‌اش بهره‌گیرد، تکنیکهای «چکشی»، «بلبلی»، «دوتایی»، «تکی»، و تحریرهای «بالارونده» و «مخفی» را به کار بندد. پس از این، شش سال دیگر دستگاه‌ها و ردیف‌های آوازی را آموخت. در كنار آواز و تنبك مدتی هم نزد كیوان ساكت تار آموخت. سینا سرلك در اسفند ماه سال ۱۳۸۲ از طرف سازمان ملی جوانان به عنوان جوان نمونه ایران در حوزه هنر انتخاب شد وی در جشنواره فجر سال گذشته نیز شركت كرد و مورد تقدیر قرارگرفت. وهم اكنون نیز سرپرستی گروه سرلك را عهده دار است.

اما اهداف خواننده جوان چندگانه است. او اکنون در تهران زندگی می‌کند و قصد اعتلای فنون آوازی را تا جای ممکن دارد. در عین حال، یکی از خواسته‌های همیشگی‌اش پویایی موسیقی بختیاری در دستگاه‌های سنتی است. این همان چیزی است که استادش در جلسه اول آموزش آواز با او طی می‌کند: «به شرطی آواز ایرانی را به تو می‌آموزم که موسیقی بختیاری را حفظ کنی.» و سینا در طی این سال‌ها علاوه بر اجرا و بازخوانی قطعات کلاسیک، بخش‌هایی از موسیقی سرزمینش را نیز اجرا کرده ‌است. او به تازگی در تیتراژ سریال *خانه‌ای در تاریکی* دو قطعه از ترانه‌های بختیاری را با ارکستر بازخوانی کرده‌است که مورد استقبال بسیاری قرار گرفت. این خواننده جوان امیدوار است که با رجوع به موسیقى بختیارىْ موسیقى دستگاهى را غنا بخشد، «من به عنوان جوانى که نماینده سرزمین بختیارى‌ست نمیخواهم فرهنگ قومم از بین رود و به احیاء آن فکر میکنم.»

سینا سرلک همه نوع موسیقى گوش میکند و معتقد است که حضور همگی برای پیشبرد موسیقی لازم است، اما دلیل توجه بیش از اندازه جوان‌ها به موسیقى پاپ را چیزى جز آسان‌گوار بون آن نمیداند، «[خوانندگی] پاپ راحت است و کسانى که در این زمینه کار مىکنن نیازى به آموزش کامل ندارند و لازم نیست که مثل من بیش از ۱۵ سال تلاش کنند.» به گفته سینا، جوان امروزی خواهان موسیقی آسان‌گوار و آهنگین است. می‌خواهد میل خود را به حرکت با موسیقی پُرهیجان سیراب کند. اما به این نکته هم اشاره دارد که این موسیقی دیرپا نیست و کاربردش محدود به زمانی کوتاه است. هر جوانی پس از مدتی گوش فرا دادن به موسیقی پاپ خواهان عمق بخشیدن به تجربه گوارای اولیه است و اینجاست که موسیقی دستگاهی و جز آن گوهر خود را نمایان خواهد کرد.

به نظر خواننده جوان در حال حاضر شرایط برای اعتلای موسیقی سنتی کاملاً محیا نیست و شاید به همین خاطر است که در سالهای اخیر نمونه‌های قابل‌ذکر از این موسیقی کمتر به بازار راه یافته و، مهمتر، در کنسرت‌ها شنیده شده است. اما اگر فضای هنری جامعه دچار گرفتگی غیرعادی نشود و اگر رشد کلان جمعیتی روال کنونی خود را طی کند، شاید امثال سینا سرلک بتوانند در میدانهای سزاوارتری به ارائه قابلیتهای خود بپردازند. تا آن زمان باید شکیبا بود.
http://www.pic.iran-forum.ir/images/wpmnek59zg68q29eub5.jpg
معرفی اولین و آخرین کار منتشر شده سینا سرلک:
اولین اثر:
در این آلبوم كه كاری از گروه موسیقی قمر به سرپرستی و آهنگسازی «نوید دهقان» است قطعاتی چون افسانه براساس شعری از سایه، تكنوازی سنتور، دیوانه با شعر سایه، تار و كمانچه، شاه خرابات با شعری از حافظ، پیش درآمد از ساخته‌های ابراهیم آژنگ، ساز و آواز براساس اشعاری از مولانا و راه و ماه از سایه در دستگاه نوا به چشم می‌خورد.

این گروه در این آلبوم قطعه شاه خرابات را به «پرویز مشكاتیان»تقدیم كرده‌اند.

«راه و ماه» اولین اثری است كه «سینا سرلك» در قالب آلبوم موسیقی منتشر كرده است.

در این آلبوم كه هم اكنون در بازار موسیقی منتشر شده است، نوازندگانی چون «پارسا احتشامی»:نی، «علی خشتی‌نژاد»:تار و بم‌تار، «علیرضا گرانفر»:سنتور، «سحاب تربتی»‌: تنبك، «نازنین تن ساز»:عود، «نسیم اربابی»:كمانچه و «نوید دهقان»:كمانچه؛ «سینا سرلك» را به عنوان خواننده همراهی كرده‌اند.
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم شهریور 1390ساعت 20:38  توسط سید مهدی  | 

بیوگرافی ملوک ضرابی

http://www.pic.iran-forum.ir/images/ktbkf8xec3wcpujm5lj.jpg


کمتر كاسبی در بازارچهٔ مروی واقع در خیابان بوذرجمهری بود كه ملوك را نشناسد او به این نام معروف شده بود .اقبال السلطان مجاور منزل ملوك زندگی میكرد و هر وقت در منزل شروع به خواندن میكرد، ملوك هم به وجد می آمد و با باز نمودن پنجره با آواز به او جواب میداد، تا اینكه بالاخره ملوك با مشورت خواهران و در خفا اقبال السلطان را به استادی برگزید و از این نظر بود كه بازاریها حرفهائی میزدند، و بعد كه در كار خود ورزیده شد مسئله را آفتابی كرد و خواندن را برای مردم شروع نمود.


ولی پدرش حاج حسین فرش فروش بسیار متعصب بود بطوریكه وقتی شنید دخترش صفحه ای بنام ( عاشقم من منعم نكنید دردم برسید) را پر كرده و میخواهد این تصنیف را در اختیار مردم بگذارد تصمیم گرفت دخترش را بگناه این ( جرم) معدوم كند.
من با ملوك ضرابی در ارتباط مستقیم بودم و مرتبا به منزلش میرفتم و سر سفره ناهارهایش حضور داشتم همیشه تعداد زیادی سر میز بودند هنرمند، تاجر، دانشگاهی، موسیقیدان و خود او بالای یك میز كه مستطیل بلند بود می نشست، بعضی ها بدون دعوت میآمدند و میگفتند ما از اینطرف رد میشدیم گفتیم سلامی بكنیم.
او همیشه ضرب خودش را پشت صندلی گذارده بود و بلافاصله بعد از صرف غذا صندلی را عقب میزد و با نواختن ضرب یك یا چند قطعهٔ ضربی میخواند، به كسی مهلت صحبت كردن نمیداد از سیاست، هنر، موسیقی و تعریف حكایات و اتفاقات جالب و شنیدنی همه را میگفت و كاری میكرد كه لذت غذا چند برابر شود.

شیرین زبان بود و گفتنی های زیادی داشت.میگفت خرید برای منزل من یك وقه یك كیلو یا دو كیلو معنی ندارد باید یك بار انگور یك بار هندوانه و یك بار برنج بیاورند. وقه بدرد من نمی خورد و به جائی نمیرسد.
روزی در سر ناهار تعریفی میكرد كه شنیدنی است. او در جوانی دختری بود خوش پوش، خوش رو و خوش بیان، جوانان آرزومند بودند كه با او هم صحبت شوند. او میگفت جوانی خیلی مزاحم میشد و ول كن معامله نبود و من نمیدانستم چه كنم. بفكرم رسید كه او را عاجز كنم تا دست از سر من بردارد. به او گفتم بسیار خوب من تو را فلان روز ساعت ۳ بعد از ظهر تابستان ( زمانیكه آفتاب تهران سرسام آور است) در وسط میدان .... می بینم و به او می گفتم اگر درست وسط میدان نه ایستی چون من تو را ندیده ام و نمی شناسم تو را پیدا نخواهم كرد حتما وسط میدان به ایست و تكان نخور. شكی نیود كه من نمی رفتم و آن بیچاره در وسط آفتاب سوزان می سوخت.

فردای آنروز با من تماس میگرفت و من با عذر خواهی و اظهار تاسف میگفتم تو خودت مسائل خانوادگی ما را میدانی و فردا باز همان ساعت یعنی ساعت ۳ بعد از ظهر در وسط میدان باش و تكرار میكردم درست وسط میدان به ایست تا من تو را با دیگری اشتباه نكنم. این متد مرا از مزاحمین راحت كرده بود و همه این ابتكار را میدانستند و میگفتند امروز نوبت كیست ؟
او زنی بود نسبت به زندگی بسیار خوش بین و بعقیدهٔ او در این دو روزهٔ هستی بغیر مستی و عشق بهر چه رو كنی آخرش پشیمانی است ولی او عاشق نكوكاری و احسان به هم نوعان بود و چون از داشتن فرزند محروم بود آنچه میتوانست برای كودكان یتیم انجام میداد و آنها را نزد خود میبرد و به پرورش و تربیت آنان همت میگماشت.
ملوك ضرابی علاقه ای به تحصیل نداشت و تا كلاس چهارم ابتدائی بیشتر نخواند و میگفت من استعداد درس خواندن ندارم او تعریف میكرد كه ما اصلا یك فامیل كاشانی هستیم و صدا و خواندن ارث فامیلی ماست، او اضافه میكرد كه پدرش صبح ها بعد از نماز، دعای دوازده امام را با صدای بلند و رسا میخواند، اگر یكروز نمی خواند همسایه ها میگفتند چه شده ؟ و به آن صدا عادت كرده بودند.

میگفت من وارث این صدا هستم و از طاهرزاده متشكر بود كه او را خیلی هدایت كرده بود و از معلم ضرب خود حاج خان عین الدوله كه علاوه بر ضرب آهنگهای ضربی را هم به او یاد داده بود همیشه سپاسگزار بود.
ملوك ضرابی اطلاعاتی در مورد ردیفهای موسیقی ایرانی نداشت و خیلی علاقمند بود كه شاگردانی داشته باشد ولی داوطلبی پیدا نشد.اولین كنسرت او در دبیرستان فیروز بهرام انجام گرفت كه شروع فعالیت های هنری اوشد و شهرت او از این دبیرستان آغاز شد.مرحوم احمد دهقان برای شهرت ملوك ضرابی خیلی فعالیت كرد و بیستمین سال خوانندگی او را جشن گرفت و به او یك نشان فرهنگ اهداء نمودند.
او در اكثر مجالس مهم در حضور سیاستمداران خارجی برنامه های جالبی اجرا میكرد و چون تنها به خواندن اكتفا نمیكرد و گه گاهی با نواختن ضرب و لطیفه و جوك گوئی جلسات را بسیار گرم میكرد از این نظر در میهمانیهای رسمی كاخ گلستان هم او را دعوت میكردند.

او طبع و نظر بالائی داشت بطوریكه علاقمند بود كه اسمش فقط در ردیف صبا - قمر - وزیری و سایر استادان بزرگ موسیقی ذكر شود.عكسی كه ملاحظه میفرمائید هدیهٔ ایشان به مجلهٔ ما ( موزیك ایران) كه در سال ۱۳۳۲ یعنی درست پنجاه وسه قبل گرفته شده.او اثراتی از خود بجا گذاشت چون ( عاشقم من) _ ( تو رفتی و عهد خود شكستی) _ ( چه خوش صید دلم كردی ) كه اكثر آنها مورد توجه مردم قرار گرفت.
او میگفت قمر دوازده سیزده سال بزرگتر از من است و اضافه میكرد كه روزی در منزل یكی از دوستان ( شیخ الملك اورنگ) قمر الملوك وزیری بود و شروع به خواندن كرد بعد از منهم خواستند كه بخوانم منهم مطابق معمول یك قطعه ضربی خواندم كه خیلی گرفت ولی دل تو دلم نبود.
ملوك ضرابی اعتقاداتی داشت كه به آن ها احترام میگذاشت مثلا دربهای زیر زمین خانه اش را خیلی كوتاه ساخته بود بطوریكه برای رفتن به اطاق باید بكلی خم شد و از او سوال شد چرا اینكار را كردید به خنده گفت همه باید تعظیم كنند تا نزد من بیایند. او به شهرستانها برای كنسرت هم نمیرفت و نرفت و سفرهای كوتاهی هم خارج از جمله پاریس كرد.

زنی بود بیش از حد خیر جسور و روشن فكر بطوریكه در اوائل قرن یكی از اولین هنرپیشه های زنی بود كه روی صحنه تاتر ظاهر شد و صحنه هائی چون خسرو شیرین - عدالت - و لیلی و مجنون را اجرا كرد.
ملوک ضرابی در سال ۱۳۷۸ در آپارتمان شخصی اش در سن ۱۰۸ سالگی زندگی را وداع گفت.
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم شهریور 1390ساعت 18:15  توسط سید مهدی  | 

بیوگرافی میر جلال الدین کزازی

http://www.pic.iran-forum.ir/images/0grbfsrf6ontjpuae8q5.jpg

میر جلال الدین کزازی در دی‌ماه سال ۱۳۲۷ در کرمانشاه در خانواده‌ای فرهیخته و فرهنگی که بنیان‌گذار آموزش نوین در این سامان است، چشم به جهان گشود. خوگیری به مطالعه و دلبستگی پرشور به ایران و فرهنگ آن را از پدر به یادگار ستاند. دوره دبستان را در مدرسه آلیانس کرمانشاه گذرانید و از سالیان دانش آموزی با زبان و ادب فرانسوی آشنایی گرفت. سپس دوره دبیرستان را در مدرسه رازی به فرجام آورد و آنگاه برای ادامه تحصیل در رشته زبان و ادب پارسی به تهران رفت و در دانشکده ادبیات فارسی و علوم انسانی دانشگاه تهران دوره‌های گوناگون آموزشی را سپری کرد و به سال ۱۳۷۰ به اخذ درجه دکتری در این رشته نائل آمد. او از سالیان نوجوانی نوشتن و سرودن را آغاز کرده‌ است و در آن سالیان باهفته‌ نامه‌های کرمانشاه همکاری داشته و آثار خود را در آنها به چاپ می‌رسانیده ‌است. او اینک عضو هیات علمی در دانشکده ادبیات فارسی و زبان‌های خارجی وابسته به دانشگاه علامه طباطبایی است. او افزون بر زبان فرانسوی که از سالیان خردی با آن آشنایی یافته ‌است، با زبان‌های اسپانیایی و آلمانی و انگلیسی نیز آشناست و تا کنون دهها کتاب و نزدیک به صد مقاله نوشته ‌است و در همایش‌ها و بزم‌های علمی و فرهنگی بسیار در ایران و کشورهای دیگر سخنرانی کرده‌ است. چندی را نیز در اسپانیا به تدریس ایران‌شناسی و زبان پارسی اشتغال داشته ‌است. او گهگاه شعر نیز می‌سراید و نام هنری‌اش در شاعری زُروان است.

http://www.pic.iran-forum.ir/images/zbaseajex3pg342tzf1x.jpg


تألیفات:
زیباشناسی سخن پارسی، (یک جلد: بیان، بدیع، معانی)
پرنیان پندار، (جستارهایی‌ در ادب‌ و فرهنگ)
آب و آیینه، جستارهایی در ادب و فرهنگ
سراچه آوا و رنگ، خاقانی‌شناسی
دیدار با اژدها
گزیده‌ای از سروده‌های قاجار
از گونه‌ای دیگر
در دریای دری، نگاهی به تاریخ شعر فارسی
مازهای راز (جستارهایی در شاهنامه)
رؤیا، حماسه، اسطوره 


ترجمه‌ها:
انه‌اید اثر ویرژیل
ادیسه اثر هومر
ایلیاد اثر هومر
تلماک اثر فنلون
بهار خسرو (گشت و گذاری در تاریخ و فرهنگ ایران)، نویسنده: پیترو چیتاتی
آتالا و رنه، نویسنده: شاتو بریان

شهر سنگی، نوشته اسماعیل کادره 


هـمیشه از همه نزدیک تر به ما سنگ است !


نگاه کن ، نگاه ها همه سنگ است و قلب ها همه سنگ!


چه سنگبارانی...


گیرم گریختی همه عمر،کجا پناه بری ؟!


" خانه خدا سنگ است "
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم شهریور 1390ساعت 17:11  توسط سید مهدی  | 

بیوگرافی روح انگیز بتول عباسی

http://www.pic.iran-forum.ir/images/slj5qctel4vogaqplk8.jpg


وی در سال 1283 در شیراز متولد شد و در 1363 درگذشت.وی کارش را از سال 1307 پس از آشنایی و ازدواج با حسین سنجری،شاگرد و همکار کلنل وزیری آغاز کرد و روح انگیز،نامی است که کلنل برای وی برگزید.به گفته ی روح الله خالقی در کتاب "سرگذشت موسیقی"،آهنگ های وزیری یا توسط خودش خوانده می شد و یا عبدالعلی وزیری آن ها را می خواند.کلنل مایل بود خواننده ی زنی تربیت شود تا بتواند بعضی قطعه ها را بخواند.در آن زمان،تنها زنان عیسوی و ارامنه قادر به این کار بودند.حسین سنجری با معرفی روح انگیز به کلنل،به تربیت وی پرداخت و او همکاری خود را با وزیری آغاز کرد.روح انگیز از اولین خوانندگانی است که در قطعه های دو صدایی آواز ایرانی که به ابتکار کلنل وزیری ساخته شد،شرکت کرد.همچنین او از اولین خوانندگانی است که قطعه هایی برای کودکان خوانده است.وی از آغاز تاسیس رادیو(1319) با این موسسه همکاری داشت و همراه با تار مرتضی نی داوود،پیانوی مرتضی محجوبی و بعدها گروه همنوازی سرخوش برنامه هایی اجرا کرد.             روانش شاد

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم شهریور 1390ساعت 11:2  توسط سید مهدی  | 

بیوگرافی منوچهر طاهرزاده

http://www.pic.iran-forum.ir/images/d9bbkdgctr5sd8cr5zmq.jpg

زندگی نامه استاد منوچهر طاهرزاده خواننده کرمانشاهی

مرحوم منوچهر طاهرزاده در سال 1334در شهر هنرمندپرور کرمانشاه در خانواده ای هنرمند و هنردوست به دنیا آمد.
خانواده وی همگی اهل هنر موسیقی بودند، پدر ایشان استاد یدالله طاهرزاده نوازنده چیره دست تار است و همچنین عموها و پسردایی هایش همگی در راه موسیقی عرفانی قدم نهادند.
وی هنگامی که کلاس پنجم دبستان بود ویولن می نواخت، ‌16 ساله بود که با گروه ارکستر رادیو کرمانشاه همکاری می کرد.
نظر وی در مورد فراگیری موسیقی چنین بود: کار تئوری موسیقی لازمه کار تنظیم و تحقیق است که من در این زمینه مدیون استاد مسعود زنگنه مجد هستم که در تدریس حوصله زیادی دارند و از تعلیمات پسر دایی پدرم استاد فریدون حافظی بهره بردم و آوازخوانی را زیر نظر مستقیم عمویم استاد عنایت الله طاهرزاده که از صدای خوبی برخوردار بود فرا گرفتم و موارد زیادی هم در تنظیم و رهبری ارکستر را استاد محمود مرآتی به من آموخت که همگی درحق من نهایت لطف را داشتند.
منوچهر طاهرزاده از چهره های برجسته و باسابقه موسیقی بود، ‌در نواختن ویولن، کمانچه، تار و تنبک مهارت داشت و ویولن رابه صورت تخصصی می نواخت. در آواز شیوه خاص خود را داشت و با ارکسترهای زیادی در کرمانشاه و تهران همکاری داشته. همکاری در ارکسترهای استاد علی ناظری در فرهنگ و هنر، همکاری با ارکستر رادیو کرمانشاه با استاد محمود مرآتی، همکاری با مرکز حفظ و اشاعه موسیقی و ارکستر این مرکز به سرپرستی استاد مسعود زنگنه مجد، همکاری با گروه ابوالقاسم پرندیان در تلویزیون نوپای آن زمان. مرحوم طاهرزاده با همکاری پرندیان و فرهاد سهرابی برنامه(نسیم آسا)را در مرکز کرمانشاه تهیه کرده، وی همکاری مداوم با صدا و سیما و اداره ارشاداسلامی مرکز کرمانشاه داشته و در تهران همکاری با ارکسترهایی با ناصر چشم آذر، داوود اردلان و… رادر کارنامه خود دارد.
وی در سال 68 دراولین و دومین جشنواره تولیدات صدا و سیما مراکز استان ها عنوان بهترین خواننده را به خود اختصاص داد.
همچنین مرحوم طاهرزاده درصدد بود که کارقدمای کرمانشاهی رازنده کند مانند مرحوم درویش حسن خان خراباتی که کاست بیدلان نمونه بارز آن است، آخرین آلبوم وی آلونک نام داشت که حدود 3 سال پیش به بازار ارزه شد.
وی در 14 آذر ماه 82 در ساعت 11 صبح در بیمارستان طالقانی کرمانشاه در اثر سرطان کبد در گذشت.


+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم شهریور 1390ساعت 19:1  توسط سید مهدی  | 

مطالب قدیمی‌تر